جهان اينهمه ساز
قطران كفته مردم بىساز را يك مدحتش صد ساله ساز سوزنى بمعنى سلاح جنك كفته
ز هيبت تو عدو نقش شاهنامه بود * كز او نه مرد به كار آيد و نه اسب و نه ساز
و بمعنى ميهمانى و ضيافت فردوسى كفته
سرش را همانكه ز تن باز كرد * دد و دام را از تنش ساز كرد
بمعنى مكر و فريب اثير آخسيكتى كفته
نركس جادوش به نيرنك و ساز * خواب سحر بر حدقهء من به بست
در جهانكيرى بمعنى مثل و مانند و نفع نيز آمده
سازكرى
بر وزن تاجورى نام پردهايست از موسيقى مركب از مقام عراق و اصفهان اميرخسرو كفته
زمزمه سازكرى در عراق * كرده بآهنك عراق اتفاق
سازكرى را همه خواهان شده * نغمهء او تا به سپاهان شده
ساز نوروز
بكسر سيم سرانجام و ساختكى كردن اسباب عيد نوروز از اشربه و اطعمه و البسه و نام لحن دويم است از سى لحن بار بد
سازه
بر وزن كازه لغت درى و تبرى بمعنى جاروبست كه خانه و فرش بدان روبند
سازو
بر وزن بازو بضم راء ريسمان ليف خرما كه در غايت محكمى باشد و ريسمانباز را كه بر سر سازو رود و بازى كند سازو باز كويند چنان كه حكيم سنائى كفته
ملك را عدل كرچه چون سازو است * ملك بىتيغ و دست بىبازو است
سازوار و سازوارى
بمعنى سازكار و سازكارى
سازور
بر وزن دادكر بمعنى صاحب سامان
سازيدن
بر وزن بازيدن يعنى ساختن و راست كردن و درخور آمدن
ساس
بر وزن پاس بمعنى لطيف و پاكيزه و به زبان درى تبرى جانوريست سياه از قبيل كيك و شپش كه در لباس و حبوب پيدا شود
ساسان
نام پسر بهمن بن اسفنديار بوده كه بسياحت و درويشى افتاد پسر خود را نيز بنام خود موسوم كرده چنان كه فردوسى كفته
بر اين هم نشان تا چهارم پسر * همه نام ساسانش كردى پدر
بعقيدهء يزدانيان ساسان نخست تارك دنيا شد و بپادشاهى نپرداخت و خود را در حكمت و رياضت كامل ساخت و اولاد اولاد خود را نيز به تحصيل دانش و فرزانكى وصيت كرد و همه اولاد بزركوار او در سلك كاملين منسلك شدهاند و ساسان چهارم بايران آمده بابك حاكم كرمان دختر خود را بوى داده اردشير بابكان كه پادشاهى بزرك و فرزانه بود بوجود آمده كيتى شهنشاه شد اين قولى است مشهور ولى در آثار الباقيه ابو ريحان بدينكونه آمده اردشير بن بابك شاه بن ساسان بن بابك بن ساسان بن مهآفريد بن مهرش بن ساسان اكبر بن بهمن بن اسفنديار و لفظ بابكان دلالت برد و بابك نام مىكند و اللّه اعلم و سلسلهء پادشاهى ساسانيان تا يزدكرد شهريار كشيد و چون ساسان به لباس درويشى بسياحت برآمده بود بنابرين درويشان و كدايان را ساسى و ساسانى كفته اند حكيم سنائى كفته
چه خيزد ز اوّل ملكى كه در پيش دم آخر * بود ساسىّ و بىسامان چه ساسانى چه سامانى
هم حكيم كفته
خاكپاشان ديكرند و بادپيمايان دكر * كى توان مر ساسيان را زال ساسان داشتن
و ساسان پنجم بعد از خسروپرويز در مرو بوده و نامهاى پادشاهان ايران را كه پارسيان آنان را بوخشورى پذيرفتهاند و آن پانزده صحيفه است و به زبان آسمانى نسبت دادهاند او به فارسى ترجمه كرده و نام آن دساتير است و فرهنك لغات دساتير نيز در تلو آن حاضر است و بعضى لغات از آنجا نقل شده و مىشود
ساغ
بر وزن باغ جانوريست شبيه بسار مولوى كفته
از تو شد شاهين و باز و ساغ و ما و سار ما * از تو آمد فخر و نام و ننك ما و عار ما
ساغر
بر وزن لاغر بمعنى پيالهء شراب شيخ نظامى كفته
جهان وام خويش از تو يكسر برد * بجرعه فرستد بساغر برد
ديكرى كفته در صنعت اسب
بكرد ساغر باريك لب ز هشيارى * چنان رود كه نجنبد نبيد در ساغر
و نام قصبهايست از ملك دكن قريب به بيدر كه شيله ساغرى كه پارچهايست معروف بدان منسوب است بديعى سمرقندى كفته
شكر خدا كه نيست چو ارباب حرص و آز * كاهى هواى بيدر و كه فكر ساغرم
ساك
بمعنى رسخ است و رسخ در لغت بمعنى ثبوت باشد و باصطلاح اهل تناسخ آنست كه روح انسانى بسه مرتبه تنزّل نمايد يعنى از صورت انسانى به صورت حيوانى و از صورت حيوانى به صورت نباتى و از صورت نباتى به صورت جمادى نزول كند و اين معنى از كتاب فرهنك دساتير مرقوم شد و در برهان