تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
اى چو سيم مذاب زرين‌رود * اصفهان پر نوا شده ز تو رود كشته اى عين زندكى درجى * فى مجاريك كلّ شىء حىّ در لقاى تو داشت خضر برات * آب كشته ز شرم تست فرات
تاريخى كهنه ديده‌ام كه كفته است از حسن بن خونسار جرپادقانى معنعن از امير المؤمنين كه فرموده تداوا بماء زنرود انّ فيه شفاء كلّ داء و باغى چند بر لب زنده رود باقى بوده يكى از آنها را باغ‌كاران مىناميده‌اند حافظ كفته زنده‌رود باغ‌كاران ياد باد ديكرى كفته
هركه اكنون بباغ كارانست * كو نكهدار جا كه كار آن است

زندش

در برهان كفته بمعنى درود و سلام است در فرهنك نديده‌ام

زنده

يعنى صاحب جان كه آن را به عربى حى كويند و مشتق از آنست زندكى و زندكانى و زنده‌بار و درويش با حال و صوفى صافى را نير نامند چنان كه حكيم سنائى كفته
ديد روزى يكى پراكنده * زندهء زير جامهء ژنده
و ديكر رود سپاهان است
لب زنده‌رود و نسيم بهار * رخ دلستان و مى خوشكوار
و بمعنى زنده‌پيل يعنى پيل بزرك مرقوم شده فردوسى كفته
يكى ژنده‌پيل است بر كوه كنك * اكر با سليح اندر آيد بجنك
و لقب شيخ احمد جامى قدس سره انسامى كه او را زنده‌پيل مىناميده‌اند

زنده‌جان

نام قريه‌ايست در راه هرات قريب بغوريان و شكيبان چنان كه وقتى كفته‌ام
يك مرد زنده‌جان و شكيبا بجا نماند * از خلق غوريان و شكيبا و زنده‌جان

زنده‌رزم

بر وزن كرده عزم نام خال سهراب بوده كه رستم شب او را كشته فردوسى كفته
بدان جايكه خشك شد زنده‌رزم * سرآمد به او روز پيكار و بزم
و او را زند نيز كفته‌اند

زنديك

بفتح اول بر وزن نزديك كسى را كويند كه باوامر و نواهى كتاب زند و پازند عمل نمايد و زنديق معرب آنست و اعراب اين قوم را مجوس نام نهاده‌اند و اصل در اين لغت موى كوش بوده زيرا كه عجم موى سر را تا حد كوش زياده نمىآويخته‌اند بر خلاف عرب كه كيسوى بلند داشته‌اند و بعضى كفته‌اند زندقه يعنى كتاب باطل كه در برابر زند سازند چنان كه ملحدان سخنان باطل در برابر قران مجيد اختراع كردند

زنك

ولايت زنكبار و چركى كه بر روى آهن و مس و امثال آن نشيند فرخى كفته
همى بنفشه دمد كرد روى آن سرهنك * همى بآينه چينى اندر آيد زنك سموم قهرش اكر برفتد بكشور روم * نسيم صلحش اكر برشود بكشور زنك ز ساج باز ندانند روميان را كون * ز عاج باز ندانند زنكيان را رنك دلم بعشق تو در سختى و عنا * خو كرد چنان كه آينه زنك خورده اندر زنك
ديكر بمعنى شعاع نيّرين است همو كفته
بكاخش اندر بزم و ببزمش اندر جام * بجامش اندر كلكون منى بكونهء زنك
حكيم دقيقى كويد
دقيقى چار خصلت خوى كرد است * بكيتى از همه خوبى و زشتى لب ياقوت رنك و نالهء چنك * مى چون زنك و اين زردهشتى
حكيم اسدى در كرشاسب‌نامه كفته
نوازان نوازنده در چنك چنك * ز دل برده بكماز چون زنك زنك
ديكر زنكُله باشد فرخى كفته
بلند همتش ار كرد وى به صورت باز * به پايش اندر ماه و ستاره بودى زنك
و بمعنى چرك كوشه چشم نيز آورده‌اند ديكر بمعنى خون آمده ظهير فارابى كفته
اندرشدهء بجامهء زنكارى * مولاى توام چنان كه از زنك آرى كر يك قدح شراب چون زنك آرى * زنكار برى ز دل بتن زنك آرى

زنكان

با اول مفتوح و ثانى زده و كاف عجمى نام شهريست از ولايت آذربادكان و معرب آن زنجان است چون پنج بلوك بود آن را خمسه كويند حكيم زجاجى كفته
ز زنكان بدان مرد روشن‌ضمير * دبيرى سر افراز بد تيزوير
و كويند از بناى اردشير بابكان است

زنكانه

بر وزن افسانه نام روديست و نام سازيست كه زنكيان نوازند شيخ نظامى كفته
چو زنكى درآمد بزنكانه رود * ز شهرود رومى برامد سرود
و هم بمعنى رودخانه‌ايست كه از پهلوى زنكان كذرد

زنكبار

معنى تركيبى آن در زنكبار كذشت در فرهنك بمعنى صمغى است كه از صنوبر كيرند و كنايه از دوات مداد است چنان كه در صفت قلم كمال كفته ز زنكبار خورد آب و دم بروم زند

زنكل و زنكله و زكوله

هر سه بمعنى زنك باشد و مقامى است از دوازده مقام موسيقى مولوى كويد در جمع سست‌رايان روزنكله‌سرايان و نيز نام مبارز تورانى كه بر دست فروهل ايرانى كشته شده است

زنكه

نام مبارزيست از ولايت زنكه كه پدرش شاوران نام داشته در شاهنامهء فردوسى مذكور است

زنكىدارو

نباتى است بىساق و خوشه و ثمر غالبا