تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 420

مساهمون:

ص٤٢٠
كركانى در مثنوى ويس و رامين كفته
اكر خوانند آرش را كمانكير * كه از رويان بمرو انداخته تير تو اندازى بجان من ز كوراب * همى هر ساعتى صد تير پرتاب

روئين

هرچه از روى سازند و نام پسر پيران ويسه كه در جنك يازده رخ در دست بيژن كشته شد شهاب الدين كويد
باد قهرش تا وزيده كشت بر روى مصاف * در تن روئين همه خون خشك همچون روين است

روئين‌تن

لقب اسفنديار پسر كشتاسب است كه قصهء او مشهور و در شهنامه فردوسى مسطور و معنى اين لقب آن است كه كوئى تن او از روى بوده است و بر آن تير و شمشير كار نمىنموده و كويند بتدبير و تعويذ زردشت اين معنى تن او را حاصل شده بالاخره به تير رستم كشته شد
بدانست رستم در آن كارزار * كه روئين‌تن است آن يل اسفنديار
و او را روئين نيز كفته‌اند شهاب كفته
به چشم او ننمايد بحرب جز بازى * نبرد و كوشش بيكار رستم و روئين
و ازين شعر شهاب نيز اين معنى بهتر ظاهر است زيرا كه روئين ويسه مانند اسپنديار مشهور بشجاعت و مردى نبوده است

روئين‌دز

يعنى قلعه از روى و نام قلعه‌ايست كه در تركستان محل وطن و تختكاه ارجاسب پسرزاده افراسياب بوده و اسفنديار از راه هفتخوان بدان شهر رفته آن را بكشود و بكرفت و ارجاسب را بكشت هم صاحب تاريخ هفت اقليم كفته كه بدين نام قلعه محكم بوده در سه فرسخى مراغه در فضاى ارض و آب و چشمه و آبادى داشته مؤلف كويد در چمن دو سه فرسخى مراغه قلعه كهنه ديده شده كه آثار آبادى آن قدرى ظاهر است و بر سنك آن قلعه خطّى بمانند خطوط قديم پارسيان كه بميخ تشبيه مىنمايند بوده و معلوم مىشود كه بيش از هزار سال بناى آن شده يكى از معاصرين ما كفته
روئين‌تن ار نديدى بر روى شاه بنكر * روئين‌دز ار نديدى بر حصن شاه بكذر

روئين‌خم

روئينه خم كوس باشد فردوسى كفته
برآمد خروشيدن كاو دم * دم ناى روئين و روئينه خم

نمايش چهاردهم در راء بىنقطه با هاء

رُهام

بضم و تشديد نام پسر كودرز و بعد از كيخسرو بملازمت لهراسب شاهنشاه ايران معزّز بود و از جانب او بحكومت رى و اسپهان و فارس تا حدود شوشتر و اهواز ممتاز شد و حكمرانى همدان را بداريوش فارسى داد و او را بر سر پادشاه كلدانيون كه در بابل تا ارمن و عمان حكمران بود فرستاد وى بلشازار حاكم بابل را كشته آن ولايت را مسخر و به حكم شاه سلطنت بابل تا بيت المقدّس بوى مفوض شده چون لهراسب بسعى دانيال عليه السلام دين موسوى داشت رعايت بنى اسرائيل مىنمود از نو بيت المقدس و مسجد اقصى را آباد كرد و خرابيهاى بخت النّصر را تعمير نمود و رهام از شجاعان كيتى بوده در زمان كيخسرو جنكهاى مردانه نموده چنان كه فردوسى طوسى در رزم يازده رخ كفته است
به پنجم چو رهام كودرز بود * كه با بارمان او نبرد آزمود دو جنكى و هر دو دلير و سوار * هشيوار و ديده بسى كارزار

رهبر

بفتح را و با بخلاف راهزن دليل و راهنما و بمعنى برهان عقلى و رهبر خردى يعنى برهانى كه عقل پسندد و رهبريان آنها كه منسوب بدليل و برهان باشند و مراد از حكماى مشائيه خواهد بود چنان كه پرتويان اهل دل و صوفيه را كويند و بيشتر لغات در راء با الف و هاء كذشت چه بيشتر مكرّرات است و راه و ره بيك معنى است و در همه لغات بمعانى متعدده آمده و مىآيد

ره‌نشين

بمعنى راه‌نشين است كه سابقا كذشت وقتى كفته‌ام
بنشيند اكر در رهش دمى * بينى بدمى كشته ره‌نشين ايوانش چو سطح درم سراى * دامانش چو نطع درم كزين

ره‌كذر

بمعنى راه كه از آن كذر كنند و بمعنى كذرندهء راه هر دو آمده وقتى در خرم بهشت كفته‌ام
يكى رهكذر شد ز غرنى بغور * كه ظلمى بر او رفت كاه عبور شد از حاكم غور اندر كله * وزان ظلم او بر سر غافله

ره‌كوى

بر وزن مه‌روى مطرب و خواننده و خنياكر و نغمه‌سراى را كويند

ره‌آورد

بمعنى راه‌آورد است كه ارمغان كويند و كذشت

رهاوى

نام آوازى كه آن را در حصن رها و كه ار از حصون قديمهء روم بوده صاحب صوتى وضع كرده منسوب برهاو داشته رهاوى خواندند و براهوى كه مقلوب آنست نيز معروف شده مظفر كرمانى كفته
خوش آنكه زند مطرب ما پرده عشاق * چون راست روان