تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
آب روان با سليح و زين‌افزار

زين‌كوهه

قرپوس زين است يعنى بلندى پيش زين اثير آخسيكتى كفته
از سر زين‌كوهه افول برافكند * سبز قباى سپهر ترك مفرق
و آن را كوهه‌زين نيز كويند چنان كه فردوسى كفته
ز كوهه بآغوش بردارمت * به نزديكى زال سام آرمت

زينهار

بمعنى زنهار است و بمعنى امان و پيمان و عهد كذشت و شواهد آن مرقوم شد

زيور

بمعنى زينت باشد و اين لغت در اصل زيب‌ور بوده يعنى صاحب زيب با را حذف كردند زيبا و زيبنده شواهد بسيار دارد و نرك كه تركيست بمعنى زيور است

انجمن يازدهم از فرهنك انجمن‌آرا در زاى پارسى با الف

[ نمايش زاى پارسى با الف ]

ژابيژ

در برهان بمعنى بومادران كفته در فرهنكها نديده‌ام و بمعنى سرشك آتش يعنى شرارهء آتش نيز كفته

ژاژ

كياهى است سفيد شبيه بدرمنه در نهايت بيمزكى و ناكوارائى كه هرچند شتر آن را نجايد نرم نشود و بجهة بيمزكى فرونبرد و ژاژ خائيدن كنايه از حرف بيمعنى زدن و كار بيحاصل كردن است ملك الشعراى كاشى كفته
مثال مجلست را چون بسلك اندر كشم لؤلؤ * شنيدم ژاژ خايد ديوخوئى اندران محفل

ژاغر

بر وزن لاغر بمعنى چينه‌دان مرغانست و در زاى عربى كذشت و اصحّ با زاى عجمى است

ژاله

بر وزن لاله تكرك را كويند و بعضى شبنم را نيز كفته‌اند شواهد آن بسيار است امير خسرو دهلوى كفته
فراقت كشت خسرو را كه بيمش بدزر و زبد * ملخ زد كشت دهقان را كه مىترسيد از ژاله
و بمعنى باران معروف است و در اشعار بسيار آورده‌اند چنان كه بر لاله ژاله مىچكد از ابر بهمنى و بمعنى مشك پرباد كه چو بها بر آن بندند و بر روى آن نشينند و از رود آب بكذرند فخرى كفته
تا غلامانش بكذرند از بحر * پيكر آسمان شود ژاله
و آن را جاله نيز كويند

ژاو

خالص و خلاصه هر چيز و اين تبديل ساو است كه كذشت

ژخ

مخفف آژخ است كه به عربى ثولول كويند و كذشت

ژخار

بمعنى بانك و نعره در زاى عربى كذشت

ژد

بمعنى صمغ مرقوم شده

ژدوار

بر وزن و معنى جدوار است و جدوار معرب آن است

ژرد

بمعنى بسيار خورى آمده است

ژرف

بر وزن برف در جميع معانى بانغول و عميق مرادف است منشورى سمرقندى در صفت اسب كفته
تكاورى كه بيك شربه آب ماندر است * به دستش اندر درياى ژرف پهناور
امير خسرو كفته
هرانچ آفريدى درين جوى ژرف * نهفتى در او كيمياى شكرف
و بمعنى دور و دراز و احتياط و تعمق در امور نيز آمده فردوسى كفته
سپه ران به يارى سالار خويش * بژرفى نكهدار پيكار خويش
ژرفا نيز به همان معنى است

ژغار

بمعنى سختى و محنت و كياهى كه بدان جامه رنك كنند در زغار نيز كذشت و بمعنى غازه نيز آمده

ژغاله

بمعنى زغازه يعنى نان ارزن كذشته

ژغژغ

بفتح هر دو زاى عجمى بهر دو غين زده آوازى را كويند كه در محل چيزى خوردن از دندان برآيد يا از كثرت سرما و قهر و غضب دندانها بر هم خورد و بمعنى صداى كردكان و بادام و پسته و امثال آنكه پوسيده باشد در جوال كنند و بر هم خورد صدا دهد مولوى معنوى در قصهء اژدها و ماركير در مثنوى كفته
ژغژغ دندان او دل مىشكست * جان شيران سيه مىشد ز دست
هم او كفته
كر دهد خودكى دهد آن پر حيل * جوز پوسيده است كفتار دغل ژغژغ آن عقل و مغزت را برد * صد هزاران عقل را يك نشمرد

ژغند

بر وزن كمند آواز بلند مهيب كه ددان كنند و و آن را هرّا كويند و بمعنى بانك يوز شمس فخرى كفته
چه كند با مهابت تو حسود * چه زند پيش بانك شير ژغند

ژف

بفتح اول بمعنى تر است كه ضدّ خشك باشد

ژفره

بر وزن سفره پيرامن دهان در برهان آورده و ظن آنست كه زفر بمعنى دهان را زفره خوانده باشد

ژفك

بر وزن اشك چرك كنجهاى چشم و در عربى رمص چرك خشك و غمص چرك تركنج چشم را كويند و آن را ژفك آب نيز كفته‌اند

ژك

بمعنى سخنى كه از روى غضب و خشم در زير لب كويند و ژكيدن مصدر آن است