تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
و بمعنى سالها نيز در پارسى آمده و صحيح است

ساليون

بكسر لام و ضمّ ياء تخم كرفس كوهى است و برهان نوشته كرفس را كويند و بعضى تخم كرفس كوهى را كفته‌اند و بمعنى اول اصحّست فقير كويد بمعنى اول اصح و به همين معنى كه تخم كرفس كوهيست صحيح است چه در كتب طبى قطراساليون آمده و يونانيست قطر بمعنى كرفس است بيونانى و ساليون بمعنى كوهست پس صحيح كرفس كوهيست

سام

نام پسر نوح پيغمبر ع و نام پدر زال زر كه بدستان معروفست فردوسى راست
چو دستان سام اندرآمد به تنك * پياده شدندش همه بيدرنك
ديكر بمعنى مرض و ورم بود و بر سام و سرسام مرقوم شده ديكر بمعنى آتش است چه جانورى كه در آتش متكوّن شود سام‌اندر كويند و سمندر معروف است مولوى معنوى كويد
كفتم بنكر در من كفتا كه نمىترسى * از آتش رخسارم وانكه نه تو سامندر
و كويند نام كوهى است به ماوراءالنهر

سام‌ازهام

نام جرم فلك الافلاك است

ساماكچه

سينه‌بند زنان را كويند و زه‌بند نيز به همين معنى است

سامان

بمعنى دولت و ثروت و آرام و راحت و نظام و ترتيب و اسباب خوش و اندازهء كار و نشانه‌كاه و حد هر زمين كه مرز كويند و بقرينه بعضى بمعنى قصبه آورده‌اند نظامى دربارهء شيرين كفته
ميان بربسته بر شكل غلامان * همى شد ده بده سامان بسامان
و نام جد اعلى آل سامان كه شهريارى داشته اند شاعرى كفته
نه تن بودند زال سامان مشهور * هريك بحكومت خراسان مغرور
اسمعيلىّ و احمدىّ و نصرى دو نوح و دو عبد الملك و دو منصور و كفته‌اند سامان موضعى ببلخ و بدان منسوبند ملوك بنى سامان و در تحفه كفته نوعى از برديست كه بسيار نرم و باريك مايل بزردى باشد و از آن حصير كنند و نشستن بر آن فرح آورد و رفع بواسير كند و اللّه اعلم

سامه

بر وزن نامه پيوند و سوكند كسائى مروزى كفته
كسى كه سامه جبار آسمان شكند * چكونه باشد در روز محشرش سامان
و بمعنى پناه ناصرخسرو آورده
قول تو خط تست مر خرد را * سامه كن و بيرون مشو ز سامه
همانا سامه خطى و دايره را كويند كه امانكاه و جاى پناهيدن از حادثات سخت بدانجا خواهد بود

ساميز

بر وزن كاريز بمعنى فسان است و آن سنكى است كه كارد و شمشير بدان تيز كنند

سان

مخفف فسان و رسم و عادت است انورى كفته از سيرت و سان رشك ملوك و ملك آمد بمعنى مانند باشد و بمعنى سوهان و سان مخفف آنست و بمعنى پاره‌پاره و قطعه‌قطعه و آن را سان‌سان نيز كويند و سان بمعنى سامان آمده نزارى قهستانى كفته
نه از لشكركش و لشكر نشانى * نه كارم را سرى پيدا نه سانى
سان لشكر به اين معنى مناسب است يعنى سامان كار لشكر

ساو

باج و خراج و زر خرد و ريزه را كويند فخرى كفته
آن پادشاه عهد كه شاهان روم و چين * بر سر كشند سوى در بندكانش ساو اعظم جمال دينى و دين آنكه برفكند * زير آن علوّ همت او رسم سيم و ساو
و بمعنى ساينده و امر بسائيدن و بمعنى سودن نزارى كفته
ريخت بر روى آينه زرساو * ذره‌ذره بسان سونش ساو
و ساوآهن بمعنى سونش آهن

ساور

بر وزن داور قريه‌ايست باستراباد و همچنين قريه‌ايست ببخارا و ساورى منسوب به آنجا

ساوه

بر وزن كاوه نام پهلوانى بوده كشانى او را ساوه‌شاه نيز مىكفته‌اند و در دست رستم كشته شد و نام ولايتى است در عراق نزديك بآوه كفته‌اند كه سابقا اهالى ساوه سنّى و اهل آوه شيعى بوده‌اند و نهرى فيما بين آنها است پل آن هفت طاق دارد از بناهاى اتابك شيركير در كمال استحكام در برهان كفته در شهر ساوه درياچه‌ايست كه هر سال يكتن در آن غرقه مىكرده‌اند تا از سيلان ايمن مىبودند و در شب ولادت حضرت نبىّ عربى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آن درياچه خشك شده چنان كه شعرا در آثار ولادت حضرت بعضى آيات كفته‌اند از آن جمله صباحى كاشانى كفته است
نم رود سماوه خشكى درياچه ساوه * خمود نار آتش‌خانه كسر غرفه كسرى

ساويز

شخص خوش‌خلق نيكخو را كويند على فرقدى كفته
دلربا شوخ بايد و خون‌ريزى * نزد عاشق نه مشفق و ساويز

ساويس

چيز كرانمايه و پنبه محلوج و جامه پنبه آكنده را كويند كه در روز جنك پوشند و در ادات الفضلا آنچه پنبه در آن نهند