زفروار ؟ ؟ ؟ يعنى صمغ مانند
زدود
زنك از چيزى دور كردن و جلا دادن و بر اين قياس زدوده و غيره وقتى در صفت ابر كفتهام
ز سوده دوده شد اين قبّه زدوده كبود * بلى كبود شود قبّه زدوده زدود
زدودن مصدر آن است
زدونتن
بر وزن سبوشكن در برهان كفته بلغت زند و پازند بمعنى خريدن آمده
نمايش پنجم در زاء با راء
زر
بفتح زاء و راء بسيار مشهور و معروف است اما بمعنى بير كمترك شنيدهاند فردوسى كفته
بهار آيد و تير مه اى پسر * جهان كاه برنا شود كاهزر
و لقب زال بوده به همين مناسبت كه بسبب سپيدى مو پير مىنموده
زراتشت
لقب براهام زردشت است كه كويند پيغمبر پارسيان بوده و قلمى خواهد شد و زراتشت بهرام يكى از شعراى قديم است كه از امّتان زردشت بوده و حالات او را منظوم نموده و از اهل پژوه بوده و پژوه از قراى اصفهان است و در اين كتاب كاهى از ابيات او شاهد آورده مىشود
زراسب
بفتح اول نام پسر توس بن نوذر بوده و او با كيكاوس نسبت دامادى داشت
زراغن
بفتح زاء و راء و غين معجمه زمين ريكناك و سخت را كويند حكيم بهرامى سرخسى كويد زمين زراغن به سختى چو سنك و در فرهنك بمعنى آروغ هم آورده ابو سليك كركانى كفته
از فرط عطاى او زند آز * پيوسته ز امتلا زراغن
و زمين سخت را زراغنك بزيادتى كاف نيز كفتهاند شمس فخرى كفته
ز فيض ابر دستت آب حيوان * برايد از زمينهاى زراغنك
زراغنك
در ذيل زراغن مرقوم شد
زراچه
از موهومات شيخ نظامى است كه نام يكى از پهلوانان نهاده كه هفتاد نفر رومى كشته بود آخر سكندر او را كشته است
زراف
بالضم حيوانى است معروف كه آن را بپارسى شتر كاو پلنك كويند چه اجزاى او بدين سر حيوان مشابهت دارد و اين لغت عربى است نه پارسى و زرافه كويند لامعى جرجانى در صفت اسب كفته پيل زرافه كردن كورهيون بدن شيخ سعدى كفته
چه خوش كفت شاكرد منسوج باف * چو عنقا برآورد و پيل و زراف
زراوند
بفتح اول بر وزن دماوند نام دوائيست و آن دو نوع مىباشد يكى را طويل كويند و ديكرى را مدحرج يعنى مدوّر و باصفهانى آن را نخود الوندى كويند در اسكندرنامه نظامى كفته زراوند نام پهلوانى بوده و اين مصرع از قول او است زراوند مازندرانى
زراه
بالفتح دريا ؟ ؟ ؟ لهذا درياى خزر را زراه اكفوده كويند بفتح الف و سكون كاف و ضم فاء زيرا كه از بسيارى قعر آبش كبود بوده است آب كبود خواندند و مخفف كرده با را حذف و باى دويم را بدل بفا ساخته بعضى كويند اكفوده نام ديهى بوده بر لب دريا چنان كه خزر و آمويه و آبسكون بهر صورت محقق است كه اكفوده نام آن دريا شده است
زربان و زرفان و زرمان
هر سه نامهاى حضرت شيخ الانبيا ابراهيم خليل است عليه السلام ديكر بمعنى پير فرتوت در مؤيّد الفضلا و فرهنك و برهان آمده است
زرّت
بضمّ زاء و راى مشدّد غلّهايست معروف كه آن را نمك آب زده بريان كنند و خورند و از آرد آن نيز نان پزند و فقرا خورند اطعمه كفته دارم از نان زرت خشكى و از جو سردى و آن را زرّد نيز كويند كه تاووال در لغت تبديل يابند و ذره بزاى معجمه معرب آنست نزارى قهستانى كفته
پيش سيمرغ قاف همت تو * ريخته صبح ارزن و زرّه
زردچوبه
بفتح زا و ضمّ جيم پارسى بيخ نباتى است ساق آن به قدر دو ذرع و از بيخ آن شعبها روئيده و بر هر شعبه بركها شبيه ببرك مورد تازه كوچكى رسته و كل آن زرد بيخ آن را از زمين برآورده جوش داده خشك نموده به اطراف برند و بعد از چهار ماه رايحه آن نيكو مىشود و آن را زرچوبه نيز مىنامند عثمان مختارى در صفت خزان كفته
شمال زرفشان هر روز طاووسان بستان را * نهد زرچوبه بر منقار و مالد زعفران بر پر
زرجعفرى
زرّ خالص است و بجعفر برمكى نسبت دهند
زردشت بزرك و زروان بزرك و زرهون
در فرهنك و برهان آمده كه زردشت بمعنى آفريدهء اول و نفس كل و نفس ناطقه و عقل فلك عطارد و نور مجرّد و عقل فعّال و ربّ النوع انسان و راستكوى و نور يزدان آمده و كفتهاند