تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
تير آمده كفته بالفتح بمعنى نيزه زدن و تير انداختن و دويدن شترمرغ و در سامى كويد زج هى المرءة اللّتى وضعت حملها و تسمى النّفساء الى ان تطّهر و اين عبارت بمعنى زاج و زاجه يعنى زن نوزائيده مناسب مىباشد و آن پارسى است و مرقوم شده دويم اينكه زج بمعنى دوغ ترش و قروت كفته و در باب راء رخبين به اين معنى كذشت و شواهد نكاشته آمد و بعيد نيست كه رخ مخفف رخبين باشد و بمعنى قروت باشد و در شعر فيروز زج نباشد و تصحيف‌خوانى شده باشد و اللّه اعلم و رشيدى كفته مخفف زاج است

نمايش سيّم در زاء با خاء

زخ

مختصر ازَخ كه در حرف الف كذشت و مخفف زخم است عميد لومكى كفته
زحل در هشتمش چون چشم زخ كرد * ز اشك خون رخ ما پر ازخ كرد
و در جهانكيرى كويد چيزى فروبردن در مغاك و بمعنى آواز حزين ازين بيت منجيك ترمدى قياس كرده كه كفته
بوى برآميخت كل چو عنبر اشهب * بانك برآورد مرغ چون زخ طنبور
و همانا در اين بيت مراد از زخ زخمه طنبور است زيرا كه زخ مخفف زخم و زخمه و هر دو در اصل بمعنى زدن است چنان كه در چشم زخ بيان شده و اينكه كفته علّتى است مر آدمى را در همان اژخست كه شكيل و به عربى ثولول كويند و كذشت

زخاوه

بمعنى شاخ درخت نوشته‌اند

زخاك

با اول مفتوح در لغة زند و پازند بمعنى ابر بارنده آمده زراتشت بهرام كفته
ز ايران برون رفت زردشت پاك * همىرفت كريان چو ابر ز خاك

زخم و زخمه

بر وزن دخمه چوبكى است باريك كه بدان ساز نوازند و به عربى مضراب كويند و زخم و زخمه چنان كه بدان اشارت رفته در اصل لغت پارسى بمعنى زدن است و نظيرش در عربى ضرب و ضربه است نه بمعنى جراحت و ريش چنان كه فردوسى كفته
ز آواز شيپور و زخم دراى * همى كوه را دل برآمد ز جاى
و يكزخم لقب سام بن نريمان بوده كه كرز او بهر كه يك بار مىخورده مىمرده و بيك زدن روح او از بدن مفارقت مىكرده فردوسى از قول رستم كفته
من آن كرز يكزخم برداشتم * سپه را همان جاى بكذاشتم
و چون حاصل زدن شمشير و ساير حربها جراحت است مجازا بر جراحت اطلاق كرده‌اند و چشم‌زخم يعنى چشم زدن و نيز به معنى يك چشم بر همزدن ابا ليث طبرستانى كفته
دلم ميان دو زلفت نهان شد اى مه‌روى * ز بهر آنكه ز چشمت همىبپرهيزد و كر بخسبد يك چشم زخم وقت سحر * نسيم زلف تو آن خفته را برانكيزد
بمعنى مطلق زدن قطران تبريزى كفته
به زخم تير چون آرش * به زخم خشت چو ماكان به زخم كرز چون رستم * به زخم تيغ چون نوزر

نمايش چهارم در زاء با دال

زداى

بر وزن فزاى زداينده پاكيزه‌كننده و امر به اين معنى هم هست يعنى بزداى چنان كه كفته‌اند ع
بزدايدم ز دل غم * زان لحن غم‌زداى

زدن

معروفست و معنى خوردن و بريدن و حرف را سكون دادن نيز آمده و بر اين قياس زده و زده شده بمعنى خورده و فرسوده و حرف ساكن نيز آمده ابو المفاخر رازى كفته اى زده چون عقل و روح لقمه انوار علم ديكرى كفته
نان خود با تره و دوغ زنى * به كه از خوان شه آروغ زنى
و بمعنى بريدن سعدى كفته
زكات مال بدر كن كه فضلهء رز را * چو باغبان بزند بيشتر دهد انكور
ابو الفرج رونى كفته
دم زده كژدم نديدى در عمل * اژدها در حرب او چونان بود
چنان كه كويند اين چيز زده است يعنى فرسوده است و اين حرف زده است يعنى ساكن است

زدوار

بر وزن و معنى جدوار است كه آن را ماه و پروين كويند و بيخ كياهيست كه دفع سموم كند و بنفش آن معتبر باشد و در هرجا كه آن رويد كياهى ديكر برويد كه آن را پيش كويند و زهر قتال است و سابقا در حرف با نوشته‌ام بىشك از منبت جدوار فرو رويد پيش و رشيدى كويد زدوار يعنى مانند صمغ و ازاين‌قرار زد بمعنى صمغ خواهد بود چه معنى تركيبى آن اين است و بزاى پارسى انسب است و مؤلف كويد رشيدى درست دانسته زد به پارسى بمعنى صمغ است چنان كه صمغ الزّيتون را در پارسى زد زيتون و صمغ اللّوز را زد بادام ترجمه نمايند و صمغ الكمثرى را به فارسى زد امرود اما بشيرازى از دو امرود و صمغ اللّوز را نيز از دو بادام كويند در هر صورت زد بمعنى صمغ درست و صحيح است و جدوار و