تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
محمود را كه در غزنين بختكاه داشت نيز زاولى مىناميدند چنان كه فردوسى كفته خجسته دركه محمود زاولى دريا است

زاج بلورى

اسم فارسى شب يمانى است

زاج و زاجه

زن نوزائيده و تا چهل روز او را بدين نام خوانند و بعضى كفته‌اند بعد از روز هفتم او را زاجه خوانند
دليرى كه ترسد ز پيكار شير * زن زاجه خوانش مخوانش دلير

زاجه‌سور

جشنى كه هنكام زادن زن كنند

زاخل

بر وزن داخل بمعنى درخت زقوم

زاد

مخفف آزادست و فرزند و بمعنى سن و سال و بمعنى زائيده نيز آمده آن‌كس كه ترا زاد ترا زاد و مرا كشت عنصرى بمعنى آزاد كفته و سرو آزاد معروف است
كفتم كه ساعتى ببر من فرونشين * كفتا كه زاد سرو زمانى فرونشان
فرخى كفته
كنون چو مست غلامان سبز پوشيده * ببوستان شود از بادزاد سرو نوان
يعنى متحرك

زادخو

بمعنى پير سال خورد و اين مخفف زادخو است كه بمعنى پير سالخورد آمده است

زادشم

نام جدّ افراسياب بوده است و بعضى كفته‌اند زادشم لقب پشنك پدر افراسياب بوده است و نسب ايشان بتوربن فريدون مىپيوندد بدين‌كونه افراسياب بن پشنك بن شاپناسب بن ورشيب بن ترك بن زوبن شروان بن توربن فريدون و اينكه وجه تسميه زادشم را زادشام نوشته‌اند يعنى وقت شام متولد شد صحتى ندارد چه آنان بلغت ترك متكلم بودند نه پارسى كه اين معنى حقيقتى داشته باشد

زادمرد

مخفف آزادمرد زادمردى چاشتكاهى دررسيد اما درين بيت براء مهمله نيز خوانده‌اند

زار

مكان باشد چنان كه لاله‌زار و كلزار و نمك‌زار و كارزار چه كار بمعنى جنك است اما بدين معنى بكلمهء ديكر استعمال نكنند و بمعنى نالنده و ضعيف و نحيف نيز آمده زيرا كه زارى بمعنى ناله است و زارزار كريست يعنى نالان نالان و بشدت و شور كريست حكيم فرخى كفته
دوش همه‌شب همىكريست بزارى * ماه من آن ترك خوبروى حصارى
و آن را زاره نيز كفته‌اند ناصر خسرو كفته
كر از اين خانه بيرون رفت بايد * ندارد سودشان خواهش نه زاره

زارتشت و زاردشت

نام زردشت است و بدين نام مشهورتر است در مقام خود شرح حالش ببايد

زارج

اسم پارسى انبر باريس است كه بزرشك مشهور است

زارخورش

زنى را كويند كه كم‌خور باشد و به عربى قتين كويند

زاريانه

سبب و باعث زارى حكيم نزارى كفته
بشنو اى يار از نزارى زار * زارى ما و زاريانهء ما

زازال

مرغى است سياه شبيه به پرستو كه چون بر زمين نشيند نتواند برخاست

زازل

بزاى نقطه‌دار بر وزن حاصل كفكير پر سوراخ كه بدان چيزى صاف كنند و ترشى پالا نيز كويند مطلق آلت پالاون و صاف كردن هر چيزى

زاستر

به سكون سين مخفف زانسوتر است نظامى كفته
چون به همه حرف قلم دركشيد * زاستر از عرش علم بركشيد
خاقانى كفته بو الفضول از زمانه زاستر است كمال اسمعيل كفته بسى ز خطهء امكانش زاستر ديدم بعضى كفته‌اند مخفف زانستر به سكون نون و ضم سين و اين بقاعده اقرب است

زاغ

مرغى سياه كه منقار سرخ دارد و در چشم او دايرهء سپيد است و از اينجا است كه آدمى ازرق را زاغ‌چشم كويند و زاغ كمان يعنى كوشهء كمان و اين بطريق كنايه و استعاره است ليكن تنها زاغ نكويند فردوسى كفته
دو زاغ كمان را بزه برنهاد * ز يزدان پيروزكر كرد ياد
ديكر بمعنى قولى است از موسيقى امير خسرو در صفت قلم كفته
كه بصرير آمده چون مرغ باغ * نغمه بلبل زده از قول زاغ

زاغچ

بمعنى زاغ است و سامانى كويد مخفف زاغيچه و زاغچه است و زاغيژه نيز درست است درويش سقا كفته وطن كرفته بكلزار عكه و زاغج

زاغنول

به سكون غين و ضمّ نون تبريست سر تيز باريك مانند منقار زاغ چه نول منقار مرغ را كويند و بدان تبر زمين را كنند

زاغه

در فرهنك مخزن الادويه آمده كه فارسى قنفذ است

زاك

معروف است و از معدنيات است و سفيد و زرد و سبز مىباشد و آب به او رسد سياه شود و چيزها را بدان
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 424 | رضا قلى خان ( هدايت )