ساب
به وزن آب نام پسر ادريس نبى بوده و خود مردى دانا و حكيم و عقيده بعضى اينست كه نخستين پيغمبر آدم صفى و آخرين ساب بن ادريس است وى و پيروان وى بپرستش كواكب خاصه آفتاب و ماه پرداختند و اين طايفه را صابئين خوانند و صاب معرب است و يوزاسف حكيم بعد از وى بعهد تهمورس اين آئين را رواج داده
سابوته
به زبان اصفهان زن پير را كويند
سابود
بر وزن نابود بمعنى هاله و خرمن ماه باشد و ريسمانى كه در اعياد طفلان بر شاخ درخت بندند و در آن نشينند و در هوا حركت كنند
سابوره
بر وزن قاروره هيز و مخنث را كويند
سابوى
بر وزن بانوى نام شهريست در طرف شمالى سمرقند و تا سمرقند هفت فرسخ فاصله دارد
ساتكينى
قدح و پياله بزرك كه بدان شراب خورند
ساتكين
بتاى موقوف و كسر كاف فارسى محبوب و معشوق را كويند و از اين روى قدح را ساتكين و ساتكنى بحذف ياى اول كفتهاند يعنى دوستكانى و آن عبارت است از پيالهء بزرك كه پر كرده به ياد دوستى از دوستان حاضر يا غايب نوشند حكيم منوچهرى دامغانى كفته
وز پسر نردباز دا و كرانتر ببر * وز دو كف ساتكين ساتكنى كش بدم
شيخ سعدى كفته مى اندر سرو ساتكينى بدست استاد عماره مروزى كفته
چون مىخورم بساتكنى ياد او خورم * از ياد او نباشد خالى مرا ضمير
و اين لغت پارسى نيست بلكه تركيست امّا در اشعار پارسى بسيار است
ساج
مرغيست كنجدخوار خواجه عميد لومكى كفته
چون زاغ شب از كشادن پر * بربست زبان مرغ درّاج
طاوس ملائكه تذروى * كش كبك نمود كمتر از ساج
و معرب درخت ساك است كه شواهد آن در ساك كه پارسى آن است مىآيد و از چوب ساج تخته كشتى سازند
طلعتى نوربخشتر از ماه * قامتى سرفرازتر از ساج
ساجى
بكسر جيم فارسى بمعنى سپيد است چنان كه سيف الدين كفته
پسته تنك تو در هواى سرشكم * شكر ساجى است در كلاب سرشته
ساخت
بر وزن تاخت ماضى ساختن و در هرجا استعمال مىشود مانند اسباب ساخته و جنك ساخته و در هر دو سه فرهنك و برهان يراق زين و بند و بارزين آورده و دوال و تسمه ركاب كفتهاند و از اشعار فصحا و بلغا بمعنى زين و بركستوان كه بر پشت اسب اندازند فهميده مىشود حكيم خاقانى كفته
بامدادان كه يكسواره چرخ * ساخت بر پشت اشقر اندازد
هم او كفته
از جنيبت فروكشايد ساخت * آينهاش بر غدار بندد صبح
و ازين بيت حكيم عنصرى بلخى معنى اسلحه رزم استنباط مىشود كه در مدح سلطان محمود غزنوى كفته
هميشه پايكه و جاى او ركاب و جناغ * چنان كه بستر و بالينش جوشن و مغفر
ز حرص جنك بسازد كرش نماند ساخت * ز دست خويش حسام ز روى خويش سپر
و ساخت زرين برزين طلا اطلاق مىكنند من نيز كفتهام
كوههء زين و ساخت كرده بزر * هم تبر صيع ساز ديده ستام
ساخته
بر وزن باخته بمعنى آراسته حكيم فرخى كفته
اندكى غاليه بر زلف سيه برده به كار * عيد را ساخته و تاخته از حجره بكاه
و ساخته كارى شدن يعنى آماده و مهيا و آراسته و مستعد كارى بودن و ساز كوك كرده مسعود سلمان در حبس كفته
كيرم كه ساخته شوم از بهر كارزار * بيرون جهم ز كوشه اين سمج ناكهان
حكيم قطران كفته
چون بربط نواخته و چنك ساخته * قمرى و فاخته بخروشند بر چنار
ساخن
بمعنى ساروج باشد كه در حوض و حمام كار كنند
ساد
اول بمعنى ساوه است شمس فخرى كفته
براى كسوت خدام دركهش خورشيد * ز چرخكاه منقش طرازد و كه ساد
ديكر بمعنى استاد است حكيم غزنوى كفته
خلق كشت از قدوم زاهد شاد * زانكه او بد به پند دادن ساد
ديكر بمعنى كراز نر كه او را خوك نيز كويند آمده حكيم اسدى در كرشاسبنامه كفته
درختان كه كشته نداريم ياد * بدندان به دو نيمه كردند ساد
ديكر بمعنى دشت و صحراى صاف است و آن را ساده نيز كويند
ساده
بر وزن باده معروف يعنى بىنقش و نكار و صاف و بىكياه و بىريش حكيم سوزنى كفته
ز چاه عشق برآمد دلم بساده چو او * بمشك سوده بپوشيد چاه ساده زنخ
مسعود سعد سلمان در معنى صحرا و صفت اسب كفته
كه تكش كرده ساده را كهسار * كه پيش كرده كوه را كردر
و حكيم اسدى طوسى بمعنى ايستاده كفته
فلك چو ايوان باشد زمين در او چو شهى * بتكيه اركان در پيش ساده چاكروار
چنان بخاطر آيد كه صاحب جهانكيرى در خواندن اين بيت سهو كرده باشد چه شعر را در اصل قصيده به اين طرز نوشتهام و در تذكره