كويند و سار و زار بپارسى جاى بسيارى و انبوهى چيزيست چنان كه مرقوم شده
سپهراز
كره آتش را خوانند و آن را به عربى كره اثير كويند
سپهرم
بكسر تين و فتح راء و نام يكى از خويشان افراسياب ترك بوده كه در جنك دوازده رخ بدست هجير پسر كودرز كشته شد فردوسى كفته است سپهرم ز خويشان افراسياب
سپهربند
به وزن ستيزمند بمعنى طلسم و جادو و اعمالى كه در نظرها غريب و عجيب نمايد
سپهر اخشيجان
بمعنى فلك ماه است و به عربى سماء الدنيا كويند
سپهران سپهر
فارسى فلك الافلاك است چنان كه شيدان شيد ترجمه نور الانوار است به فارسى
سپهر برين
بمعنى آسمان نهم است كه بالاتر از همه است فردوسى كفته
سپهر برين كر كشد زين تو * سرانجام خشت است بالين تو
سپهران همانى
فارسى افلاك كليه است و بقول اشهر نه است يكى آسمان نهم و دويم منطقة البروج و هفت از سبعه سيّاره
سپى
بفتح اول بر وزن صفى مخفف سپيد است
سپيتاك
بفتح اول و تحتانى مجهول بر وزن و معنى سفيدابست كه زنان بر روى مالند و مخفف سپيدتاك است و آن بوتهايست كه به عربى كرمة البيضاء كويند
سپيچه
بضمّ اول بر وزن كليچه آنچه بر روى سركه و شراب بسته ماند مانند قيماق كه بر سرشير بسته شود فريد احول كفته
آبش همه شاشهء كلابست * نانش ز سپيچه شرابست
و در مؤيّد الفضلا كفته بمعنى كف شراب است
سپيد
معروف است و نام قلعهايست بر فراز كوهى در دو سه منزلى شيراز كه راه سخت دارد و بايد پياده بدروازه رسيد چه تشويش افتادن اسب است و بر فراز آن كوه بلند آب بهم مىرسد و زراعت به قدر ضرورت مىتوان كرد و بعضى چيزها مانند انجير و نار در آن بهم مىرسد و اغلب اوقات دزدان ياغى و دليران طاغى در آن ساكن و محصون مىشوند و هوائى لطيف دارد وقتى با ملك زاده يك هفته در آن محل توقف افتاده فردوسى كفته
دزى بد كه بد نام آن دزسپيد * كه ايرانيان را بدان بد اميد
اما اين بيت را دربارهء دز سپيد راه خراسان كه هجير قلعهدار آن بوده و بدست سهراب كرفتار شده كفته است چه راه سهراب از سمنكان بخراسان بوده و بسوى ايران آمده نه از راه فارس و در ضمن سبزوار مرقوم شده است
سپيداب
از قلعى و سرب و روى توتيا سازند بطريق احراق و در امراض عين و جايهاى ديكر به كار برند اسپيداج معرب آنست
سپيدار
درختى است معروف كه بواسطه سپيدى چوبش آن را سپيددار كويند و سپيدار مخفف آنست و در پارسى معمول كه چون دو حرف بيواسطه بيكديكر رسند يكى را محذوف نمايند سپى ديو نيز از اينكونه است يعنى ديو سپيد سپيدز نيز سپيد دز بوده فردوسى كفته سپى ديو از تو هلاك آمد است حكيم فرخى كفته
دليران از نهيبش روز كوشش * همى لرزند چون برك سپيدار
سپيدبا
باباى ابجد بالف كشيده بمعنى آش باشد چه با بمعنى آش است و سپيد براى آن كويند كه مانند آشهاى ديكر چيزى ترش يا شيرين در آن نيست و آن را شوربا نيز كويند معرب آن اسپيدباج است
سپيد پا
بمعنى مبارك قدمست بر خلاف سبز پا كه نامبارك قدمست
سپيد پر
بمعنى پشه است
سپيد برك
ترّهايست سپيد كه آن را سپيد مرز نيز كفتهاند چنان كه ترهء ديكر را كه سرخ است سرخ مرز كويند
سپيد خار
بمعنى كياهى است كه به عربى آن را شوكة البيضا كويند
سپيدز
نام دز سپيد است از قلاع مشهوره قديمه پارس و آن كوهيست منقطع از جبال و هيچ كوهى بر آن مشرف نيست دور دامنه آن چهار فرسخ و چهار راه مشهور دارد كه توان به بالا رفت راه جنوبى سياهشير نام دارد و مسدود است راه مشرقى زرّين كلاه و بر سر راه شيراز واقع و پيادهرو است راه شمالى آن مسمى بكلستان و از فهليان كه قريهايست سواره بدانجا توان رفت راه مغربى نامش شترخسب است يعنى محلّى كه شتر در آن خوابد ازين راه به بالا توان رفت و ارتفاع كوه نيم فرسخ است و زمين مسطح دارد كه زراعت توان كرد و درختان بادام و انار و انكور و انجير و بلوط در آن بسيار است چشمهاى آب خوشكوار