رند زمانه يافتم * نعرهزنان برون شدم
دلق و سجاده سوختم * طاعت و زاهدى خود زير ميانه يافتم
كمال الدين اسمعيل اصفهانى كفته
آن كو نخواست قدر ترا برتر از فلك * كارش چو كار خادم زير از ميانه باد
زيرافكن
بمعنى توشك است و مجازا بر فروش اطلاق شود و نام شعبهايست از بيست و چهار شعبه موسيقى و آن را زيرافكند نيز كويند اميرخسرو دهلوى راست
رهاوى ساز كن اى بلبل صبح * كه مطرب هم بزيرافكند ماند است
زيربر
بضمّ باء بمعنى كيربر و دزد و كسى كه ظاهرا اظهار دوستى كند و باطنا دشمن باشد نيز آورده
زير بزركان و زيرخورد
هر دو نام دو لحن است از موسيقى چنان كه مولوى كفته
آغاز كن حسينى زيرا كه شيخ كفت * كان زيرخورد و زير بزركانم آرزو است
زيرقان
با اول مكسور و ياى مجهول صاحب جهانكيرى كفته ناميست از نامهاى ماه و اين بيت را از ملا مظهر شاهد آورده
آسمان دركاه دستورى كه سر بر آستانش * هفت اختر از زحل تا زيرقان آوردهاند
در برهان كويد نام ماهى است از ماههاى ملكى و هر دو خطا كردهاند اولا زيرقان بكسر نيست دويم بباى نيست و نامى از نامهاى ماه نيست و ماه ملكى نيست زبرقان بزاى مكسوره بباى ابجد زده است و بمعنى قمر است و آن نيز عربى است و پارسى نيست قال صاحب القاموس الزبرقان بالكسر القمر
زيرك آميغى
يعنى حكيم حقيقى و مراد از حضرت يزدانست
زيركسار
يعنى خداوند فهم و دانش كه در سرش هوش باشد
زيركاه
كرسى كه بر آن نشينند و آن كرسى را زيرتخت بزرك كذارند ازين روى زيركاه كويند فردوسى كفته
جهاز كيخسرو از تختكاه * نشسته است بر زيركاه سياه
زير و بالا
بمعنى تحت و فوق معروفست ديكر افاده سخن غير راست كند يا ممزوج بيكديكر شيخ سعدى كفته
بالاى چنين اكر در اسلام * كويند كه هست زير و بالا است
و كنايه از دو امرد كه با يكديكر معامله كنند
زيرهباه
يعنى آش زيره كه با كوشت و سركه پزند و زيره مشهور و معروف است بهترين آن زيره كرمانى است و كوشت بزان كرمان به از بلاد ديكر است كه اغلب بزيره چرند و به عربى زيره را كمون خوانند لهذا معجونى كه جزء اعظم آن زيره باشد معجون كمونى خوانند
زيغ
بكسر اول بساط بافى از قبيل فروش يا حصير و عامل آن عمل را زيغكر كويند و زيغباف نيز به همين معنى است سوزنى كفته
با چنان ناز اكر نشاط كنى * خيز و در حجره نشاطى خز
حجرهء كاندرو است زيغ و نمد * قالى رومى و نهالى خز
صاحب فرهنك منظومه كفته زيغ باشد فراغت دلها و با ياى مجهول بمعنى نفرت آمده و آن را ازيغ نيز كويند چنان كه حكيم اسدى كفته
ز درد خزان در دل زاغ زيغ * هوا بسته از لشكر باغ ميغ
فردوسى طوسى در رد مردى كه دعوى شجاعت بدروغ مىكرده كفته
برو زيغ بافى كزين كاركرد * نهاى مرد شمشير و روز نبرد
زيك
بالكسر و كاف پارسى رشته كه به آن طرح عمارت كند و نيز علمى كه تقويم از آن استخراج نمايند فردوسى كفته
برفتند بازيكها بر كنار * بپرسيد شاه از يل اسفنديار
و زيچ معرب زيك است و نيز نام مرغيست كوچكتر از كنجشك كه زير هر دو بال او سرخ است و چون راء و سين در پارسى بيكديكر تبديلپذيرند زيج را سيج توان كفت چنان كه در مخاطبه با كردون كفتهام
الا يا كهن كنبد كرد كرد * نوردى جهان را و خود بىنورد
بسيجت بسيجيد دانا برنج * سخن كرد از كر دشت سيج سنج
و در فرهنك جهانكيرى كفته كه نام طايفهايست از كردان كه در كوهكيلويهء فارس مىباشند
زيلو
بكسر اول و ثانى مجهول بر وزن نيكو پلاس و كليم و قالى را كويند و زيلوچه كوچك قالى و پلاس را كويند مانند صندوق و صندوقچه
زيمله
بفتح راء و ميم و لام چهارچوب كه با هم وصل كنند مانند كجاوه و پر از ميوه و غير آن كنند بر چهارپا بار كردهء و بجاى برند حكيم ناصر خسرو كفته
زيمله بر تو نهاد است آن خسيس * چون كشتى كر خر نكشتى زيمله
و بعضى بمعنى بار كفتهاند آن نيز با بيت حكيم مناسب است
زيمور
بر وزن بينور در برهان كفته بمعنى افشاء سِر باشد و آن مركب است از خرق و خيانت كه حرفى را به كسى بسپارند كه افشا نكند و او بخلاف در همه جا فاش كند و اين لغت را در فرهنك نديدهام و اللّه اعلم
زينافزار
بمعنى اسباب سوارى از قبيل سلاخ و كحيم و يراق جنك و كوشش اسب در روز جنك باشد حكيم ازرقى كفته
چون بركشى آن بلارك كوهردار * بر مركب تازى فكنى زينافزار
حكيم فرخى كفته
از آن كرانه كمان بركرفت و اندر شد * ميان