تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١

زوبين

بر وزن چوبين حربه‌ايست نيزه مانند كوتاه‌تر از نيزه كه آن را بجانب اعدا بيندازند و سنان آن زره بشكافد و مخصوص اهل تبرستان خاصه ديالمه بوده مسعود سعد كفته چو باد يافته از دست ديلمان زوبين

زوداشنا

با شين نقطه‌دار بر وزن زود از جا در برهان كفته نذوراتى را كويند كه فارسيان به آتش خانها آورند

زودانداز

مرادف پارسى بديهه است يعنى آنچه ادراك آن موقوف بفكر و انديشه نباشد

زودخيز

به سكون دال خادم فرمان‌بردار چست و چالاك

زور

بمعنى قوت و مشهور و نام پسر ضحّاك ظالم شهرى ساخته بنام خود و به شهرزور معروف است و درين اوقات جزو كُرد ستان است وفات اسكندر رومى در آن شهر بوده نعشش را باسكندريه بردند

زورانه

بندى باشد از آهن كه برياى مجرمان نهند و آن را بفتح آورده‌اند

زورنيم

با اول و ثانى مفتوح براء زده پارچه بود كه بر كريبان جامه از طرف پشت دوزند براى زينت و خوش‌آيندكى و آن را بتركى الپاق خوانند

زوره

كلمه‌ايست كه در كتب باستانى پارسيان بمعنى باب و سوره آمده بمعنى نيرو و قوت نيز مناسب است و در برهان كفته بر فقرات پشت و كلمات نثر استعمال نمايند و رسالهء در نزد من از كتب پارسى حاضر است كه فقره بفقره را زوره بمنزله باب و فصل قرار داده و در حكمت است و زوره باستانى نام دارد و مترجم آن آذرپژوه نام دارد

زوزن

نام ولايتى است از خراسان معروف و از آنجاست عميد اجل ابو سهل وزير سلطانمحمود و منوچهرى در مدح او كفته
شاخ بنفشه بر سر زانو نهاده سر * مانندهء مخالف بو سهل زوزنى

زوزنى

منسوب بزوزن و بلغت زند و پازند زانو را كويند كه به عربى ركبه خوانند

زوزه

به وزن موزه آواز نوحه‌كر و ناله سك را كويند وقتى در هزل و هجو شكم‌خوارى كفته‌ام
داشت هرروزه از غم روره * از سحر تا بچاشت كه زوزه

زوش

بر وزن كوش تندخو و دلير و با نيرو اسدى طوسى كفته
چنين كفت دانا كه خشم و جوش * زبانم يكى بسته شيريست زدش
هم او كفته
يكى كودك نورسيده است زوش * هنوزش نكشته است كل مشكپوش

زوفرين و زوفلين

بمعنى همان زورفين است كه كذشت ناصرخسرو كفته
خوى نيكو را حصار خويش كن * وز عنايت بر درش زن زوفرين

زول

بر وزن غول بمعنى حصّه و رسد و قسمت و بهره عنصرى كفته
به چشم اندرم ديد از زول او * بحسم اندرم جنبش از خون اوست
ظن غالب اينست كه زول تصحيف شده و زون بوده و شعر عنصرى اين‌كونه اصحّ است
به چشم اندرم ديده از زون او است * بجسم اندرم جنبش از خون او است
و اللّه اعلم بالصّواب

ژول‌ژد

رشيدى كفته بضم و فتح زاى صمغى است كه آن را كتيرا كويند ظاهرا زول درختى است كه كتيرا از آن حاصل شود و ژده بمعنى صمغ او باشد

زونج

بفتحتين رودها كه با پيه درپيچند و بريان كنند و ميار نيز كويند طيّان ژاژخواه بمى كرمانى كفته
ترنجيده رويش بسان ترنج * دراز است و باريك قد چون زونج

زو

بالضم مخفف زود و بالفتح دريا مولوى معنوى بمعنى زود كفته
دامن او كير زوتر بىكمان * تا رسى در دامن آخر زمان

زوهمند

بضم زاء و فتح هاء و ميم درخت و كشت باليده را كفته‌اند بجز در فرهنك جهانكيرى و رشيدى نديده‌ام ظنّم اينست كه روهنده بوده يعنى روينده و مصحف كرده‌اند

زولانه

همان زاولانه كه بر پاى مجرمان نهند

زون

بر وزن چون تبديل واو و الف است يعنى زان و بمعنى بهره و حصه است چنان كه كويند زان من يازان او و آن را از آن نيز كويند چنان كه كفته‌اند زشت اى برادر از من و زيبا از آن تو

زونى

بر وزن تونى بپارسى درى بمعنى زانو است و در لغت زند نيز همين معنى دارد

زه

بكسر اول كلمه‌ايست كه در محل تحسين كويند چنان كه منوچهرى كفته
پرويز ملك چون سخن نغز شنودى * آن را كه سخن كفتى كفتيش كه هان زه پرويز كرايد و نكه در ايّام تو بودى * بودى همه الفاظ ترا جمله مزهزه
ديكر بمعنى زه كمان است و آن
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 441 | رضا قلى خان ( هدايت )