مجمع الفصحا حاضر است بتكيه و اركان پيشش ستاده چاكروار و بمعنى ابله و نادان يعنى ساده از نقوش علم و عقل آمده و آن را سادهدل و سادهلوح نيز كويند
سادهدلى را ز پى راه دور * كشت خرى چون خر عيسى ضرور
ديكر بمعنى كياهيست دوائى خوشبو كه بساذج هندى موسوم است و ساذج معرب ساده است
ساده سپهر
يعنى سپهر ساده كه در آن ستاره نيست و آن را فلك اطلس خوانند و سپهران سپهر نيز كويند كه به عربى فلك الافلاكست
سار
مرغى است سياه خوشآواز معروف و آن را سارى نيز كويند وقتى كفتهام
با نالهسارى من و با دمعه سورى * با باده سوى روى و با نغمهء سارى
و مرغ ملخخوار نوعى از آنست ديكر بمعنى مكان بسيارى مانند نمكسار و كهسار و شاخسار و چشمهسار و بمعنى مانند هم آمده چنان كه ديو سار و سكسار و بمعنى سر نيز آمده ناصرخسرو علوى در صفت قلم كفته
آن زردتن لاغر كلخوار سيهسار * زرد است و ضعيف است و چنين باشد كلخوار
شتر را نيز كويند چه ساربان يعنى شتربان رودكى كفته
داشتى آن تاجر دولت شعار * صد قطار سار اندر زير بار
ديكر بمعنى رنج و محنت است حكيم خسروانى كفته
جانم بلب آمد از غم و سار * مردم ز جفا و جور بسيار
بمعنى نى و كلك ميانتهى هم در فرهنك آورده
سارا
بر وزن دارا بمعنى خالص و بيشتر بر زر و عنبر و مشك اطلاق كرده و استعمال نمودهاند و در اشعار شعراى سلف و خلف شواهد آن بسيار است
سارخك و سارشك
بمعنى پشّه است اثير الدّين آخسيكتى كفته
سارشك پيل را بسنان بر زمين زند * ليكن نه مرد پنجه و بازوى صرصر است
شيخ عطار كفته
نه خود پيل و كر خود پيل كيرى * چو نمرودى بسارخكى بميرى
و سارخكدار و سارشكدار نام درختى است كه ثمر آن پشه است و آن را آغال پشه و پشهدار و لامشكر و به عربى شجرة البق كويند
سارك
بمعنى سار است و آن را هزاردستان كويند و سارج و سارجه تبديل آنست زراتشت بهرام زردشتى كفته
خروشان بر سر كهسار سارك * كه بادا جشن نوروزى مبارك
سارنك
بر وزن بالنك بمعنى عالم است كه ناسوت كويند چنان كه آرنك لاهوت و بيرنك اجسام علوى و رنك عناصر و رنكارنك مواليد مولوى كفته
چونكه بيرنكى اسير رنك شد * موسى با موسى در جنك شد
چون به بيرنكى رسى كان داشتى * موسى و فرعون دارند آشتى
و سارنك نام سازيست معروف
ساروان
همان ساربان است كه شتردار باشد
سار و ساروك
مرغى است سياه رنك در هندوستان بسيار كويند طوطىوار سخن آموزد
سارونه
بر وزن وارونه بمعنى رز انكور است شاعر كفته
سرشك از مژه همچو در ريخته * چو خوشه ز سارونه آويخته
يحتمل چو خوشه ز ساز و بياويخته باشد زيرا كه ساز و بمعنى ريسمانيست كه از ليف خرما بافند
ساره
بر وزن پاره شال و فوتهايست كه اهالى هند خاصه زنان يكسر آن را بر كمر بندند و يكسر ديكر بر سر اندازند
سارى
بر وزن جارى شهريست بسيار قديم بمازندران از بناهاى اسپهبد سارويه بن فرخان كه از اولاد عم انوشيروان دادكر و از طبقهء آل باوند بود و با ملوك بنى اميه معاصر و ليكن تا زمان خلافت خلفاى عباسى بر آئين زردشت مىزيستهاند و شهر سارويه اكنون بسارى معروف است و قبر سلم و تور و ايرج در آنجا است و آن را سه كنبدان كويند ظهير الدين فاريابى كفته
هميشه تا بتجارت ز مرو شهجان كس * بسوى آمل و سارى نياورد نارنك
وقتى كفتهام
همه مطربانت بآواى بلبل * همه راويانت بآهنك سارى
كهى صيدكاه تو كركان و آمل * كهى جش جاى تو كيلان و سارى
در مثنوى خرم بهشت صريحتر منظوم كردهام
همان شهر سارويه سورش رخام پر از كبك و سارى و سارى بنام
و منسوب به شهر سارى را ساروى كويند چنان كه مردم شهر دهلى را دهلوى و اهالى غزنى را غزنوى
ساريان
نام شهريست در غرجستان شاعر كفته
بسا خسرو نامور پيش ازين * كذشتند در سارى و ساريان
ساز
معروف و بمعنى نى و چنك و هرچه بنوازند و نيز بمعنى ساختكى كار و سلاح جنك و يراق اسب و سازنده چيزى و امر بساختن و سازكارى و تحمل و امر بسازكارى سعدى كفته بزن كفت كاى روشنائى بساز فرخى بمعنى سامان و استعداد دولت كفته
بدل نيك تو داد است خداوند به تو * اينهمه نعمت و سلطان