تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 409

مساهمون:

ص٤٠٩

رست

بضم اول يعنى روئيد و برآمد و قسمى از خاك زمين كه در آن كياه زراعت شود انورى كفته
اى كريمى كه در زمين اميد * هرچه رست از بهار دست تو رست
شيخ اوحدى بمعنى دويم كفته
اين چهار آخشيج را هدرست * چون بديد آمد امتزاجى رست كشت رونيده كونه كونه درخت * بىبر و ميوه‌دار و نازك و سخت
حكيم فردوسى كفته
صف ميمنه هم بياراست چست * يكى كوه كفتى ز پولاد رست
هم او كفته
تلايه برون بر تلايه بجست * به خون غرقه كشت آن‌همه بوم و رست
بمعنى دلير و چيره اوحدى در جام جم كفته
خويشتن‌دار باش رست آئين * كز يسار تو ناظرند و يمين

رستاخيز

بضم اول يعنى قيامت و معنى تركيبى آن روئيدن و برخاستن است رستخيز نيز به همين معنى است مؤلّف كويد اين لغت در اصل راست‌خيز بوده يعنى ايستاده و چون روز قيامت تمامت مردكان زنده شده بپاى ايستند آن روز را روز راست‌خيز كفته‌اند و رستخيز مخفف آنست و ترجمهء آن به عربى روز قيام است يعنى روز ايستادن در محشر و قيامت يعنى راست ايستادن و در عرف قيامت يعنى وقوع امر غريب است كه براى همه ممكن نباشد و مىكويند فلان قيامت كرد يا قيامتى برپا كرد چنان كه شاعر كفته
هيچ مىدانى چها اى سرو قامت مىكنى * مىكشى و زنده مىسازى قيامت مىكنى

رستاد

بفتح اول مخفف راستاد است كه بمعنى وظيفه و راتبه باشد

رستاك

شاخ تازه را كويند كه از بيخ درخت برآيد و بستاك معروف است

رستكار

بمعنى خلاص و نجات‌يابنده و رستن مصدر آنست يعنى خلاص شدن

رسته

بالفتح بمعنى خلاص‌شده و نجات‌يافته و بمعنى صف كشيده كمال اسمعيل كفته
دو رسته درّ دندان چون از لبش بتابد * كوئى مكر ثريا در ماه كرده منزل
اديب صابر كفته
رسته‌دارى رسته رسته زير كوهر درّ ناب * بسته‌دارى دسته‌دسته روى سورى ضميران
من نيز در صفت باغ وقتى كفته‌ام
در رستهء خيابان رسته سپيدكل * چون تيره‌شب ستاره فروزان ز كهكشان
و بحذف هاء نيز آمده چنان كه شمس فخرى كفته
هميشه تا كه باشد سرو سوسن * به بستان سركشيده هريكى رست
و درين بيت بمعنى راست نيز مىآيد كه الف را حذف كرده باشند با اول مضموم نام حلوائيست شبيه بقروت كه آن را كعب الغزال خوانند شاعر كفته آن‌كس كه رشته باز ندانست از قروت و بمعنى روئيده معروف است چنان كه كذشته

رستم

از غايت اشتهار محتاج به تعريف نيست و او را روستم و رستهم نيز كفته‌اند خاقانى راست
خاصهء سيمرغ كيست جز پدر روستم * قاتل ضحّاك كيست جز پسر آبتين

رستمدار

بر وزن بهمنيار نام ولايتى است از مازندران تبرستان ما بين كيلان و رشت و بارفروش و نور و كجور و تنكابن در آنجا واقع شده و سابقا ملوك آنجا نسب بپادشاهان پارسى مىرسانيده‌اند و همان نامها بر اولاد مىنهاده‌اند چنان كه در نژادنامه نوشته‌ام

رستى

بالضّم بر وزن سستى بمعنى چيره‌كى و دليرى و شجاعت و محكمى آمده كمال اسمعيل كفته
از روى لاف كفتم آرم به خاك پشتش * هرچند اين حكايت خود بود محض رستى
و بمعنى خوردنى و ماحضر و نان و حلوا نيز آمده شيخ نظامى كفته
چون تو كريمان كه تماشاكرند * رستى تنها نه به تنها خورند از پس آن خوان كه رطب خوردهء * از پى مازله چه آوردهء
و بمعنى راحت و فراغت نيز آمده چنان كه زراتشت بهرام كفته
ابى رحمت نيابى تندرستى * ابى محنت نه بينى هيچ رستى

رستنى

بضم را و فتح تا و كسر نون بمعنى عموم روئيدنى است از درخت و كياه و امثال آنها حكيم اسدى طوسى كفته
درختى شناس اين جهان فراخ * زمين است بيخ آسمانست شاخ ستاره است كلهاى بسيار او * همه رستنى برك و ما بار او بتخم درخت ارفتى در كمان * برش را به بين تخم باشد همان

رستقباد

نام شهرى بوده از بناهاى قباد پادشاه ايران در كوره قباد كه خوزستان در آن واقع شده و اين اسم مركب بوده از رستم و قباد كنايه از اينكه قباد رستم عهد خودست و قباد بغين بوده و با كاف فارسى تبديل مىپذيرفته و عساكر عرب بخوزستان درآمدند آن شهر را خراب كرده بجاى آن عسكر مكرم بنا نهادند و مكرم سردار حجّاج بوده است
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 409 | رضا قلى خان ( هدايت )