سبزش رسيدى * ز باغ سبز سبزه بردميدى
سبزبهار
نام نوائيست از موسيقى و آن را سبزه بهار نيز كويند چنان كه حكيم احمد منوچهرى كفته
بر سبزهء بهار نشينى و مطربت * بر سبزهء بهار زند سبزهء بهار
حكيم ازرقى نيز كفته
خرم ترا ز بهار سرايد به زير و بم * كه كينه سياوش و كه سبزهبهار
مثال سبزبهار را مسعود كفته
چو باده بودى بر دست من بياوردى * نواى باربد و كنج كاو سبزهبهار
سبزك
مصغر سبز باشد و بمعنى صراحى شراب از آبكينه سبز و مرغ عقعق كه زاغ دشتى كويند و بمعنى نبك نيز كفتهاند مولوى كفته
ز انديشه خيال فروروب سينه را * سبزك منه ز دست و نظر كن بسبزهزار
شرف شفروه كفته
نوروز بين كه توبهء ما چون تباه كرد * سبزى نكر كه نامه ما چون سياه كرد
شهيدى بهتر جمع كرده
سبزى و سبزه كى و سبزهء كشت * چون بيابى ببركش و بنشين
اين بخور آن ببوس و عيش بكن * وز لب آب سبزه كل مىچين
سبزوار
نام شهريست مشهور از اقليم چهارم بخراسان الآن بتشيّع معروف و بمحبت اهل بيت مشعوف و بعداوت شيخين مجبول چنان كه مولوى كفته
سبزوار است اين جهان بىمدار * ما چو بو بكريم در آن خوار و زار
در قديم الايّام شهرى بزرك در آن اراضى بوده جربد نام اكنون جز اركى از آن باقى نمانده و جعفرآباد نام قلعه محكم در آنجا ساخته شده بدست خوانين شادلو است بيك فرسنك فاصله در زيردست آن جاده ذرى خرابست و آن را دز سپيده خواندهاند و چون سهراب عزم ايران كرد به آنجا رسيده با هجير مبارزت كردند چنان كه فردوسى كفته
سوى مرز ايران سپه را براند * همى سوخت زا باد چيزى نماند
دزى بود كش خواندندى سپيد * بدان دز بد ايرانيان را اميد
نكهبان دز رزمديده هجير * كه با زور و دل بود و با كرز و تير
سپيد دز ديكر بفارس است
سبك
بفتح اول و ضمّ ثانى و سكون كاف معروف است يعنى مقابل سنكين و افاده معنى زود مىكند من در غزليات كفتهام
بسكه سبك سبك به من رطل كران كران دهى * از سرو جان و دين و دل هيچ ندارم آكهى
سبكسبك زود زود و پياپى خواهد بود
سبكبار
بمعنى بار سبك مشهور و بمعنى فارغبال و كم قيد و مجرّد آمده
سبكپاى
بمعنى اسب و سواره و پياده و قاصد تندرو و بمعنى كريزپاى نيز آمده
سبك خديه
بضم اوّل و ثانى و كسر ثالث بمعنى خفيف مضاف است و آن عنصر باد باشد و بايد دانست كه عنصر چهار است يكى از آنها سبك خديه است يعنى باد كه كرم و تر است و ديكرى سبك موكده يعنى آتش كه كرم و خشك است ديكر كران خديه سرورتر كه آب است ديكر كران خديه موكده سرد و خشك كه خاك است آتش را سبك موكده در فارسى و خفيف مطلق بتازى و باد را سبك خديه در فارسى و خفيف مضاف بتازى و آب را كران خديه به فارسى ثقيل مضاف بتازى و خاك را كران موكده در فارسى و ثقيل مطلق در عربى كويند و اين لغت در فرهنكها موجود نيست از فرهنك دساتير باستانى نقل شده
سبكخيز
در همه معانى مرادف سبكپايست كه مرقوم شده و آن را سبكدست و سبكرو و سبكسار نيز توان كفت
سبكرو و سبكرفتار
كوكب سيّار را كويند چنان كه كران رفتار ستاره ثابت راه ثابت و سيار را فارسيان ستاره بر جاوران كويند
سبكسر
مخفف سبكسارست و بمعنى بيمغز و بىوقار و كممايه چنان كه فردوسى از قول كيخسرو بعد از قتل شيده پسر افراسياب كفته
برهام كفت اين بد بدسكال * دلير سبكسر مرا بود خال
سبكسنك
بمعنى سبكسر است
سبكموكده
بمعنى خفيف مطلق است كه آتش باشد چنان كه كذشت و موكده بر وزن موصده به آن معنى نيز نزديك است
سبلان
بفتح اول و ثانى بر وزن و بمعنى سولان است و آن كوهى است عظيم بلند در حوالى اردبيل و بشرافت مشهور و بسيارى از اهل اللّه در آن كوه عبادت كزيده و رياضت كشيدهاند
سبلت
بكسر تين و سكون لام ميرشم كه از چرم خام پزند و كمانكران به كار برند و بكسر اول و فتح لام در عربى بمعنى موى پشت لب است كه بروت باشد
سبل
بضم سين و فتح با زير پاى شتر مرادف سول
سبوره
بفتح سين و ضمّ باء موحده بر وزن تنوره