و در اول زمستان مىرويد بسيار كرم و تند و مصدع و موجب حرارت بدن است بمرتبه كه خورندهء آن از هواى سرد متالم نخواهد بود از تحفه نقل شد
زنبغل
همان زبغر كه الحال زنبلغ كويند محتشم كاشى بد نكفته
زنبلغ را به ز سيلى مىخورد * كار نيكو كردن از پر كردنست
زنبورك و زنبوره
توب كوچك و تفنك بزرك بمانند تفنك بباروت و كلوله پر كرده آتش زنند و آن معروف است و نوعى از پيكان سر تيز را نيز كويند خسرو دهلوى كفته
ز تيراندازى زنبورك از دور * مشبّك سينها چون خان زنبور
و كويند سازيست معروف نزارى كفته
دف و چنك و رباب و زنبوره * قچك و ناى و بربط و طنبور
زنبه
بر وزن پنبه نام كلى است معروف كه معرب آن زنبق است
زنبيل
بر وزن قنديل ظرفى است كه از حصير و چوبهاى نازك بافند و بر آن دسته نهند و از جائى به جائى برند مولوى كفته
در عريش او را يكى زاير بيافت * كو بهر دو دست بر زنبيل بافت
و دبه و زنبيل در اصطلاحات دبر و قبل را كويند انورى كفته
عيبم اين بيش نه كه كم بود است * دخلم از خرج و به و زنبيل
و معرب زنبيل زنبيل بكسر اول است چنان كه سرداب و سرداب
زنج
بر وزن كنج صمغ درخت و بمعنى كريه و نوحه و سخره و لاغ و بضمّ اول چانه و زنج و بكسر اول زاج سفيد كه به عربى شب يمانى خوانند حكيم اسدى بمعنى اول كفته
ز بالا دو چيز از دل سنك سخت * برون تاخته همچو زنج از درخت
زنجره
بر وزن حنجره جانور كيست كوچك شبيه به ملخ كه صداى طولانى شبها از آن برمىآيد
زنجه
بر وزن پنجه بمعنى نوحه و مويه و اينكه صاحب فرهنك زمنج بمعنى نوحه كفته سهو كرده چه زنج و زنجه بمعنى نوحه است چنان كه فخر الدين ابو المعالى كفته
بمرك ديكران تا چند زنجه * كه مرك آرد ترا هم در شكنجه
و در فرهنك بمعنى درد درون و زحير آمده ابن يمين كفته
اى بسكه كشد زحير و زنجه * آن كو بچهباز و طفل كايست
و بجيم پارسى بمعنى زن فاحشه و قحبه آمده و آن را زنچك نيز كويند ديكر بمعنى تسلسل كه برادر دور است و اجمالا معنى تسلسل آنكه عددى و بعدى وجود داشته باشد كه كه غير متناهى بود و اين محال است
زنجير
معروف است
زنجير بكردنش روا نيست * اين اين صيد حرم كريزپا نيست
و به عربى سلسله كويند و در اصطلاح حكما مسئله دور و تسلسل معروف است و زنجير را كه سلسله باشد بپارسى پهلوى رَورَوه كويند و دور را كه كردش است كپرده كويند و زنجير پاره يعنى سلسلهء جزو و زنجير درست يعنى سلسلهء كل و مرقوم شده و تخته شيار كه زمين غله نورسته را به آن هموار كنند
زنخ
با اول و ثانى مفتوح ذقن و بمعنى بىنفع نيز آمده عطار كفته
چون زنخ بند تو بربندند روز واپسين * جز زنخ چه بود در آن دم مال و ملك و كاروبار
كمال كويد
بر لاله ز عارض تو هردم زنخ است * پيش زنخت برك سمن هم زنخست
ناخوش زنخى روزنخ خوش مىزن * كين خوبى تو چو كار عالم زنخ است
از مصرع اول معنى اعتراض و از دوم بيهوده و هرزه و از چهارم بىنفع ظاهر مىشود و در فرهنك بمعنى مطلق سخن كفته كمال كفته
فلك برابرى همت تو انديشيد * برو خرد زنخ نغز دلستان آورد
و كمال خجند كويد
كوى چه ماند بزنخدان يار * اين زنخ مردم بيهوده كو است
و بمعنى سخن هرزه و بيهوده و بيمعنى خصوصا خسرو كفته
از رخشان كرده محاسن كنار * اهل زنخ را بمحاسن چكار
و ازين بيت نزارى بمعنى معروف و مشهور مىشود
آن منبع المحاسن و آن مجمع الكرم * شد در ميان خلق به صد داستان زنخ
زند
در فرهنك بكسر زاى بمعنى جان آورده و كفته ازين جهة ذى حيات را زنده كويند و بفتح كتاب زردشت كه بزعم پارسيان از آسمان نازل شده و بمعنى بزرك نيز آمده مرادف زنده حكيم اسدى طوسى كفته
دو بازو بزنجيرها كرده بند * بهم بسته بر بال پيلان زند
و بمعنى چوبى كه بر بالاى چوب ديكر كردانند تا از آن آتش برآيد و چوب بالا را زند و چوب زيرين را پازند خوانند اما در عربى نيز بمعنى آتشزنه آمده است خواجه حافظ كفته
ديكرباره زند آتشى مىزند * ندانم چراغ كه برميكند
و نام پهلوانى تورانى كه وزير سهراب بود و بيك مشت رستم كشته شد و بمعنى بزركست مانند زندهپيل و زندهرود و زندهرزم و نام طايفهايست از الوار عراق كه كريمخان و تنى چند از آن طايفه حكومت ايران يافتند و مردمانى دلير بودهاند و آخرين ايشان لطفعلى خان