تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 431

مساهمون:

ص٤٣١
نسك است يعنى قسمت و بهره و هر نسك را نامى معين است چهارده نسك ازين كتاب در نزد موبدان دين زردشت باقى بوده آن نيز در فتنهاى ايران از ميان رفته است و زند بر دو بخش است آنكه احكامش مطابق كتاب مِه‌آباد است مه‌زند خوانند و آنچه مخالف بود كه زند كويند و پازند شرح و ترجمه زند است و آن را استا و ايستا و اوستا نيز كفته‌اند و بعضى كفته‌اند آبستا متن است و زند شرح است و زردشت چون عناصر و كواكب را تمجيد مىكرده و پيوسته در افروختن آتش و ساختن آتشكده‌ها ساعى بوده عوام او را آتش‌پرست كفته‌اند و آتش را قبله زردشت خوانده‌اند و شعرا در اشعار آورده‌اند عسجدى كفته
برخيز و برافروز هلا قبلهء زردشت * بنشين برافكن شكم قاقم بر پشت
امير معزى كفته
اى روى تو رخشنده‌تر از قبله زردشت * بىروى تو چون زلف تو كوژ است مرا پشت
خاقانى كفته
اكر قيصر سكالدر از زردشت * كنم تازه رسوم زند و استا بكويم كان چه زند است و چه آتش * كزان پا زند و زند آمد مسمّا چه اخكر ماند از آن آتش كه وقتى * خليل اللّه در آن افتاده دروا
مرا درين بيت حكيم تامل بلكه تعجب است زيرا كه خليل الله ابراهيم ع سالهاى بسيار سابق بر زردشت بوده است حكيم ناصرخسرو علوى كفته
اى خوانده حديث زند و پازند * زين خواندن زند تا كى و چند دل پر ز فضول و زند بر لب * زردشت چنين نوشته درزند در فعل منافقى و بىباك * در قول حكيمى و خردمند
ديكرى كفته
زردشت كر آتش را بستايد درزند * زانست كه با مى بفروغ است همانند

زردك

كرز و در تحفه بمعنى جامهء خودرنك كه درويشان پوشند در برهان بمعنى آب كل كاويشه نيز آورده كه آن را زرتك نيز كويند

زرّتلى

بمعنى زرّ پاك است و طلا معرب آنست چنان كه سعدى كفته
وجود مردم دانا مثال زرّ تلى است * كه هركجا برود قدر و قيمتش دانند

زرده

بمعنى زرده تخم‌مرغ و صفرا و آب اول كه از كل كاجيره كيرند قبل از شاه آب و بمعنى اسب زرد رنك چنان كه كمال كفته
انامل تو چو كردد * سوار زرده كلك
ديكرى كفته
زرده شام و نقره خنك سحر * چرخ را زير ران نبايستى
اميرخسرو دهلوى كفته
ترك من سرمكش ز برده خويش * دركش آخر عنان زرده خويش در مينداز ناتوانى را * با فراق هراز مردهء خويش
و نام كوهى است كه معدن زر و نقره است و نزديكى شهر شيراز نيز تپه‌ايست كه آن را معدن زر دانند و مله زرده خوانند و بر اين قياس مله بمعنى تپه است و تل و بفتح اول بمعنى همان جامه خود رنك است كه در زردك اشارت رفت

زرده دهى

بمعنى زر خالص سكّه تمام عيار آن را شش سرى نيز كويند خاقانى كفته
اين مى و جام بين بهم كوئى دست شعبده * كرده بسيم ده‌دهى صرّه زرّ شش سرى
زرده پنجى و ده نهى و ده هشتى و ده هفتى همه زرهاى ناتمام عيار را كويند چنان كه از اسامى ايشان پيداست

زرده‌كوه

كوهى است در لرستان كه طوايف بختيارى در ان ساكن‌اند و آب كرنك كه رودخانه‌ايست مشهور از طرف آن كوه آيد و بنواحى اصفهان كذرد

زرركنى

بضم راء ثانى زريست خالص منسوب بركن ناميكه كويند كيمياكر بوده

زرزوره

بر وزن طنبوره كويند جانوريست از جنس عنكبوت كه مكس كيرد

زرساو

بكسر ثانى و سين بىنقطه بالف كشيده به واو زده زر خالص تمام عيار را كويند و بعضى بمعنى خرده زر كه سوهان كرده باشند كفته‌اند و بعضى كفته‌اند كه در نخشب معدنى بوده زرساو برمىآمده چنان كه فردوسى كفته
بپايان شب چون بخواند چكاو * زمين زرّ كون كردد از زرّ ساو
و آن را زرّ ساوه نيز كويند و زر مشدد و غير مشدد هر دو درست است و قدما بيشتر مشدد كفته‌اند چنان كه حكيم منثورى سمرقندى راست
چرا دهر شد زر بىمهركان * ازيرا كه چون كوره شد آسمان

زرشك

بر وزن سرشك‌بار درختى است سرخ و ترش كه در طعام و آشها كنند و خورند و بيونانى انبرباريس كويند و در هند نام كلى است اسدى طوسى كفته
هم از خيرى و كاو چشم و زرشك * بشسته رخ هريك ابر از سرشك

زرغنج

بفتح زاء و ضمّ غين كياهيست بدبو كه از چين آرند و آن را حلوه‌چينى كويند خاصيتش آنست كه دفع خشكى بوى مشك كند

زرفشان

نام روز نهم باشد از ماه‌هاى ملكى