معروف است هم منوچهرى كفته
اندر چله جهل كمانت شكند تير * و اندر كلوى آز نوالت فكند زه
ديكر بمعنى خوش و خوب اين نيز بمعنى اول قريب است مولوى كفته
چون جوان بودى و سخت و زفت و زه * تو نمىرفتى سوى صف بىزره
چون شدى پير و ضعيف و منحنى * پردهاى لا ابالى مىزنى
ديكر بمعنى زادنست چنان كه كفتهاند
جان چيست جنين نطفهء سرّ قضا * دنيا رحم است و تن مشيمه است او را
تلخى اجل در ذزه ما در طبع * دين مردن چيست زادن ملك بقا
و زهيدن مصدر زادن است مولوى كفته
قوّتت از قوّت حق مىزهد * نز عروقى كز حرارت مىجهد
و زهزاد بچه و اولاد را كويند و زهدان رحم و بچهدان را كويند ديكر كنار هر چيز مانند حلقه كريبان كه آن را زهكريبان و زهصفّه و زهحوض و امثال آن شيخ فريد الدين عطار كفته
غم زه تكمهء او هر زمانى * مرا در زه كشد همچون كمانى
و بمعنى جوشيدن آب از چشمه نيز مرادف زائيدن است چنان كه مسعود كفته
سبك خشك شد چشمهء چشم من * مكر آب اين چشمه را زه نبود
زهاب
بفتح آن موضع از چشمه كه آب از آن جوشد و تراوش كند و همانا بكسر اول اصحّ باشد چه زهيدن بمعنى زائيدن بكسر است اين نيز زايش آبست و زهزاد اشارت شد كه بمعنى خويش و فرزند است و آن را به عربى اهل رحم كويند چنان كه ناصرخسرو كفته
خاصه بخراسان كه مر شما را * آنجا زه و زاد است و خانومان است
زهار
شرمكاه را كويند كه بايد پوشيد و آن پوشيدن را به عربى ستر عورت كويند
زهاز
بمعنى بانك و فرياد و نعره
زهازه
تحسين از پى تحسين و مرحبا و آفرين چنان كه در شعر منوچهرى كذشت و در تكرار صداى زه كمان نيز استعمال مىشود چنان كه كفتهام
زهازه برآمد ز جرّ كمان * هزاهز درافتاد در بدكمان
زهر
معروف و بمعنى غصه و غضب و خشم و سمّ مهلك شيخ سعدى كفته
رشكم از پيرهن آيد كه در آغوش تو خسبد * ز هرم از غاليه آيد كه باندام تو سايد
عثمان مختارى در لغز خاتم كفته
نهان كنند بزركان بچشمش اندر زهر * دهند زان ملكان زهر خورده را زنهار
زهراب
بفتح اول آبى كه بعضى از فواكه و نباتات را در آن خيسانند تا تلخى و شورى آن را ببرد و كنايه از پيشاب نيز آمده
زهرخند
بر وزن بهرمند بمعنى خنده از روى قهر و غضب و خشم و اغماض كه از روى محبت و خوشى نباشد نظامى كفته
بخنديد و كفتا دران زهرخند * كه افسوس بر كار چرخ بلند
فلك بين چه ظلم آشكارا كند * كه اسكندر آهنك دارا كند
زهردارو
بمعنى پازهر است كه دفع زهر كند
زهركيا
هر كياه زهردار كه كشنده باشد سوزنى كفته
جان افعى زده را نسخهء ترياق دهد * نطق جان پرور تو بر ورق زهركياه
زهرمهره
مهره كه بدان علاج زهر كنند و آن را زهركش نيز خوانند
زهره
بر وزن بهره پوستى باشد پر از آب كه بجكر آدمى و ساير حيوانات چسبيده است و به عربى مراره كويند و كنايه از دليرى و شجاعت و كمزهره و بىزهره بخلاف آن و بضم اول در عربى نام ناهيد است
زهش و زهشت
بمعنى آب چشمه و زه كه كذشت و باضافه تاء قرشت بمعنى دم و نفس آمده و زهش بكسر زاء كه رشيدى نوشته بمعنى زهاب از قول كمال
آفتاب فتح را از سايه چترش طلوع * ابروان ملك را از آتش تيغش زهش
در آن تامّل است زيرا كه قصيدهاش در مدح سلطان تكش خوارزم شاه است كه كفته
اى زرايت ملك و دين در نازش و در پرورش * خسرو عالم علاء الدين و الدّنيا تكش
زهك
بفتح اول و سكون ثانى و كاف شيرزنان و حيوان نوزائيده كه آن را آغوز و فله نيز خوانند
زهكير
معروف است و آن انكشتر ماننديست از شاخ و استخوان و غيره كه در انكشت ابهام كنند و زه كمان را بدان كيرند و كشند و تير افكنند
زهمن
بفتح زاء و ميم نام خانهايست كه در شهر رى بوده و شبى صاحب آن خانه بخواب ديد كه بدمشق رفته و كنجى يافته فردا عزم دمشق كرده مدتها در آنجا بسركردانى و كربت غربت بسر مىبرد تا صاحبدلى بوى رسيد و ترحم كرده از حال و خيالش پرسيد او اظهار كرده آن مرد كفت زهى سادهدل كه توئى در رى خانهايست نامش زهمن و در آن كنجى است تو باز كرد