و كفتهاند
پيراهن دريده و استاد درزهء * چون كوزهكر ز كنج همى آبخور كنى
زكند
نيز بمعنى كاسهء سفالين است و كفتهاند
مدح تو را بهزل نبردم براى آنك * نوشيدن رحيق نيايد خوش از زكند
زكيا
بفتح اول و كسر ثانى در برهان كفته بلغت زند و پازند بمعنى كارد است كه به عربى سكين كويند
زكال
بر وزن و معنى زغال كه انكشت و اخكر كشته باشد
زكالاب
مركّب و سياهى باشد كه در دوات كنند چنان كه بدان اشارت رفت و آن را زكاله نيز كويند
نمايش دهم در زاء با لام
زلال
بضمّ اول كرمى كه در ميان برف بهم رسد و در ميان آن آب صاف باشد و آن را رخنه كنند و از آن خورند سعدى كفته زلال اندر ميان و تشنه محروم و زلال بدين معنى عربيست نه پارسى
زلفين
به همان معنى زورفين است كه كذشت
زلو
همان كرمى است كه خون خورد
زليبيا
بالضّم شيرينى معروف و آن را زلابى و زليبا و زلابيه نيز كويند مسعود كفته
نان و كشكى اكر بيابم نيز * راست كوئى زليبيا باشد
زليف
بفتح زا و كسر لام بمعنى بيم و تهديد و انتقام و آن را زليفن باضافه نون در آخر نيز كفتهاند چنان كه پاداش و پاداش و كزارش و كذارشن وريم و ريمن و رنج و رنجن و مجد الدّين على قوسى رسانيدن كفته اما درين بيت در برابر اميد بيم مناسبتر است تا بيم دادن چنان كه حكيم فرخى كفته
از لب تو مر مرا هزار اميد است * وز سر زلفت مرا هزار زليفن
حكيم منوچهرى كفته
سياست كردنش بهتر سياست * زليفن بشش بهتر زليفن
ناصرخسرو كفته
كرد است ايزد زليفنت بقران در * عذر نيفتاد زانكه كرد زليفن
زليل
بر وزن خليل آواز و صدائى كه از كلو برآيد
نمايش يازدهم در زاء با ميم
زم
بفتح اول بمعنى رودخانهايست و بعضى كفتهاند نام شهريست كه اين رود از پهلوى آن كذرد سنائى بمعنى شهر كفته
شاهى كه كشاد از سر شمشير جهانكير * خوارزم و خراسان و حد كابل و زم را
حكيم فردوسى بمعنى رود كفته
ز خون دشت كفتى كه رود زم است * نه رزم كوپيلتن رستم است
و بمعنى باد سخت و سرد لهذا فصل سرما را زمستان كويند چنان كه فصل كرما را بواسطهء تاب كه بمعنى تابش و كرمى است تابستان خواندهاند فردوسى در صفت سرما كفته كذرهاى جيحون پر از باد زم يعنى باد سرد و در يكى از كتب حكماى فرس كه آن كتاب زوره باستانى نام دارد و اينك در حضور است آمده كه ز مهر بر پهلويست و بمعنى سرد نرين پايه هوا و مىشايد كه عرب و عجم از يكديكر فراكرفته باشند و هر دو بيك معنى استعمال كرده باشند چه لغت مشتركه بسيار است
زماروغ
بفتح اول رستنى باشد كه از زمينهاى نمناك و زير خم برويد و تركيب چتر كوچك بعضى آن را چتر مار كويند و عوام آن را كلاه قاضى كويند و سماروغ نيز به همين معنى است و تبديل زاء و سين است و ابو حفص سغدى كه از متقدمين صاحبان فرهنك است بمعنى خاك شور آورده و اين بيت عنصرى را مؤيد كرده
كجا من چشم دارم از سخايت * كل و لاله نرويد از سماروغ
زمان
بر وزن امان صاحب جهانكيرى كفته بمعنى مرك است و اين بيت حكيم را شاهد آورده
چو بشنيد رستم كو سرفراز * بدانست كاندرمانش فراز
و كفتهاند زمان عربيست و ازمنه جمع آن مىآيد بلى دمان پارسى است چنان كه در فرهنك دساتير كفته كه دمان بر وزن و معنى زمان است و مقداريست از حركت فلك نهم مؤلف كويد زمان از لغات مشتركه است ميان عرب و عجم
زمج
بفتح اول و سكون ثانى در برهان كويد بمعنى زاج است و زاج سفيد را زمج بلور كويند و نام موضعى است در خراسان و احمد زمجى به آن موضع منسوب است و اللّه اعلم
زمجىكور
با جيم پارسى و كاف اين لغت را سرورى در فرهنك خود از مؤيد الفضلا بر وزن كردى دور آورده است بمعنى زمج بلور كه زاج سفيد است و اين لغت را كه زمج بلور باشد متصل نوشته بودند و ياران زمجيلور را زمجيكور خواندهاند و از اينكونه تصحيفات بسيار شده است
زمخت
بضم اول و ثانى طعمى است مانند طعم هليله و مازو امثال آنها كه به عربى عفص كويند و آنچه زبان را كزد و كوارا نبود و مردم بخيل و ممسك و ناكس و ناتراشيده را نيز كويند پوربهاى