بسپار و سپارد و سپارش و سپر و سپار امر است چنان كه اسدى كفته
همى تا توان راه نيكى سپر * كه نيكى بود مر بدى را سپر
سپرز
بضم اول و ثانى عضوى است كه به عربى طحال كويند
سپر سياه
در فرهنك بمعنى آفتاب آورده نجيب كلپايكانى كفته
چو لعبتان ضميرم تتق براندازند * سپر سياه كند آرزوى لالائى
سپرغم
با اول مكسور و ثانى مفتوح براء زده و غين مفتوح بمعنى ريحان است و آن را اسپرغم و اسپرغم و شاهاسپرم نيز كفتهاند كمال اسمعيل كفته
دماغى كو ببويد آن سپرغمهاى خوشبويت * پس پشت افكند حالى حديث غم چو اسپرغم
سپرك
بمعنى اسپرك است كه بدان زرد رنك كنند و بمعنى جوششى است كه بر روى كودكان پيدا شود و آن را زردهزخم و زردهريش كويند
سپركاو
سپرى كه از چرم كاوميش سازند و پهن باشد و براى كرفتن حصار و حفظ بدن از سنك و تير بر سر كشند و بپاى حصار دوند و آن بكسر راء است
سپرنك
اسپرنك است و آن شهريست قريب بسمرقند و از انجاست سيف الدين اسپرنكى شاعر مشهور سوزنى سمرقندى كفته
مىرفت و همىآمد بر من بكه صبح * چون پيك سبك از سپرنكى بسمرقند
سپركى
بفتحتين و كاف فارسى سختى و رنج حنظله باد غيبى كفته
كى سپركى كشيدمى ز رقيب * كر بدى يار مهربان با من
و اين لغت تصحيفخوانى مختلف يافته
سپرلوس
با لام و واو مجهول خانه سلاطين و پادشاهان را كويند حكيم خسروانى كفته
يقين كز خلق خواهد محنت كوس * كسى كو كرد دى كرد سپرلوس
سپرليس
بكسر اول و ياى مجهول در اسپرليس نكاشته شد و صحيح آن اسب ريز است يعنى ميدان اسبدوانى و سين و زاء بدلند
سپرى شدن
بمعنى كذشتن و طى شدن و آخر شدن و نورديده كر ديدن نجيب الدين كلپايكانى كفته
جاودان باد بقاى تو كه انديشه نبرد * بسر مدح تو پى كرچه سخن شد سپرى
سپريغ
بفتح سين در تحفة الاحباب كفته بمعنى خوشه انكور درشت ناشده و نارسيده مولوى كفته
دريغ روز جوانى هزار بار دريغ * كه شادمانى من راست بود چون سپريغ
شمس فخرى كفته
نيستم همچو تاك پشت دوتا * از پى چند خوشهء سپريغ
و ازين بيت خوشهء بزرك انكور پردانه فهميده مىشود كه از سنكينى شاخ را خم كرده باشد
سپس
بكسر اول و فتح دويم و سكون شين بمعنى بعد و پس حكيم سنائى كفته
زين سپس دست ما و دامن دوست * بعد ازين كوش ما و حلقهء يار
سپسار
بفتح اول دلّال و سفسار تبديل آنست و سمسار تعريب آن
سپست
مخفف اسپست است و آن كياهى است نرم و املس كه خوردن آن چارپا را فربه كند و در عربى فنفسه و بتركى يونجه خوانند و بمعنى بدبوى و بويهاى بد و پليد آمده مختارى در صفت غلامسياه كفته سپست بوى چو قير و سياهچرده چو قار
سپستان
بر وزن شبستان كياهى است دوائى معروف كه در معالجات به كار برند
سپكاد
بر وزن افتاد ميان سر و قلّه كوه كه آن را چكاد كويند و ظن مؤلف اينست كه تصحيف شده چكاد را شكار كفتهاند و سپكاد خطا است
سَپَل
بفتحتين سم شتر و فيل و هر جانور ذوات الاخفاف
سپنج
بكسر سين و بفتح باء و سكون نون خانه و شبستان و پاليزبان و منزل عاربتى فردوسى كفته
كه امشب درين خانه باشم سپنج * نباشد كسى را ز من هيچ رنج
شيخ نظامى كفته
نماند كس درين دير سپنجى * تو نيز آرى نمانى تا نرنجى
رودكى كفته
بسراى سپنج مهمان را * دل نهادن هميشكى نه رواست
صاحب فرهنك منظومه كفته
خانه دشتبان سپنج بود * كه پى كشت روز پنج بود
و كنايه از دنيا است
سپنجاب
بكسر سين و فتح باء و سكون نون نام ولايتى است از تركستان كه كاموس كشانى حاكم آنجا بوده و آن را اسپنجاب نيز كويند همانا سپيجاب بيا باشد نه بنون كويند در حدود سقناق است و تركان او را سيرم و سيران كويند و صيران معرّب سيران و اسپنجاب و اسفنجاب نيز معرب اسپنجاب ديده شده
سپند
نام كوهى بوده به سيستان و در آن حصارى محكم كه رعد غماز و كروهى دزدان در آن راهزنى مىكردند چنان كه حكيم اسدى در كرشاسبنامه كفته
يكى شهر بد پشت اسپند كوه * بسى رهزنان