تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢

ساوين

سبدى كه در آن پنبه كذارند از براى ريسيدن

ساهويه

بر وزن آمويه نام معبّرى بوده در علم تعبير بىنظير و اصل نام او شاهويه مانند ماهويه و بابويه بوده اعراب چنان كه رسم ايشان است در اين لغت تصرف كرده سين را به شين تبديل كرده‌اند چنان كه ابن سيرين معبّر را كه مادرش شيرين نام داشته ابن سيرين كرده‌اند

سايه

معروف است و كفته‌اند نام ديويست و جن را نيز سايه كويند و سبب اين نام اينست كه هركس كه ديوانه مىشده مىكفتندى كه جن بر او سايه انداخت يعنى در او تصرّفى كرد و او را سايه زده مىناميدند يا سايه‌دار مىخواندند يعنى ديوزده يا جن كرفته چنان كه كفته شده
از دست چون شوريده‌كاران * بمانده بى خبر چون سايه داران
ديكرى كفته مانده چو سايه‌زدكان بيقرار

سايبان

آفتاب‌كير را كويند و آن چيزيست مانند چتر كه بر سر پادشاهان كيرند تا مانع تابش آفتاب شود و درين زمان چادرى باشد كه آن را چارلاى بر روى يكديكر بدوزند و آن را شاميانه نيز كويند عموما هرچه سايه كند سايبان توان كفت

سايه‌پرست

كسى كه كارهاى بىحقيقت كند و تلوّن مزاج داشته باشد و بفجور و كارهاى ناشايسته پردازد

سايه‌پرور

بمعنى كسى كه بخورد و خفت و راحت عادت كند و از زحمت بكريزد

سايه‌خوش

بر وزن باده‌كش درخت نارون را كويند كه پر برك و خوش‌سايه است

سئيس

آنكه تيمار اسبان كند سلمان كفته اى سئيس مركبانت سايس پنجم رواق سايس عربيست يعنى سياست‌كننده و سايس پنجم رواق كنايه از مريخ است و سئيس خانه بارى را كويند كه در سفر از جل و نمد و سطل آب باشد و سئيس بمعنى رايض اسب آمده وقتى كفته‌ام
آن فريدون فر فرخ رخ داراب سرير * آن سكندر در بهمن تن سهراب سئيس

سايش

بمعنى سايندكى باشد

ساى

ساينده و امر از سائيدن انورى كفته هاون لاله پر از عود قماريست بساى حكيم سنائى كفته
روز آخر ز چرخ زاينده * هم تو سائى و هم بساينده

نمايش اول در سين باباى

سَب

بفتح اول نام صدف است در فرهنكها نيامده در تحفة المؤمنين آورده است

سباروك

بفتح سين و ضمّ راء مهمله كبوتر را كويند و در فرهنك جهانكيرى بباى پارسى آورده قطران تبريزى كفته
سباروك ار چه اوج چرخ كيرد * كجا كردد رها از مخلب باز

سباورد

بفتح سين و واو نام قريه‌ايست بكيلان كه مرقد شيخ تاج الدين ابراهيم زاهد كيلانى مرشد شيخ صفى الدين اسحق اردبيلى در آنجا است و بسيار بزركوار بوده است و معروفست

سبدچين

بر وزن عرقچين ميوهء آخر كه بر درخت باقى مانده باشد شمس فخرى كفته
حسود شاه را در باغ دولت * نماند است از ثمر غير از سبدچين

سبز

معروف و بنك را نيز كفته‌اند و آن را سبزه و سبزك نيز خوانند عميد لومكى در بحث شراب و بنك كفته
در وصف لعل و سبز بمدحت عميد كرد * رخسار حاسد تو همه زرد چون زرنك هركه كه من از سبزه طربناك شوم * شايسته سبز خنك افلاك شوم با سبز خطان سبزه خورم در سبزه * زان پيش كه همچو سبزه در خاك شوم
شيخ اوحدى در جام جم كفته
بهل اين آب را كه تر كردى * مخور اين سبزه را كه خر كردى

سبزار

بكسر سين مخفف اسفزار و نام بلده‌ايست قريب بهرات و فراه

سبزارنك

نام لحنى است از مصنفات باربد شيخ عطار در صفت غلامى خوش‌صوت كفته
چو سبزارنك برميداشت آواز * بقولش مرغ كرد آهنك پرواز چو بود آواز سبزارنك كلزار * شد آخر سبزه در سبزه بديدار
و بمعنى سبزرنك نيز آمده چنان كه جامى كفته
بكفت اين و كشيد از زير بستر * چو برك بيد سبزآرنك خنجر

سبز اندر سبز

هم نام لحنى است از مصنفات باربد امير خسرو كفته
طوطى سبز از ميان سبزه مىخواند نوا * سبز اندر سبزه مىخواند نواى خويش را
نظامى كفته
چو بانك سبز در
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 452 | رضا قلى خان ( هدايت )