در سنكلاخها رويد و برك آن شبيه است ببرك بسفايج و طرف اسفل برك آن سرخ رنك است و صاحب مخزن و تحفه خواص آن را نوشته كرم و خشك دانند و زايلكننده سپرز است و اهل اندلس افريان خوانند در مصر مشهور به كف النسبر است و در شيراز آن را زنكىدارو خوانند
زنكىرود
نام رودخانهايست معروف كه از پهلوى شهر ايروان مىكذرد و منبع آن درياچه كوكجه است كه برودخانه ارس متصّل مىشود و درياچه كوكجه در شمال مشرق شهر ايروان است و آبش شيرين است و از كنار آن درياچه تخمينا بيست و هفت ميل است و زنكىرود را رود زنكى نيز مىنامند
زنويه
مويه و ناله سك كه آن را به عربى هرير كويند و زنوئيدن مصدر آنست
زنهار و زينهار
بمعنى امان دادن و پمان و براى تاكيد نيز آمده مختارى غزنوى در لغز انكشترى كفته
نهان كنند بزركان بچشمش اندر زهر * دهند ازو ملكان زهر خورده را زنهار
سعدى كفته
زينهار از دهان خندانش * آتشين لعل و آب دندانش
حكيم سنائى كفته
زنهار يكانند به زير خم زلفت * زنهار بهش باش كه زلف بريدن
سلمان ساوجى بمعنى عهد و پيمان آورده و كفته
عهد زنهار بسى بوده ميان من تو * عهد من مشكن و زنهار فراموش مكن
و بمعنى البته و تاكيد در فعل و ترك فعل نيز آمده اميرخسرو دهلوى كفته
زنهار كه آن بند قبا چست مبنديد * كز نازكيش بخيه بر اندام برآيد
سعدى كفته
زنهار كه چون مىكذرى بر دل مجروح * از وى خبرى پرس كه چون مىكذراند
و در مقام تاكيد بمنع شيخ شبسترى كويد
ولى تا با خودى زنهار زنهار * مقامات شريعت را نكهدار
شيخ سعدى كفته
زينهار از قرين بد زنهار * و قنا ربّنا عذاب النّار
و زينهارى امان طلب و پناهجو را كويند يعنى زنهار خواسته كه به عربى ذمّى كويند و زنهارخوار يعنى عهدشكن سوزنى كفته
كس بزنهارى خويش اندر زنهار نخورد * زينهاريست دلم نزد تو اى بت زنهار
شيخ سعدى كفته
بخيل هركه مىآيم بزنهار * نمىبينم بجز زنهار خواران
حكيم فرخى سيستانى كفته
اى زينهارخوار بدين روزكار * در يار خويشتن كه خورد زينهار
و در فرهنك بمعنى ترس و بيم و شكايت آورده و اين بيت سعدى را سند كرده
زينهار از كسى كه در غم دوست * پيش بيكانه زينهار كند
و به چند معنى ديكر نيز آورده كه برهانى و شاهدى ندارد مانند شتاب و هوش و آكاهى
زنيان
بكسر اول تخمى است كه بر روى خمير نان پاشند و آن را نانخواه نيز كويند شهاب الدّين كفته
آبله زيباروى خوبانست * لذّت نان نكرز زنيان است
نمايش سيزدهم در زاء با واو
زو
بر وزن نو نام پسر تهماسب است كه در ايران پنج سال پادشاهى كرده بود و دريا را نيز كويند و بضم اول مخفف زود است كه تعجيل و شتاب باشد و مخفف زوزن كه نام ولايتى است نيز آمده كويند در عراق نهر آبى جارى كرده و شهرى و جائى ساخته كه بنام وى آن نهر را زواب مىكفتهاند و كفته دو نهر بوده و عرب آن را زوابين مىخواندهاند همانا همانست كه اكنون زهاب مىخوانند
زوار
كسى كه خدمت بنديان كند و ايشان را سرپرستى نمايد چنان كه منيژه مر بيژن را كرده بود بعد از خلاصى بيژن كه رستم و بيژن و منيژه بازمىكشتند فردوسى كويد
بيك دست بيژن بديكر زوار * سوى خانه رفتند زان چاهسار
و در فرهنك زوار را زواره برادر رستم دانسته و خطا كرده زيرا كه در اين داستان اصلا اسم زواره مذكور نكرديده و مقصود ازين زوار منيژه است كه در چند سال محبوسى بيژن خدمت او را مىكرد و اين شعر فردوسى كه از زبان كيخسرو كفته بوقتى كه در جام كيتىنما حال بيژن را ديد و مىكويد كه دخترى نامور در آن زندان زوار يعنى خدمتكار اوست
كه بيژن بتوران به بند اندر است * زوارش يكى نامور دختر است
ثابت مىشود كه منيژه است نه زواره
زواره
نام برادر رستم بوده و نام قريه از قراى كاشان و اصفهان است و كويند در زواره كاريزى قديم بوده كه آن را كاريز كيخسروى مىناميدند
زواله
بفتح زا و لام خميرى كه بجهة نان و آش و مدور كنند بسحاق اطعمه كفته
مانند بوركت همه كارى شود ببرك * همچون زواله كر بخورى كوشمال آش
همه او كفته
باد از آفتاب خميرت زوال دور * تا سالها كنى ز مه نوزده الها
زوان و زوانه
هر دو بمعنى زبانست زفان تبديل آنست