زاومه
بمعنى بنا و كلكار آورده
زاور فرتاش
در برهان كفته بمعنى ممتنع الوجود است چه زاور بمعنى ممتنع و فرتاش بمعنى وجود آمده
زاووش
بضم واو ستاره مشترى را كويند و در برهان قاطع براء مهمله آورده آن خطا است با زاء معجمه است حكيم ناصر خسرو كفته
خنك زاووش و خوش بهرام و ناهيد * كه ايشان بر فلك هستند جاويد
وقتى كفتهام
اى نرم برت خوش تر از ديبه ششتر * زيبا چو رخت ديبا بافند نه در شوش
اى نور تو افزون تر از پرتو خورشيد * درياب هدايت را كو صورت زاووش
حكيم سنائى در حديقه بيك واو مضموم آورده
فلك سادس است زاوش را * كه دهنده است دانش و هش را
زاوبل
همان زابل است كه مرقوم شد و آن را زابلستان كفتهاند اسدى كفته
كه بر شاه جم چون شد آشفتهبخت * بناكام ضحاك را داد تخت
پس از درد بسيار و رنج دراز * بيامد ابر زابلستان فراز
و فردوسى از قول رستم كفته
ز زابل بايران ز ايران بتور * براى تو پيمودم اين راه دور
و زابل نام كوشه از چهل و هشت كوشهء موسيقى است امير خسرو دهلوى كفته
پيرزن چنك تهمتن مثال * رخش روانكرد بزاول چو زال
ديكر نام بلوكى بوده از ولايت سبزار كه سه فرسخ عرصه داشته و هشتاد كاريز جارى در آن بوده
زاولانه
بنديست از آهن كه بر پاى ستور و مردم ديوانه و مجرم نهند ناصرخسرو كفته
به شهر تو كرچه كرانست آهن * نشانى تو بىبند و بىزاولانه
زاوه
بر وزن ساوه و كاوه نام شهرى بوده است به خراسان و بعد از آنكه قطب الدين حيدر ترك از تركستان بخراسان آمده و در آنجا منزل كزيده و بجوار رحمت ايزد رسيده در آنجا مدفون شده بتربت حيدريه مشهور و موسوم شده و او در پانصد و نود و هفت رحلت يافته در مدح پيروان او كفتهاند
سال ديكر كر بمانى قطب دين حيدر شوى * و سيد حيدر تونى غيروى است
و مزارش در شهر تبريز معروف
زاهرى
بمعنى بوى خوش نوشتهاند و اين بيت عماره را شاهد آورده
تا بديدا مدت امثال خط غاليه بوى * غاليه تيره شد و زاهرى عنبر خوار
و درين تامل است ؟ ؟ ؟ چه غاليه مركب است از دو سه چيز زاهرى نيز بايد تركيبى داشته باشد و يك جزو آن عنبر باشد و الّا بوى خوش عنبرخوار شد خالى از فتورى نيست
زايش
بمعنى زائيدن و افزون شدن و بمعنى نتيجه و زاده حكيم فرخى كفته
تو بحر جودى و خلق تو عنبر و نه شكفت * از آنكه زايش بحر است عنبر اشهب
زايندهرود
معروف است و نام رود مشهور اصفهان و نام كتابى كه زنده از رم حكيم سپاهانى زردشتى بروزكار خسروپرويز در شناسائى روان پاينده پرداخته و اقوال فر زانكان ايران را در آن جمع كرده و ترجمه آن از لغت پارسى صرف بلغة متداوله آميخته در نزد مولف حاضر است
نمايش اول در زاى نقطهدار با باى عربى
زباد
بفتح اول عرق خوشبوئيست كه از كربه زباد كه دشتى باشد و ازين كربهاى شهرى كوچكتر كيرند عربيست
زبان
بالضّم آلت كفتار و روزمرّه قومى و بهر دو معنى بتازى لسان كويند
زبانبر
بضم باى ابجد جوابى كه خصم را ساكت و خاموش كرداند و بخشش و عطا را نيز كويند كه زبان شاكى را از شكوه و غيبت ببرد
زبانبره
بمعنى كياهى است كه برك آن به زبان بره شبيه است و به عربى لسان الحمل كويند
زبان توتى
كياهيست و توتى مرغى است سبز و كويا و و معروف و اين لغت فارسى است و در فارسى طاء نيامده و آن را معرب كردهاند و به عربى آن را ببغا كويند بهر دو باى تازى اينكه بعضى بيغا خواندهاند سهو است و آن باشه است
زباندان
آنكه همه زبانها را بداند و بيان و ترجمه تواند
زبانكاو
نوعى از پيكان تير است كه به زبان كاو شباهت دارد شيخ نظامى كفته
در آن بيشه كه بود از تير و شمشير * زبان كاو برده زهره شير
و نام كياهيست كه كاوزبان خوانند و عرق آن را كيرند و خورند
زبانكير
بمعنى جاسوس و خبرپرسان و پيك است
زبانه
آنچه در ميان شاهين ترازو باشد و زبانهء هر چيز