زرفيّن
حلقه باشد كه بر چارچوب در نصب كنند و زنجير در را بر آن اندازند و قفل كنند انورى كفته
هركجا امن او كشد باره * نكشد بار قفلها زرفين
و آن را زورفين و زولفين نيز كفتهاند منوچهرى كفته
هركسى يكره كند * دست خود اندرز طفين
و بعضى آن زنجير را زولفين كفتهاند و به بمنزله زلف در دانستهاند
زركان
نام قصبهايست در شش فرسخى شهر شيراز و يكهزار باب خانه مغمورآباد دارد وقتى كان زر داشته زرقان معرب آنست و مرقد سيد نسيمى شاعر در آنجا است كه مريد شاه فضل نعيمى بوده و شهيد شده رحمه اللّه
زرمشت افشار
كويند پارچه زر بوده كه پرويز آن را داشته و مانند موم نرم بوده و بفشار دست شكل مىيافته و آن را دستافشار نيز مىكفتهاند و نام كتابيست از حكيم دادبويه ابن هوش آيين از پيروان ساسان دويم كه بنام انوشيروان عادل نوشته و اينك حاضر است
زرنباد
نام دوائيست مانند پاى ملخ در بعضى دواها به كار برند
زرند
ناحيهايست از جيرفت سبب اين نام اينست كه در زمين آن خردهاى زر بينند و در فارس نيز جائيست به اين نام و در نواحى طهران بلوكى است آباد و معمور كه چهل پاره قريه مغمور دارد و شكاركاه معروف سلاطين است
زرنك
بر وزن شرنك نام شهرى بوده از سيستان كه كرشاسب ساخته حكيم فرخى در فتح سيستان بمدح سلطان محمود غزنوى كفته
آنكه بركند بيك حمله در قلعه طاق * آنكه بكشاد بيك تير دزارك زرنك
قلعه طاق حصار و شهرى بزرك بوده و سه بارو داشته ما بين باروى اول و دويم مزارع و باغات بوده و ميان فصيل دويم و سيم مردمنشين و درون فصيل سيم محبس كناهكاران كه هركز خلاصى نمىيافتند هم فرخى كفته
هزارباره كرفته است به ز بارهء ارك * هزار شهر كشاد است به ز شهر زرنك
حكيم اسدى كفته
دو بهره ابرپشت پيلان جنك * فرستاده تا سوى شهر زرنك
هم او كفته
بياورد و بنهاد شهر زرنج * كه در كار ناسود روزى زرنج
و آن را زره نيز كويند بتقديم زاء بر راء به وزن كره و بحيرهء سيستان را بنام شهر زرهآب زره خوانده و در لغت زره تحقيق آن خواهد آمد و بمعنى نو آمده است ابو المؤيد بلخى كفته
عيد شد ديكر كه آن دلدار شنك * بهر كشتن جامها پوشد زرنك
و بمعنى درختى است كوهى كه از چوبش كوى چوكان و تير و جناغ زين اسب كنند و كويند آتش آن چوب بسيار دير بماند حكيم اسدى كفته
بچوكان چه برداشت كوى زرنك * ز بيمش بكردد رخ مه زرنك
و بفتح زا بمعنى كله و رمه اسبان آوردهاند فردوسى كفته
همى تا ز كابل بيامد زرنك * فسيله همى تاخت از رنك رنك
و بمعنى زردچوبه نيز آمده چنان كه عميد لومكى در مناظرهء شراب و بنك كفته
دى در ميان بادهء صافى مزاج دبنك * در عرصهء دماغ من افتاده شور و جنك
پس از مكابره در مناظره آخر كويد
در وصف لعل و سبز بمدحت عميد كرد * رخسار حاسد تو همه زرد چون زرنك
و در فرهنك بمعنى زرشك آورده در ادات الفضلا بمعنى خردل كفته و هر دو برهان و شاهد خواهد
زرنيخ سفيد
باصطلاح اكسيريان سم الفار است كه آن را تراب الهالك و بپارسى مرك موش كويند
زرنيله
در تحفه بمعنى ريواس آمده كه معروف است و آن را ريواج و ريباس نيز كويند
زرو
بر وزن و معنى زلو است كه خون خورد و آن را ديوچه و شلوك نيز كفتهاند و صاحب جهانكيرى كفته داروئى است براى چشم مانند سرمه و توتيا و اين بيت سلمان را شاهد كرده
زهى غبار سمند ترا خواص ز رو * زهى نقود كلام ترا عيار كهر
در برهان نيز چنين كفته و ليكن بخاطر مىرسد كه زرور بوده باشد و راء ساقط شده و در اصل عربى باشد بعضى زر دانسته و واو آن را در نسبت مانند واو پسر و دو دختر و وريشو و شاشو شمردهاند
زروغ
بمعنى آروغ در جهانكيرى آورده و رشيدى كفته است كه اين تصحيف است و اصل اروغ بفتح است چنان كه نورى جامى كفته تيز و كندا چون اروغ اشتر است
زره
معروف است و آن پوششى است مانند جوش و خفتان از تصنّعات داود نبى ع براى حفظ بدن از رسيدن حربه جنك مانند تير و شمشير و نيزه ديكر نام شهر و قصبه سيستانست