تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
هيز و مخنث مرادف سابوره كه مرقوم شده

سبوسه

بفتح اول و واو مجهول بر وزن دبوسه خشكى باشد مانند سبوس كه بسبب يبوست مزاج در سر آدمى پيدا شود و آن را به عربى خداره كويند و ريزه چوبى را كويند كه از دم اره جدا شود

سبيوش

با اول مفتوح بثانى زده و ياى تحتانى مضموم تخم اسبغول كه بذر قطونا خوانند و اسبيوش تبديل اسبغول است و در اصل اسب كوش بوده كاف با يا تبديل يافته يوسفى طبيب كفته
هركس كه تشقق به زبانش باشد * تشويش بهر سخن از آنش باشد بايد كه كتيره در لعاب بيوش * حل كرده مدام در دهانش باشد

نمايش دويم در سين بىنقطه باباى پارسى

سپار

بضم اول بر وزن دوچار آهن جفت را كويند كه زمين به آن شيار كنند حكيم ناصرخسرو كفته
اى آدمى به صورت جسم و بدل ستور * بر كردن تو يوغ من است و سپار هم
و بكسر اول اسباب و آلات ادوات خانه و چرخى كه از آن شيرهء انكور بكيرند فخرى كفته
پر است ساغر لاله ز باده صهبا * نديده رنج قرابه نخورده زخم سُپار

سپاروك

همان سباروك كه كبوتر باشد

سپاس

بر وزن قياس در برهان بكسر نوشته و رشيدى بضم اول دانسته در هرحال بمعنى حمد و شكر نعمت است و قبول و منت از عطا و لطف چنان كه كويند سپاس دارم چنان كه كفته‌اند
سپاس از جهانداور كدخدا * كه بىكاف و نون كرد كليتى به پا
نظامى كفته
چو جوياى كهر كوهرشناس است * اكر هم بىبها كيرد سپاس است
و آن را سپاسه نيز كويند

سپاسى

كنايه از كدا و كدائى

سپاسيان

بر وزن قياسيان كروهى بوده‌اند از پارسيان قديم پيرو و تابع كيش مه‌آباد پيغمبر باستان و آنان سپاسى و سهىكيش و به دين مىناميده‌اند و در دبستان مفصلا بيان كرده است

سپاناخ و اسپاناخ

بمعنى سبزئى باشد كه در آش كنند و اسفناج معرب آنست مولوى كفته
من سپاناخ توام هرجا پزى * يا تُرُشبايا كه شيرين با پزى

سپاوه

بر وزن سه‌پايه بمعنى فر و شكوه و شأن و شوكت آمده

سپاهان

جمع سپاه است بپارسى چون پادشاهان ايران مقرر كردند كه سپاه ايران متفرق نباشند و در يك جا جمع كردند كه هنكام ضرورت بهرجا لازم شود حركت كنند شهر سپاهان را بنا كردند براى مقام لشكر و به اين نام باقى ماند ابن خلكان كفته است هفت شهر معظم در ايران بوده مرو و نشابور كه آن را ايران‌شهر نيز مىكفته‌اند و شهر سپاهان و قزوين و بخارا و سمرقند و نخشب كه به نَسَف مشهور است و منسوب بدين شهرها را مدينى يعنى شهرى مىخواندند پهلوى نيز بمعنى شهريست چون سپاه اسلام از دو سو قصد تسخير ايران كردند سپاه كوفه از راه مداين باصفهان آمدند و تا خراسان بكشادند و سپاه بصره بجزاير فارس آمده فارس و كرمان را كرفتند بلاد رى را كه سپاه كوفه تسخير نمودند اعراب در قباله‌جات ماه الكوفه مىنوشتند و سپاه بصره ولاياتى كه كرفته بودند ماه البصره مىنكاشته‌اند زيرا كه ماه در عربى بمعنى شهر و بلد است چنان كه كويند ماه نهاوند و ماه بسطام و بر اين قياس الحاصل در مدح اصفهان شاعرى كفته است
ملك ايران را كه از اطراف عالم خوش تر است * همچو شخصى دان كه باشد از هنر او را روان اصفهان او را سر و شيراز و كرمانش دو پاى * رى يكى دست است و دست ديكر آذربايجان

سپتاك

بكسر اول بر وزن ترياك سفيد آبى كه زنان بر رو مالند و نقاشان بدان كار كنند

سپد

بكسر اول و فتح ثانى در برهان بمعنى زمين و ملك موكّل زمين و نام ماه دوازدهم از سال شمسى و نام روز پنجم از ماه‌هاى شمسى آورده كه در آن پارسيان عيد و سور و جشن مىكرده‌اند چنان كه رسم ايشان بوده است و كفته سپند را نيز كويند و الله اعلم

سپر

معروف است كه به عربى جنّه كويند و بمعنى رونده و پايمال‌كننده و آن بتركيب است چنان كه ره سپر و پى سپر و بمعنى امر و امر بدين معنى نيز آمده يعنى بسپر

سپرد

بر وزن فشرد ماضى سپردن است و بمعنى كوشه نشينى و قناعت و روش سلوك در برهان آورده و سپردن مصدر آن است و سپرده اسم مفعول آن است و بر اين قياس
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 454 | رضا قلى خان ( هدايت )