جامى كفته
تيزى و كرم و كنده و بدبوى همچو سير * خشك و زمخت و سرد و ترش روى چون سماق
و زمخك بكاف تبديل آنست و بعضى از معانى زفت با زمخت موافقت دارد چنان كه مرقوم رفت
زمخشر
نام قريه و قلعهايست بخوارزم معروف و از آنجا برخواسته فاضل مشهور جار الله علّامهء زمخشرى
زمرونتن
در برهان كفته بمعنى سرائيدن و خوانندكى در لغت زند و پازند آمده است
زمرونمى
يعنى بسرايم و خوانندكى كنم و زامرويند يعنى بسرائيده و خوانندكى كنيد
زمزم
بر وزن همدم با هر دو زاى مفتوح سه معنى دارد اول ترنمى باشد بآهستكى چنان كه شيخ سعدى كفته
مطرب مجلس بساز زمزمه عود * خادم محفل بسوز مجمرهء عود
ديكرى كفته
درس اديب اكر بود زمزمه محبّتى * جمعه بمكتب آورد طفل كريزپاى را
دوم كلماتى باشد مغان در ستايش ايزد تعالى و هنكام پرستش آتش و شستن بدن و خوردن غذا آهسته بر زبان رانند شرح آن در زيل لغة برسم قلمى شد سيم نام كتابيست از مصنّفات زردشت پيغمبر عجم و آن را استا نيز كويند ع بزمزم همى كفت و لب را بهبست فقير مؤلف كويد در معنى سيّم تامل است چه با معنى دويم يكى مىنمايد كه آهسته بزمزم حرفى زد يا دعائى خواند و خاموش شد و اين زمزمه كردن را بلغت زند و پازند بزبهانيدن كويند بزبهانيد يعنى زمزمه كنيد و بزبهانمى يعنى زمزمه كنم بر طعام
زمو
به ضمّتين سقف كه از چوب درمنه و كل بسازند و به عربى عمز كويند و در مؤيد كل تر و خشك آمده و در فرهنك اين معنى بفتح زا آورده و كفته اين لغت از اضداد است
زمودن
بمعنى نقش و نكار نمودن و زموده نقش و نكار
زمور
بضم زاى و ميم و سكون واو و راء مهمله در مخزن كفته اسم پارسى زفت يابس است و و در دلك مغسول را زمورلاك نامند و مستعمل زركران است يك مثقال آن با زرده تخممرغ جهة نزف الدم از مجربات است و اللّه اعلم
زمهرير
بفتح اول و سيم معروف است و آن جائيست بسيار سرد نزديك بانتهاى كره هوا و اين لفظ مركب است از زم و هريرچه زم بمعنى سرماى سخت و هرير بمعنى كننده كه فاعل است و سابقا كذشت
زمى
بفتح مخفف زمين است ع ز مى و زمان كرفته برموز آسمانى هم شيخ نظامى كفته
اساسى كه در آسمان و زمى است * به اندازه قدرت آدمى است
زمياد
بفتح اول و كسر ثانى بمعنى نام روز بيست و هشتم است از هر ماه شمسى و نام فرشتهايست كه بمحافظت حوران بهشتى و مصالح اين روز مأمور است
زميدن
بر وزن دميدن بمعنى جائيدن و خائيدن آمده
زمينپيما
بمعنى مساح و سيّاح و جهانكرد
زمين خسته
زمين شيار كرده و در زير دست و پاى نرم و آرد شده باشد انورى كفته نى از زمين خسته برانكيختى غبار
نمايش دوازدهم در زاء با نون
زنّاج
بالضم و تشديد نون روده كه بر آن چربى نباشد و اندرون او بكوشت و آرد و دنبه پر كنند و بزعفران زرد كرده در روغن بريان كنند و بخورند چنان كه احمد اطعمه كفته
خيال قامت زنّاج مىپزم دايم * تو دست كوته ما بين و آستين دراز
زنباره
بمعنى زندوست مىباشد
زنبر و زنبل
كليمى يا تخته كه برد و زبر آن چوب تعبيه نموده خاك كشند و آن را خاككش نيز كويند فخرى كويد
مىكشد خاك خانهء خصمش * فعله كين به توبره و زنبر
خاقانى كويد
در اعتبار پيشهء بر زيكرى همى * پايت شكنج و پنجه دست تو زنبل است
چون ميانه آن كليم يا تخته قدرى فرورفته بايد تا خاك و سنك كه در آن پر كنند نريزد و آن را زنبل خوانند پس زنبل چيزيست كه بواسطهء نقل حمل شكم كرده است سقفى كه كرانبار باشد و شكم كرده باشد كويند زنبل كرده اكنون براى خاككشى چوبى را كه بر شكل ناو است ناوه كويند و حامل آن را ناوهكش خوانند و شرح آن در ذيل لغت ناو بيايد و در شرفنامه زنبر بمعنى منقل و در فرهنك بمعنى زرشك كه انبرباريس است آورده و كويند يكى از آلات جنكست و اللّه اعلم
زنبا
نام نباتى است كه در بلادرى بتابستان مىكارند