زغارو
بفتح و ضم راء و سكون واو بمعنى محبهخانه و در فرهنك بزاى پارسى آورده
زغازه
بالفتح نام كاورس ابو شكور بلخى كفته
رفيقان او با زر و ناز و نعمت * پس او آرزومند يكتا زغازه
و بمعنى كلكونه نيز در برهان آورده
زغاك
بر وزن مغاك شاخ درخت انكور را كويند
زغار
بانك و نعرهء هولناك كه ناكه برآيد چه از بيم و چه از غضب حكيم فردوسى كفته
سپهبدار توران ز بانك زغار * بترسيد چون سخت شد كارزار
شمس فخرى كفته
چنان بعدل تو معمور و ايمن است جهان * كه برنيايد هركز ز هيچ سينه زغار
آن را بزاى فارسى نيز كفتهاند و در آن محل بيايد
زغراش
بر وزن خشخاش ريزهاى پوست باشد كه پوستيندوزان بدور افكنند و آن را ز غريماش نيز نوشتهاند
زغن
بمعنى غليواج است كه كاهى نر است و كاهى ماده به عربى غداف كويند
زغند
بر وزن سمند از جاى برجستن مانند آهو و بمعنى بانك بلند كه درندكان كنند و بخصوصه بانك يوز را كويند رودكى كفته
كرد روبه يوزوارى يك زغند * خويشتن را زان ميان بيرون فكند
و خود يوز را زغند كفتهاند چنان كه فردوسى كفته بغرّيد به روى چو شير و زغند
زغيده
بمعنى افشرده و فشارده باشد
نمايش هشتم در زاء با فاء
زفاك
بمعنى ابر بارنده كذشت در خاء و فا تبديل شده
زفان
بر وزن و معنى زبان است چنان كه زفان كويا نام فر هنكى است و در اشعار فارسى بسيار است
زفانه
تبديل با و فاء است در همه معانى بمعنى زبانه است كه كذشت
زفت
بفتح فربه و محكم و قوىجثه وقتى كفتهام
كراوپيل زفت است فربه بدن * سرو نيز سنك است بر كركدن
شود كمتر از پشّه شير عزين * چو از كركش آيد سرو بر سرين
بالضم بخيل و كرفتهرو و چيزى از محنت كه در خوردن كلو و كام را بكيرد و درهم كشد مانند مازو و هليله و به عربى عفص خوانند و صمغى سياه چسبنده كه از درخت صنوبر حاصل شود اما صاحب تحفه بكسر زاء آورده و بمعنى قير كفته و بعضى كويند قير نيست اما بقير شبيه است و چنين است و بعضى شواهد نوشته مىشود مولوى كفته
اى جان من تا كى كله * يك خر تو كم كير از كله
در زفتى فارس نكر * نى باركير لاغرم
بمعنى پر و مالامال آمده قدحى زفت بر آن پيرك طرّار دهيد فرخى كفته
كشيده خنجر جودش ز روى زفتى پوست * ز دوده بخشش دستش ز روى رادى زنك
بكيتى همه تخم زفتى مكار * ستيزه نه خوب آيد از شهريار
اميرخسرو دهلوى راست
هليله كو ؟ ؟ ؟ بزفتى خون دل رفت * شود خرماى تر چون با عسل خفت
زفر
بر وزن ظفر بمعنى دهان است اسدى كفته زفر باز كرد اژدهاى دمان فرخى كفته
خداى خوانند آن سنك را همى شمنان * چه بيهده سخن است اينكه خاكشان بزفر
و آن را زفو نيز كفتهاند فردوسى
در وقت كشتن سام اژدها را كفته * چو شد دوخته يك كران از دهانش
بماند از شكفتى به بيرون زبانش * سه ديكر زدم بر ميان زفوش
برآمد سبك جوش خون از كلوش
زفرين
مقلوب زفلين است
زفو
به همان معنى زفان و زفر است
زفيده
بر وزن كشيده بمعنى ترشده و خيسيده چنان كه روحى كفته
از آن دم كه ديده رخت را نديده * شده جمله كيتى را شكم زفيده
نمايش نهم در زاء با كاف
زك
مخفف زاك يعنى زاج و بضم خودبخود حرف زدن است
زكاب
بفتح اول رشيدى كفته سياهى كه بدان نويسند و اين بيت بهرامى سرخسى آورده كه كفته
جز تلخ و تيره آب نديدم در آن زمين * حقا كه هيچ باز ندانستم از زكاب
مؤلف كويد سياهى كه بدان نويسند مبهم است مىتواند شد كه زكاب آب زاك باشد كه سياهكننده است يا مخفف آب زكال چه زكال بمعنى زغال است و حبر را شايد بزكاب تشبيه كرده باشد و اللّه اعلم
زكاره
بمعنى مرد خيره و ستيزهجو آوردهاند
زكان
بمعنى خودبخود حرف زننده
زكنج
بر وزن ترنج بضم اول بمعنى كاسه سفالين است و