كند * محررى كه كند مدح شاه را تحرير
مولف نير وقتى كفتهام
از ابر رشته رشته چكد درّ شاهوار * از خاك تودهتوده دمد كنج شايكان
زان رشتهرشته رشتهء لؤلو است بىبها * زان تودهتوده توده ياقوت رايكان
ديكر بمعنى مرضى است كه مانند تار ريسمان باريك باريك از بدن آدمى چيزى برآيد و وجع شديد دارد و هر روز آن را با چوبكى كوچك به پيچند و بكذارند تا بتدريج از اعضا برآيد و رفع مرض كردد و اكر آن رشته بكسلد از ديكر جاى برآيد و وجع از سر كيرد حتّى آنكه از چشمان آدمى سر بدر مىكند و اين مرض در بلاد لارستان فارس شيوع دارد كويند سبب آن امتداد آب باران است در بركها و غلظت آن آب بمرور ايّام زيرا كه در آن ملك آب روان نبود و اين مرض در بلخ نيز بسيار است و اهالى لارستان چون اين رشته به پى باريك ماند آن را نيز پيوك كويند شيخ سعدى كفته
يكى را حكايت كنند از ملوك * كه بيمارى رشته كردش چودوك
حكيم سوزنى كفته
به درد رشته رنجورى و برزخ * بخرع ديده دراز رشته هشته
دم عيسى كنادان رشته را نيست * اكر آن رشته را مريم برشته
ديكر بمعنى حلوائى است كه اصل آن از برنج است چون با انكشتان ريزند مانند ابريشم و ريسمان بر روى يكديكر متراكم شود و به اين اسم موسوم است و آن را در روغن كرم بريان كنند و قند كوبيده بر آن ريخته بخورند و آن را رشته برشته كويند بسحاق اطعمه كفته
كوئى تو كه رشته ز جانست * كر نيك رسى بجان رشته
و نيز نام آشى است معروف كه در خراسان خوب بُرند و پزند
رشك
با اول مفتوح معروف مولوى كفته
يك دهن خواهم به پهناى فلك * تا بكويم مدح آن رشك فلك
حكيم فردوسى در مذمت رشك و حسد كفته
چو چيره شود بر دل مرد رشك * يكى درد مندى بود بىپزشك
و با اول مضموم عقرب را خوانند با اول مكسور تخم شپش چنان كه مختارى در هجو غلام خود كفته
سرش زرشك چو بريشم ريخته خشخاش * بغل ز ؟ ؟ ؟ چو در كور سوخته مردار
پوربهاى جامى كفته
پوستين وى آشيان شپش * خانه رشك و خانمان شپش
و بمعنى راست ايستاده مرد بزرك ريش در فرهنك جهانكيرى آمده و در نسخه ديكر آنچه از جروح و قروح تراود و بمعنى خاليدكى ؟ ؟ ؟ نيز آمده صاحب برهان در بيان معنى رشك به چند وجه خطا كرده يكى آنكه بمعنى غيور و عجب و تكبر نيامده است ديكر كفته كرمى است و آن تخم شپش ريزه است و آن را بفتح نياورده اند بكسر است ديكر كفته عربان آن را صواب مىكويند آن نيز خطا است زيرا كه عربان آن را صوابه بر وزن عرابه كويند و آن تخم شپش است و كرم نيست
رشكن
بكسر كاف پارسى يعنى رشكناك يعنى غيور
رشميز
بفتح را يعنى كرم چوبخوار
رشن
نام روز هيجدهم از ماه پارسى مرادف رش است مسعود كفته روز رشن است اى نكار دلرباى و در تحفة الاحباب بفتح راء و شين آمده و در فرهنك بمعنى كزيدن آورده است
رشنواد
بفتح اول نام سپهسالار هماى چهرآزاد مادر بهمن است
رشنيده
بمعنى بول و غايط است از دساتير نقل شده
نمايش هشتم در راء با غين
رغ
بضمّ اوّل مخفّف آروغ است
رغزه
بر وزن سبزه پتو را كويند و آن نوعى از لباس است كه از پشم كوسفند بافند بعضى مردم خاصه از اهل كشمير و كرمان پوشند و اين لغت را در فرهنك نيافتم
نمايش نهم در راء با فاء
رف
بر وزن صف برآمدكى و سكوئى است كه بر در خانها براى نشستن سازند و درون خانها براى نهادن ظروف و لباس طاقى را خالى كذارند و اين معروف است
رفان
بفتح اول در برهان كفته بمعنى شفيع و شفاعت كننده است و اين سهو است صحيح و رفان است و در واو بيايد
رفوسه
بمعنى بازى و مسخركى و ضرافت و بمعنى پى بردن و يافتن و برچيدن نيز آمده
رفيده
بر وزن رسيده بفتح را و كسر فاء آنچه نان پزند و در تنور بندند و آن بالشى است كه خمير نان را بر بالاى آن نهاده بدرون تنور برند