مانند آتش و امثال آن وقتى كفتهام
سوزى زند ز حرف زبانم زبانه * از آتش دلم بود اين خود نشانه
عنصرى در صفت شمشير كفته
نه آتش است سده بلكه آتش آتش تست * كه يك زبانه بتازى زند يكى بخستن
زبان سرايش
بكسر نون يعنى زبان قال كه سخن كفتن و تكلّم لسانى كردن و زبان ناسرايش بضد اول يعنى زبان حال كه ارياب حال دانند نه اصحاب قال چنان كه مولوى كفته
ما درون را بنكريم و حال را * نه برون را بنكريم و قال را
زبر
بمعنى بالا و زبرپوش با اول و ثانى مفتوح بالاپوش و لحاف را نيز كويند شرف شفروه كفته
فلك كرچه زيرپوش وجود است * بچشمش سخت خلقان مىنمايد
زبرپوش
بفتح زاء و با بمعنى بالاپوش است زيرا كه زبر بالا است و بمعنى قبا درست مىآيد كه بر بالاى ار خالق پوشند و ار خالق تركى است و بپارسى آن را پشتك و زيرپوش كويند و اكنون اكر جبّه را زبرپوش كويند صواب است چه بر بالاى قبا پوشند و حكيم سنائى در معنى قبا كفته
كُله را ساز زيب كلّه مشك * كمر را ساز آذين زبرپوش
زبرتنك
تنك دويم اسب است كه بر بالاى اولين كشند وقتى كفتهام
سر ريخته تا دم تبرزين * خون آمده تا سر زبرتنك
زبرجد
صاحب مخزن الادويه كفته ارسطو زبرجد و زمرد را از يك معدن مىداند و در معدن طلا تكوّن مىيابد از مقابله زحل با قمر نزد مقابله شمس و الوان مىباشد سبز صاف كمرنك را مصرى و زرد مايل بسبزى را قبرسى و زرد مايل بسرخى را هندى كويند و اين زبونترين همه است و زبرجد در همه افعال مانند زمرد است ظهير فاريابى راست
زهرهء كوه از نهيب او چو برآمد * كردش چرخش لقب نهاد زمرّد
زمرد غير مشدّد پارسى آن و معرب زمرد زبرجد آمده
زبردست
بمعنى صدر و بالاى مسند و مرد صاحب قوّت و قدرت و زورمند بر خلاف زيردست
زبرفوف
در فرهنك بمعنى دشنام آمده مستند به بيت حكيم اورمزدى
يك زبرفوف از زبانت نزد من * از دعاى عالمى خوش تر بود
زبوده
بر وزن نبوده در فرهنك كويد بمعنى كندنا است كه آن را كراث كويند و ديكر بمعنى بىتوقف و بىتامل نزارى كفته
به سرت كه تا برويت نظرى زبوده كردم * ز دو چشم بيقرارم نبرفت روشنائى
زبون
با اول مفتوح و ثانى مضموم و واو معروف بمعنى عاجز و خوار و ضعيف و بىبها سعدى كفته
شنيدم كه لقمان سيهفام بود * نه تنپرور و نازكاندام بود
يكى بنده خويش پنداشتش * زبون كرد و در كار كل داشتش
ناصرخسرو كفته اى مر ترا كرفته بت خوشزبان زبون و زبونى ديدن بمعنى خوارى كشيدن است
زبهيده
بر وزن فهميده در فرهنك جهانكيرى و برهان قاطع بمعنى فروافتاده آوردهاند و در رشيدى اصلا نيست معلوم مىشود كه هر دو تصحيفخوانى كردهاند و خطا فهميدهاند و اصل در آن ريهيده است و ريهيده بدرى بمعنى ريخته و ويران شده آمده و آن را بلفظ درى مخفف كرده ريته كفتهاند چنان كه بابا طاهر همدانى كفته
مسلسل زلف بر روزيته ديرى * كل و سنبل بهم آميته ديرى
پريشان چون كرى آن تار زلفان * بهر تارى دلى آويته ديرى
ريخته و آويخته و آميخته را بحذف خاقافيه كرده
نمايش دويم در زاى با نقطه با جيم ابجد
زج
بالضّم بمعنى تير پرتاب كه كوتاهتر از تيرهاى ديكر است و پيكان آن از دندان پيل لهذا آن را فيلك و بيلك نيز خوانند خسرو دهلوى كويد
هست پيكان زج از دندان پيل اما از آن * هست به دندان كوساله ز زخم زور و تاب
دندان كوساله نيز نوعى از تير است كه نوشته شده و در برهان و فرهنك رشيدى كفته زج بمعنى چيزى است كه از دوغ ترش سازند و آن را بتركى قراقروت خوانند و شعر فيروز مشرقى را شاهد آورده
مصفا باش و شيرين خوى چون شير * نه چون زج تيرهروى و تندخو باش
در اين لغت مرا دو تامّل است اولا زج بمعنى تير پرتاب همانا لغت عربى باشد نه پارسى يا معرّب چه در فرهنك جهانكيرى نيافتم و در شرح قاموس بمعنى پيكان