تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
شنيدهء كه مهان كامها بشب يابند * براى عشق شهنشاه كاميار بخسب

روزخوش

بكسر ثالث بمعنى جوانى و ايّام صحّت است

روزخون

بمعنى تاخت بردن روز بىخبر بر سر دشمن به ضدّ شبيخون نزارى كفته
كنم آنكه خبردارت كه چون است * شبيخون مصلحت يا روز خون است

روزدار

خدمتكار و بندكان كه از صبح تا شام حاضر خدمت ولى نعمت خود باشند

روز فراخ

بكسر ثالث صبح صادق بلكه روز روشن است ازرقى كفته
دوش تا روز فراخ آن صنم تنك دهان * لب چون لاله همىداشت ز مى لاله ستان

روزكار

بمعنى زمانه و ايام عمر و مدت و فرصت و امتداد عمر آمده مسعودى كفته
مخالفان تو موران بدند مار شدند * برآر از سر موران مار كشته و مار مده زمانشان زين بيش و روزكار مبر * كه اژدها شود ار روزكار يا بدمار
و بمعنى ايام عهد و زمان رشيد و طواط كفته
معلوم راى تست كه بودند بيقياس * در روزكار دولت محمود دادكر
و روزكار مبر در شعر كذشته يعنى اوقات را ضايع مكن و وقت فرصت از دست مده

روزكرد

بكاف فارسى يكى از نامهاى فارسى آفتابست چه روز كردش مىكند

روزمه و روزماه

به سكون هر دو زاء در پارسى ترجمهء تاريخ است چه اعراب در عهد عمر بن الخطاب خواستند حسابى براى معاملات سنواتى عمال ولايات قرار دهند كه در حساب ايام و ماه اشتباهى نشود هرمزان پارسى كفت در پارس حساب روز از هر هفته و ماه را نكاه دارند و آن را روزمه خوانند و ماه‌روز كويند و ماه‌روز را بموروخ معرب كردند و كردانيدند مصدر آن را مورخه و توريخ شد و امير المومنين على عليه السلام و عمر و حضار اين قول را پسنديده اختيار كردند و بعد از تصرفات توريخ تاريخ كفته شد چنان كه ابو ريحان نقل كرده و آن را ماه‌روز نيز كفته‌اند مسعود سعد سلمان كفته
شدت فرامش آن روز مه كه در غزنين * ز چوب كرده ركاب و ز ليف كرده عنان
و آن را سال مه نيز كفته‌اند و نسبت تاريخ بتارخ موهومى است حقيقتى نخواهد داشت

روزنه

معروف است بمعنى سوراخ و رخنه و آن را روزن نيز كويند مولوى كفته زانكه از دل تا دل آمد روزنه من نيز كفته‌ام
بپاره‌پاره دلم پرتو جمالش تافت * چنان كه نور مه و مهر تابد از روزن

روزى

آنچه روز به روز به كسى داده شود و قسمت او كردد سعدى كفته
روزى خود مىخورند منعم و درويش * قسمت خود مىپرند پشّه و عنقا
و آن را روزينه و روزانه و روزيانه نيز كويند و متعلق بسال و ماه را ساليانه و ماهيانه كويند اما سالينه نكويند كه آن غلط است

روزستان

بمعنى خانه و عمارتى كه پادشاهان روز در آن نشينند چنان كه شبستان جائى كه شب در آن بسر برند و شبستان بر حرم و درون خانه اطلاق شود شاعر كفته
شبستان كلستان بديدار او * دو زلف و دو رخ مشك و كلنار او
و اين لغت از دبستان نقل شده اما در فرهنك دساتير آورده كه روز ستار بكسر ثالث اهل هركونه حرفت و صناعت و كشت و زراعت است و روز ستار را به پهلوى هوتخت بضم اول و تاى قرشت كويند يعنى نيك كوشش‌كننده و جمع آن هوتخشان خواهد بود يعنى ارباب حرفة و صناعة بدون كشاورز و زارعين از دساتير نقل شد

روس

نام مملكتى است مشهور و معروف بوسعت موصوف و ارباب دانش جمعيت آنجا را سيزده مليان تخمين كرده‌اند و كويند روس نام پسر يافث بوده چنان كه چين و سقلاب نام برادران اوست
ز چين وز افرنجه و روم و روس * بر آراست لشكر چو چشم خروس
و اهل آن مملكت را روس و روسى و تار تار و تاتار كويند

روس انكرُوه

بمعنى عنب الثعلب است چه روس روباه و انَكروه انكور را كويند و در كرمان آن را روباس كويند

روسپى

مخفف روسپيد است چنان كه فردوسى كفته سپى ديو از تو هلاك آمد است و اين لفظ را بر زنان بدكاره بر سبيل طعنه اطلاق كرده‌اند كه اى روسپيد يعنى روسياه و هرزه چنان كه در عرب نيز متعارف است كه ماركزيده را سليم و نابينا را ابو بصير و بيابان مهلك را كه آب ندارد مفازه برعكس خوانند و از روسپيد بمرور دال آخر ساقط و روسپى باقى مانده است و در هر صورت بمعنى فاحشه و قحبه انورى در هجو محتسبى كفته
وى محتسبى به راه ديدم * بر دست كرفته چوب ارزن مه روزنكى كرفته مىزد * نظاره بر او ز مرد و از زن پرسيدم از آن ميان يكى را