رك
بفتح اول با خود از قهر و خشم سخن كفتن و آهسته حرف زدن و ركيدن و ركان مصدر آنست رشيدى كفته بزاى فارسى است نه راء مهمله و در آنجا بيان شود
ركاب
ركاب اسب معروف است ديكر بمعنى پياله دراز هشت پهلو خاقانى كفته
زهد بس كن ركاب باده بكير * كه نكيرد صلاى جاى صبوح
هم او كفته
عنان عمر شد از كف ركاب مىبكف آر * كه دل بتوبه شكستن بهانه بار آرد
ديكر اسبسوارى خاصه را كويند مولوى معنوى كفته
شود يوسف يكى كركى شود موسى چو فرعونى * چو بيرون شد ركاب تو سر اخور كشت پالانى
يكى از معاصرين كويد
من بركاب مى همى باده ناب مىزنم * تا كه شوم سوار مى هى بركاب مىزنم
ركابدار
معروف است كه در اين روزكار جلودار كويند ديكر بمعنى خادمى است كه پياله نكاه دارد و اكنون آبدار كويند
ركابى
بمعنى طبقچه و شمشيرى كه در سابق ايام بر پهلوى اسب مىبستهاند و آن را زير ركابى نيز كفتهاند و هركه پياده در ركاب رود مثل ركابدار و فراش و شاطر
ركناباد
قناة ركن الدوله ديلمى است كه در شيراز بنياد كرده آب ان به شهر مىرسد و آبى لطيف و خوشكوار بود خواجه حافظ كفته
خوشا شيراز و وضع بيمثالش * خداوندا نكهدار از زوالش
زر كناباد تا صد لوحش اللّه * كه عمر خضرمى بخشد زلالش
ركنى
زر خالص منسوب بركن الدين كه زر خالص را رايج كرده
ركو
بفتح بمعنى كرباس كفتهاند و بعضى بمعنى چادر يك لخت آورده كه ركوك و ركوه نيز خوانند و به عربى ريطه كويند
نمايش يازدهم در راء با ميم
رُم
بالضّم هوى زهار و بالكسر مخفف ريم و بالفتح مخفف رمه و رميدكى و امر برميدن و كوشت اندرون و بيرون دهان خاقانى كفته
چوبان سپهر و رم سپه فحل رم است * اقبال شه كر بهر رم دارد نكه
فحلى كه چوپان پرورد
و بمعنى موى زهار را رم و رمكان كفتهاند منجيك ترمدى كفته
رويش به زير ريش چنان كشته ناپديد * چون كير مرد غرچه برمكان نهان شده
رمارم
در فرهنك بمعنى برابر و مقابل آورده و از ناصرخسرو شاهد نموده
بسيار مكوى هرچه يا بى * با خار مدار كل يارم
ناكفته سخن خيوى مرد است * خوش نيست خيو مكر كه در فم
حكيم انورى كفته
تغريز ظل دولت * چندانكه كم كنى به
زان فتنه دمادم * زان آفت رمارم
صاحب رشيدى رمارم را تصحيف دمادم دانسته و اللّه اعلم
رماس
در فرهنك بمعنى مصطكى دانسته
رمژك
با اول مفتوح بثانى زده و زاى پارسى مفتوح به كاف زده بمعنى لغزيدن است و از جاى افتادن و در فرهنك بمعنى لغزيدن صورى و معنوى آورده
رميار
بفتح اول بمعنى راميار است كه رمهبان باشد نزارى كفته
منم رميار بابت آرميده * كه سازم خاكپايت كحل ديده
نمايش دوازدهم در راء با نون
رنب و رنبه
بمعنى موى زهار به تبديل ميم با نون آمده چنان كه دم و دنب و خم و خنب لبيبى كفته
آنكاه كه من هجات كويم * تو ريش كنى و زنت رُنبه
رنج
بيمارى و آزردكى و قهر و خشم و لون كه بپارسى رنك كويند سنائى كفته
آنكه بىرنك زد ترا بيرنك * هم تواند كه داردت بيرنك
و رنجه بمعنى آزردن است و بمعنى خرامى كه از روى ناز و تكبّر و تبختر باشد حكيم منوچهرى كفته
نوشم قدح نبيد نوشنجه * هنكام صبوح ساقى رنجه
رند
آنچه از چوب بوقت رنده كردن فروريزد و رنده كنند و امر برنده كردن و بمعنى خرامنده خاقانى كويد
رندى كه ز رندهام برآيد * بر عارض حور جعد شايد
انورى كفته
خصم كو روز و شب جكر ميرند * هم در هزل قاضى كيرنك
كويد بسفالى ز خود فرورندد * همچو زنار بر ميان بندد
خاقانى در تعريف على النجار پدر خود كفته
رنده مريخ رند كر شودش كند سر * چرخ كند ساعتى از زحل افسان او
در فرهنك بمعنى بوى خوش آورده و بيت سوزنى را سند اين معنى كرده
كهى چو شمس بتاب كهى چو سرو ببال * كهى چو ابر ببار و كهى چو برق بختد
به تندباد اجل جانسپار باد عدوت * تو جان فزاى بر وى نكار و