راست زند راه رهاوى
رهشه
بر وزن رعشه بمعنى ارده يعنى كنجد آسيا كرده كه با دوشاب خورند و بحلواى ارده موسوم شده است
رهو
بفتح راء و ضم هاء بمعنى كوهيست كه آدم صفى از بهشت بدان كوه فرود آمده چنان كه حكيم اسدى در كرشاسب نامه كفته بكوه رهو بركرفتند راه
رهوار
همان راهوار است كه كذشت
رهى
بمعنى بنده و غلام مىباشد
رهيدن
بمعنى خلاص شدن و نجات يافتن
نمايش پانزدهم در راى بىنقطه با ياى حطى
رى
بفتح اول بمعنى شهر مشهور است كه در ايران بوده در فتنه مغول ويران شده فخر الدوله ديلمى بر كرد كوه رى حصارى كشيده در آن عمارات و قصور موفور قرار داده آن را فخرآباد نام نهاده كه بقلعه تبره مشهور است در زمان صفويه در حوالى رى طهران آباد و بمرور شهرى معمور شد و اكنون مركز سلطنت شاهان قاجار است و به حكم شاهنشاهى ناصريه لقب يافته كمال عظمت و شوكت و بزركى حاصل كرده شعرا را در مدحت آن اشعار بسيار است صاحب تبرستانى كفته
ويحك اى خاك خراسان تهنيت آر ابرى * كاندر آمد به روى از ره موكب داراى كى
ريباس و ريواس
بكسر اول رستنيئ است لطيف و سبز رنك و با آبى ترش به شكل ساعد آدمى و بركش چون پنجه بط و از آن شربت سازند و آن را ريباج نيز كويند وقتى كفتهام
آب شط كى بذوق چون كوثر * پاى بط كى بطعم چون ريباس
و بمعنى مكر و حيله نيز آمده و آن را ريو نيز كفتهاند استاد مسعود سعد سلمان در اين معنى كفته
اى فلك شرم تا كى اين نيرنك * اى جهان توبه تا كى اين ريواس
ريبد
بفتح اول و ثالث و سكون ثانى و رابع نام كوهيست از جبال خراسان كه تا كنابد سه فرسنك فاصله داشته جنك پيران و كودرز در آنجا اتفاق افتاده
زريبد زمين تا كنابد سپاه * درودشت از ايشان كبود و سياه
ريچار و ريچال
با كسر اول و جيم پارسى پنيرى باشد نرم مانند كشك كه شير تازه در آن ريزند و سياهدانه و ديكر ادويهء كرم در آن كنند و نان خورش سازند و در فارس متعارف است و در عراق به و سيب و غيره را در دوشاب بجوشانند و نكاهدارند و در وقت حاجت صرف كنند و در كنز اللّغات بكاف تفسير كرده از اين قرار معلوم مىشود كه هرچند چيز مختلف را كه در يكديكر داخل و مركب و ممزوج كنند ريچار كويند چنان كه آچار چيزهائى را كويند كه به آب ليمو و امثال آن پرورده كنند و آچار معنى معين نيست شعر بسحاق اطعمه مؤيد معنى اول است كه در شيراز متداول است
شود بغداد طبع من خراب از بوى داروها * چو پير كازرونى شير در ريچار مىريزد
و در شيراز هركس سخنان درهم و بر هم كويد كه با يكديكر همجنس نباشد كويند ريچار مىكويد و آن را ريچاله نيز مىكويند
ريخ
بالكسر فضلهء رقيق صاحب اسهال است
ريخن
بمعنى آنچه بريخ آلوده شده باشد رودكى كفته
يكى آلودهء باشد كه شهرى را بيالايد * چو از كاوان يكى باشد كه كاوانرا كند ريخن
ريدك
بمعنى غلام بچه ترك و در رود سابقا مرقوم شده
ريز
امر است از ريختن و ريزنده و پارهء از چيزى و بمعنى نعمت و كام و مراد رودكى كفته
ديدى تو ريز و كام به دو اندران بسى * باريدكان مطرب بودى بفرّ و زيب
اما صاحب تحفة الاحباب بدين معنى بژاى فارسى آورده و صاحب برهان نيز بوى اقتفا كرده
ريس
بالكسر حليم و هريسه و پيش از پختن لعاب جميع حبوب مطبوخه بلكه هرچه رقيقتر باشد از مطبوخات
ريستن
بمعنى ريدن نوشته شد سراج الدّين راجى كفته
بىطمع هركس به دنيا زيسته * بربروت مدخلانش ريسته
و در فرهنك جهانكيرى بمعنى فرورفتن بچاه و مغاك و بمعنى توجّه كردن آورده مثالش
آن يكى ريست در بن چاهى * وان دكر كوفت بر سر ويران
شايد زيست در بن چاهى كفته باشد و بمعنى موئيدن و كريه و نوحه كردن اين بيت را از مثنوى آورده
چون در اينجا نيست وجه زيستن * بر چنين خانه ببايد ريستن
از مقدمات حكايت معلوم است كه ريدنست نه نوحه كردن و رى