كشته آنجا كروه * همان رعد غماز سردارشان
كه بودى ز كرشاسب زنهارشان
و بعد از فوت كرشاسب نريمان به تسخير آن كوه و قلعه رفته و به شكل كلولهء توبى كه بر بالاى كوه داشتند و بر او انداختند در پاى كوه كشته شد و زال برستم كويد
به خون نريمان ميان را به بند * برو تازيان سوى كوه سپند
و چون نوبت جهانپهلوانى برستم رسيده بود كاروانى آراسته و چون در آن حصار نمك بهم نمىرسيد بارهاى نمكرا بهانه كرده درون حصار راهش دادند شب هنكام با همراهان بيرون آمده حصار را بكرفت و حصاريان را بكشت و شهر سپند را بنياد برافكند و اين قصه بنام دز سفيد مشهور است ليكن سهو كردهاند سپند است نه سفيد هم اسدى كفته
همانكه كه در شد به شهر سپند * همه بيخ و بنياد ايشان بكند
و سپند كه اسپند كويند و دفع چشم بد را سوزند خود معروف است و كفتهاند
جز خال چون سپند تو بر روى آتشين * ساكن نديده بر سر آتش كسى سپند
سپندار
بر وزن شكمخوار بمعنى شمع است كه شبها بر افروزند و ديكر نام پسر كشتاسب شاه ايران كه آن را اسفنديار و سپنديار نيز كويند و مخفف اسپندار هم هست و آن بودن افتابست در برج حوت
سپندارمذ
بضم ميم و سكون ذال نقطهدار بمعنى اسفنديار مذ است كه ماه دوازدهم از سال شمسى باشد و نام روز پنجم از ماههاى شمسى بر قاعدهء مقرر كه پارسيان دارند چون نام روز و ماه مطابق افتد عيد كنند در اين روز پوشيدن لباس نو و غرس اشجار مباركست و بمعنى زمين نيز آمده زراتشت بهرام در صفت قيامت و بروز كنجها كفته
سپندارمذ بر كشايد دهان * برون افكند كنجهاى نهان
سپندان
بفتح اول خردل پارسى را كويند حكيم سنائى كفته
هركجا شير است خود را چون شكر بكداختن * هركجا سركه است خود را چون سپندان داشتن
و در اختيارات بديعى كفته كه تخم تراتيزك است و چنين است خواجه عميد كفته
در ديده حلم او نموده * صد كوه احد كم از سپندان
سپندوز
بفتحتين و سكون نون و ضمّ دال بادريسهء خيمه است يعنى كماج ستون خيمه ابو المعالى رازى در خطاب بآفتاب كفته
اى سپندوز خيمه كردون * اى سپندار خانه اسرار
از اين سپندار شمع را خواسته
سپنديار
نام اسفنديار پسر كشتاسب و پدر بهمن است كه در اسپندمذ ماه متولد شده حكايت كشته شدن او بدست رستم دستان منظوم است و جسد او را از سيستان ببلخ بامى كه تختكاه كشتاسب بوده آوردند و باصرار مادرش دفن نمودند و عمارت عالى بر سر مرقدش بپاى كردند و زيارتكاه بزركى شد قصه اسپنديار از اشعار و شواهد مستغنى است مع هذا به اين بيت ميرزا طاهر نيّرى شيرازى مىپردازد
چو تافت تهمتن مهرروى از ميدان * سپنديار فلك ديدها نمود عيان
حكيم سنائى كفته
پيش ازين در راه دين بد صد هزار اسفنديار * كرد هفت اقليم اكنون يك سپهسالار كو
سپوخت
بر وزن فروخت ماضى سپوختن است يعنى چيزى را در چيزى بعنف و تعدى به زور فروبرد و بمعنى برآورد هم هست و به اين اعتبار اين لغت از اضداد است
سپوختن
چيزى را به جائى خلانيدن چنان كه مذكور شد فردوسى كفته
همان زخمكاهش فرودوختند * بدار و همه درد بسپوختند
سپوز
با اول و ثانى مضموم امر از سپوختن بود انورى كفته
چون دهد باد شهوتى جانش * برسپوزد سر از كريبانش
و بمعنى فروبردن سوزنى كفته
ولى را كاه نه بر كاه بنشان * عدو را چاهكن در چاه بسپوز
و بر اين قياس سپوخت و سپوخته و بتبديل خاء با راء سپوزيدن و سپوزيده و سپوزنده
سپوزكار
يعنى آنكه كارها را پس اندازد و تاخير كند ابو شكور بلخى كفته
هركه باشد سپوزكار بدهر * نوش با كام او بود چون زهر
اين لفظ مركب است از سپوزوكار
سپهبد
با اول مكسور و ثانى مفتوح بها زده و فتح باء خداوند و بزرك لشكرچه سپه لشكر و بد صاحب و خداوند را كويند حكيم اسدى كفته
سپهبد خبر يافت هم در زمان * بشد در پيش همچو باددمان
سوزنى كفته
شهى كه همچو سكندر سپهبدان دارد * سنان كذار و كمند افكن و خدنكانداز
سپهبدان
نام پردهايست از موسيقى منوچهرى كفته كه مهركان خردك و كاهى سپهبدان
سپهر
بكسر اول و ثانى بمعنى آسمان است كه به عربى سما كويند و سپهر هشتم جاى ستاركان است كه به عربى آن را كرسى و بپارسى اخترسار