تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 414

مساهمون:

ص٤١٤
و فريبنده نيز مناسب است و آن را رنك‌آور نيز كفته‌اند و الله اعلم

رنك‌آور

آنكه هردم رنكى نمايد و مردم را فريب دهد و آن را رنك فروش نيز كويند و رنكروش مخفف رنك فروش است ابريشم‌فروش و ابريشم‌تاب را نيز كفته‌اند

رنك و بوى

بمعنى كرّ و فر و جلال و جمال بخرج دادن فردوسى كفته سپاهى بدانكونه با رنك و بو

رنك‌بست

بمعنى رنك برقرار و بىتغيير است

رنكيدن

بر وزن لنكيدن روئيدن و رستن كياه باشد

رنكيان

با كسر كاف فارسى نوعى است از شفتالو كه شفترنك كويند

رنكين‌كمان

بمعنى قوس قزح است كه آن را كمان شيطان مىكفته اند ممنوع شدند خاقانى كفته
ابر آمده از هر طرف * رنكين كمان كرده به كف

نمايش سيزدهم در راء با واو

رو

بفتح اول بمعنى رفتن و امر برفتن يعنى برو حافظ كفته
كفتا برون شدى بتماشاى ماه نو * از ماه ابروان منت شرم باد رو
و بضم اول معروف است كه به عربى وجه كويند و بمعنى سبب و جهة حكيم خاقانى كفته
موى سفيد را نه ازآن‌رو سيه كنم * تا باز نوجوان شوم و صد كنه كنم نه جامه از براى مصيبت سيه كنند * من موى از مصيبت پيرى سيه كنم

روا

بمعنى جايز و مباح شيخ كفته
روا باشد انالحق از درختى * چرا نبود روا از نيكبختى
و بمعنى حاصل‌كننده و رواكننده مانند كامروا و حاجت‌روا و زر رايج و بازار با رونق و رواج و زر و سيم ناروا يعنى مغشوش و قلب و نارايج چنان كه شه روا زرى كه شاه به زور رواج مىدهد و در شين بيايد

روائى

بمعنى مجازى كه برابر حقيقى است

روان

جارى و رونده و نفس ناطقه و جان و روح چنان كه در معراجيه شيخ مذكور است و روان از آن كويند كه پيوسته در حركت فكريست روان يابنده يعنى نفس ناطقه حكيم فردوسى كفته
از آن پس تن ناتوان خاكراست * روان روان معدن پاك راست
حكما بنياد مرتبه و درجه نفس را بر چار در نهاده‌اند اول نفس روينده و آن شهوانى دويم نفس جوينده و آن حيوانى سيم نفس كوينده و آن انسانى چهارم نفس شوينده و آن ربّانى و در تحفة الاحباب بضم را كفته و سابقا نوشته‌ام بروان همه مردان كه روانست روانم و از قافيه رباعى شيخ عطار به ضم بودن ثابت است
جانانه يكم و نه دوم اينست عجب * نه كهنه عشقم نه نوم اينت عجب پيوسته نشسته مىروم اينت عجب * نه با توام و نه بىتوم اينت عجب

روان‌بخش

نام فرشته‌ايست كه علم و دانش بدست اوست و آن را به عربى روح القدس كويند

روانبُد

بفتح اول و ضم باى ابجد نفس كل كه روان فلك نهم باشد و آن را روامبد نيز كويند

روان‌سالار

بمعنى نفس كل كه مرقوم شد چه سالار و بد هر دو بمعنى بزرك و صاحب است

روانستان

بمعنى جاى بسيارى روان يعنى افلاك سبعه

روانكرد

بكسر كاف فارسى بمعنى شهر روان كه افلاك باشند و عالم ملكوت و كرد بمعنى شهر است

روانه

مرادف روان و رونده چنان كه كشان و كشنده و دوان و دونده مولوى كفته آب حيات عشق را در رك من روانه كن

رواوه

بفتح را و هر دو واو بمعنى آواز حزين زيرا كه رو بمعنى آواز و آوه بمعنى آوازنده بود و آن را نيز معرب كرده رباب كفته‌اند كه معروفست و نام بعضى نهاده‌اند مانند رباب و ربابه و در قاموس آورده

روباه تورك و روباه تربك

آن ثمريست و بانواع مىباشد و دوائى معروف است و بمعنى انكور روباه است و بكرمانى روباس و باصفهانى تاج‌ريزى و به عربى عنب الثعلب خوانند خواص آن در كتب طبّى مذكور است

روپوش

برقع و پرده و ملّمع و مطلّا را نيز كويند و كنايه از هر چيزى كه ظاهر و باطن آن خلاف يكديكر باشد شيخ مغربى كفته
شكل پيرى و جوانى روى پوشى بيش نيست * مخفى اندر پير و ظاهر در جوان پيداست كيست
مولوى كفته
عشاق بسى دارد من از حسد ايشان * بيكانه همىباشم از غايت نزديكى روپوش كند او هم * با محرم و نامحرم كويند فلان بند است * كويد عجبا كىكى
و آن را روىپوش نيز كويند