تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
امر بريدنست شاعرى كفته
مىبتازد ببخل مجد الدين * چون بكاورس كرسنه قمرى كر همه قمّيان چنين باشند * قم رقيقا و بر همه قم رى

ريسيدن

بمعنى تافتن پشم و پنبه و امثال آن ع آويخته از كوش كهرزال رسن ريس

ريش

بالكسر و ياى معروف قهر و خشم و بمعنى لحيه است و بياى مجهول زخم و جراحت و مجروح و شورباى غليظ كه بالاى كشك و شوله و امثال آن ريزند

ريشو

بكسر اول مرد بزرك ريش بضدّ كوسه را كويند مولوى كفته
اى مطرب خوش قاقا توقيقى و من قوقو * تو دق دق و من حق حق تو هى هى و من هوهو تا زمزمهء وحدت * از دات برآرد سر چه اين دم و چه آن دم * چه اين سو و چه آن‌سو چه مدبر و چه مقبل * چه صادق و چه منكر چه سامع و چه صامت * چه كوسه و چه ريشو

ريشه

معروف يعنى ريشه درخت و ريشه هر چيز و بعضى بمعنى رشته كه مرضى است كه مرقوم شده دانسته‌اند

ريشهر

بكسر راء و كسر شين و هاى و راى موقوف بندرى بوده بر لب خليج عمان فارس بر كنار دريا نزديك بقلعه امير فرامرز سداب زمين او از زمين بوشهر محكم‌تر بوده اكنون نامى از آن باقيست و در نزديكى آن بندر موسوم ببوشهر معمور و آبادان است و محل ورود و نزول مال تجّار و زوارق دولت انكليس است و به حكم حكّام فارس محكوم مىباشد و بر سواحل عمان چهارده بندر معروف واقعست بدين اسامى عسلويه كنكان بندر بر دستان چارك نخيلو ريك ديلم غزاله ماشول شيلو زيارت بندرعباسى از همه خوش‌هواتر و در چار فرسخى جزيره هرمز واقعست و شاه عباس صفوى ساخته

ريشيجه

چند موى زير لب كه يك جاى انبوه باشد و به عربى عنفقه كويند و ريشيجه سهو است اصّح آن ريش بچه است

ريشيده

يعنى رنك كرده عنصرى كفته
رخم از رنك تست ريشيده * دلم از زلف تست پيچيده
و بمعنى رخشنده و پرنيان منقش نيز آمده هم عنصرى كفته
كفت بر پرنيان ريشيده * طبل عطار شد پريشيده

ريغ

اماله راغ يعنى دامن صحرا و كوه حكيم اسدى كفته
همه كوه و غار و درودشت و ريغ * برافكنده دست و سر و ترك و تيغ

ريغال

بكسر راء و غين معجمه قدح را كويند حكيم رودكى كفته
شكفته لاله تو ريغال بشكفان كه همى * بدور لاله به كف برنهاده به ريغال

ريك

معروف است و به عربى رمل كويند مولوى كفته
شب همى جوشم در آتش همچو ديك * روز و شب خون مىخورم مانند ريك
و در برهان كفته بمعنى اى نيكبخت باشد كه در عربى ويحك كويند و اين بكاف عجمى است ظنّ غالب آنست كه واو را راء كمان كرده و يك مخفف ويحكست

ريكا

بكسر اول بمعنى پسر آمده و در تبرستان اين لغت شايع است چنان كه كذشت

ريكاسه

بمعنى اشغر است و صحيح ژيكاسه است بزاى پارسى و سين مهمله

ريك‌زاده و ريك‌ماهى

ماهى است كه در ريك مىرود چنان كه ماهى در آب و كويند سقنقور است

ريلو

بكسر راء و ياى معروف قليا و اشخار را كويند و آن رستنى باشد برك آن سياه و بيخ و ريشه آن سطبر كمال كفته
چون علاج دماغ كنده كند * داروى او شراب ريلو باد

رين

بر وزن ميم چركى باشد كه از جراحت رود و چركى كه بر جامه نشيند و چركى كه بر كنج چشم و ميان مژكان نشيند و اصحّ ريم است

ريماد

بالكسر جامه باشد برهان بجاى دال زاء معجمه آورده

ريم‌آهن

چرك آهن كه در حين كداز در كوره ماند و وقت مطرقه زدن از آهن ريزد و به عربى خبث الحديد كويند ريماهنج معرب ريم‌آهنك است

ريمن

بكسر اول بمعنى چركين و خسيس و در اصل ريمكين بوده و بعضى كفته‌اند نون براى نسبت آمده چون ريخن و درزن پس ريمن در اصل خود باشد و مخفف ريمكين لازم نيست كه كوئيم از لغت ريمن چركين فهميده نمىشود بلكه سركش و شرير و ظالم و مكار استنباط كرده مىشود و بخاطر مىرسد كه ريمن مخفف ريومند است يعنى مكار و محيل و شيطان باشد مانند هنرمند و دانشمند چه مند بمعنى صاحب و ريو بمعنى مكر و حيله است بخلاف راستى چنان كه فردوسى كفته
مكن ريمنى راستكارى كزين * نماند جهان بر تو اى راست دين
منوچهرى دامغانى كفته
او را زريمنى كهر