تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
زند بود كه كشته شد

زندان سكندر

معروف است و وجه تسميه زندان آنست كه منسوب است بزند زيرا كه حكم شريعتى كتاب زند زردشت در باب جزاى هر كناهى آن بوده كه به اندازه كما بيش آن كار كنه‌كار را حبس مىكرده‌اند و زندان يا غار يا چاه يا كوهسار مىبوده و در فرهنك رشيدى كفته زندان سكندر بمعنى شهر يزد است كه وفات اسكندر در آن شهر بوده و آن سردابه‌ايست بس موحش و تاريك و در ضمن لغت خرم در اين باب افسانه و راز بيان كرده كه اين معنى و آن معنى هر دو خطا و سهو است چه مرك اسكندر در يزد نبود است و در شهرزور كردستان و بابل وفات يافته و جسد او را باسكندريه كه هم از ابنيه اوست برده مدفون كرده‌اند چنان كه نظامى كفته كه خاك سكندر به اسكندريست سبب آنكه يزد را زندان سكندر كفته‌اند اينست كه سكندر بعد از غلبه بر پادشاهان عجم و تصميم فتح بلاد شرقى و مشاورت با دانايان عهد شاهزادكان را به شهر يزد برده و بدست اميرى از امراى خود سپرده كه از آنجا بيرون نروند و در غيبت او مايه فسادى نشوند و خود بجانب سند و پنجاب و دار الملك پور رفته آن بلاد را بكشاد و در مراجعت عزم يونان كرده به راه دركذشت چنان كه بدان اشارت رفت شهر يزد بدين جهة زندان اسكندر لقب يافت چنان كه فارس را ملك سليمان كويند خواجه حافظ چون در زمان توقف يزد دل‌تنك شده بود غزلى كفته خرم آن روز كز اين منزل ويران بروم و در آن ضمن كفته
دلم از وحشت زندان سكندر بكرفت * رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم

زنداور

با اول مفتوح بثانى زده يعنى آنچه در زند آمد كنايه از حلالست ضد حرام

زنداستا و زنددستا

بمعنى كتاب زند است و بعضى ترجمه زند كفته‌اند حكيم خاقانى كفته
مرا همت چو خورشيد است و شاهنشاه زند * استا كه چرخش زير ران است و سر عيسى است بر رانش
حكيم فردوسى كفته
بزند اوستا اندرون زر دهشت * كه بنوشت و بنمود نرم و درشت كه فرمان يزدان و پند پدر * نشايد كه بيچى ازين هر دو سر
مؤلف كويد تحقيق آنست كه استا و ايستا كتاب آسمانى بر هوشنك نازل شده زردشت شرحى بر آن نوشته زند خواند آنكاه زند را ترجمه واضح‌تر كرده پازند نام نهاد يعنى ترجمه و تفسير آن و اللّه اعلم بالصواب

زندباف و زندخوان و زندلاف و زنددان

با اول مفتوح خوانندكان و دانندكان كتاب زند يعنى تابعان كتاب زردشت پيغمبر عجم رشيد وطواط كفته
در توشاها محراب مدح خوان تو كشت * چنان كه باشد محراب زندخوان آتش
و بملاحظه اينكه زند را مقريان خوش‌آواز مىخوانده‌اند بلبل را نيز زندباف و زندخوان كويند فردوسى در صفت زنان خوشخوان مطربه كفته
فزاينده‌شان خوبى از چهر و ناف * سرانيدشان در كلو زندباف
منوچهرى كفته
صلصُل شيرين‌زبان بر جوز بن راوى شود * زندباف و زندخوان بربيد بن شاعر شود
كمال اسمعيل كفته
در آن ميان كه وداع كل و بنفشه كنى * خبر ز ناله زارم بزندخوان برسان
وقتى من نيز كفته‌ام
برنامه پازند پا زَنَد * از كبر و بطر مرغ زندخوان

زندبيچى

با اول مفتوح بثانى زده و ياى مجهول و جيم عجمى مكسور جامهء بوده عمامه‌وار كه زندخوانان بر سر مىپيچيده‌اند مانند عمامه علما و قراء اين عهد كه متداول شده حكيم خاقانى در صفت بهار كفته
چون بادزندبيچى كهسار بركشد * بر خاك و خاره سندس خضرا برافكند
و اين بيت دلالت كند كه زندبيچى عمامه و كرباس سفيد بوده زيرا كه زندبيچى كهسار كنايه از برف خواهد بود سوزنى سمرقندى كفته
ثناى منتخب كفتن بهيچى * به از خلعت كرفتن زندبيچى
و مسموع افتاده كه در زمان طايفهء زند به نحوى شال بر سر مىپيچيده‌اند كه در ميانه عمامه علما و شال و كلاه ميرزايان سلام شقى ثالث بوده و آن را شال زندى كويند

زنده‌رود

بفتح زا و ضم را نام رود مشهور اصفهان است كه بغدوبت ماء شهره هر شهر بلكه زبده انهار دهر است شعرا و فضلا در نظم و نثر بسيار آن را ستوده‌اند از آن جمله است لب زنده رود نسيم بهار و آن را زنده‌رود و زاينده‌رود نيز كفته‌اند و آن مشهور است ولى زرين‌رود غير مشهور در تاريخ سپاهان زرين رود در شعر عربى و عجمى مكرر ديده‌ام از آن جمله در اشعار صدر الدين عبد اللطيف خجندى خطاب بان رود كرده و كفته