پاك بازداشت * هركز نيايد از كهر پاك ريمنى
سپهر كاشانى كفته
هزار دستان سازد ستارهء ريمن * ستاره چركين نيكو نيايد ستاره مكار و سركش و ستمكار شايد
ريمه
بر وزن نيمه به همان معانى ريم است
ريو
بر وزن ديو بمعنى مكر و حيله آمده و نام پسرزادهء كيكاوس كه پدرش فريبرز بوده و در جنك پشن بدست برادران پيران كشته شده و نام پسر توس كه در جنك فرود كشته شد نيز آمده
ريواز
در برهان بمعنى عدالت كفته در فرهنكها نيافتم
ريوجام
بر وزن نيكنام در برهان كفته بمعنى بطلان شهوت است
ريونجو
بكسر اول كرم چوبخوار را كويند كه به عربى ارضه خوانند و در فرهنك رونجو بفتح را و دال آورده ظاهرا اصل ديوچه باشد و اللّه اعلم
ريوند
بكسر اول و فتح ثالث داروئيست معروف كه اسهال آورد و به عربى راوند كويند و آن بيخ ريباس است كه در جبال تركستان و ختا و چين و تبّت حاصل شود چون دو سه زرع محل ريباس را بكاوند بيخ و ريشه آن پيدا شود بر سر ريشها كرهها به شكل شلغم بزرك و كوچك برمىآيد و آن است ريوند و منافع و خواص آن در مخزن مرقوم است و آن در اصل ريواس بن بوده يعنى بيخ و ريشهء ريواس و ريوند مخفف آن است
ريوه
در فرهنك كفته سه معنى دارد در دو معنى با ريو مترادفست سيم مخفف كريوه است و بيت مولوى را آورده
غم چه آمد در كنارش كش بعشق * از سر ريوه نظر كن در دمشق
در اين لغت نيز اشتباهى كرده است ريوه مخفف كريوه نيست و ربو بفتح راء و باى موحده بمعنى تل خاك و پشته بلند است آن نيز عربى است نه پارسى هم كفته با اول مكسور و ياء مجهول دو معنى دارد اول خاك شور را كويند دويم بمعنى افتادكى و بيچاركيست صاحب برهان نيز پيروى او كرده مخفف كريوه دانسته ولى رشيدى معنى اصلى را دريافته چنان كه كذشت
ريهيده
بر وزن پيچيده يعنى افتاده و خاك از جاى ريخته و ويران شده و ريهانيده يعنى ويران كرده چه ريه بر وزن تيه بمعنى خاك شوريده و شور و افتادكى آمده ريهانيدن مصدر آنست
انجمن دهم از فرهنك انجمنآرا در زاى نقطهدار با الف
[ نمايش زاى نقطهدار با الف ]
زاب
بر وزن ناب بمعنى صفت باشد و صفات جمع آنست و زابيده موصوف يعنى صفت كرده شده و نام پادشاه ايران كه او را زوبن تهماسب نيز كويند بعد از قتل نوذر بدست افراسياب بن پشنك و غلبه او بر ايران بسعى زال زر و بزركان سلسله كيان او را برسند جهاندارى برنشانيدند و با افراسياب مصالحه كردند و او در هشتاد سالكى پادشاهى يافت كرشاسب بن دشتاسب كه با وى سمت برادرى داشت وزارت او مىكرد و به آبادى ايران كه از جور افراسياب ويران شده بود مىپرداخت كويند در عراق عرب شهرى بنام خود ساخته و ويران شده اكنون بزهاب مشهور است مدت پنج سال زمان ملك او بوده است حكيم فردوسى كفته
چو سال اندر آمد به هشتاد و شش * بپژمرد سالار خورشيد فش
چو شد بخت ايرانيان كندرو * شد آن دادكستر جهاندار زو
زابگروز ابغر
بضم كاف فارسى و غين و سكون باء آن باشد كه دهان پرباد كنند و شخصى بر آن دست زند و آن باد بيرون آيد و بتركى آچوق كويند و بفتح كاف و غين نيز آمده رودكى كفته
من كنم پيش تو دهان پرباد * تا زنى بر كپم توزابكرى
زابل
بضم باء و لام مملكتى است عريض محدود است از سمت شرق بولايت كابلستان و غرب بسيستان و از جنوب بديار سند و از شمال بجبال هزاره و خراسان طولش بيست مرحله و عرضش پانزده بيابانش بيش از كوهستان مشتمل بر چمنهاى خوش و مراتع خصيب مسكن افغان و هزاره و قليلى ترك و تاجيك و از بلاد زابلستان قندهار و بست غزنين و زمين داور و ميمند و شبرغان و فيروزكوه و فراه از شهرهاى آنجا و اغلب از اقليم سيم و قليلى از جبال هزاره داخل چهارم است در زمان كيانيان آن ولايت با سيستان و سند در زير حكم كرشاسب و زال و رستم بوده و بدين سبب رستم را زابلى مىكفتند و سلطان