رسد
بمعنى رسيدن و متوجه شدن و غور كردن در چيزى و بمعنى سزاوار بودن و اختيار داشتن مولوى كفته
بشكر خنده اكر مىببرد جان رسدش * ور از آن غمزهء جادو برد ايمان رسدش
نوح وقت است كه عشق ابدى كشتى او است * كر جهان زير و زبر كرد بطوفان رسدش
غضارى رازى كفته
همان صنم كه به من چشم بر نكرد از عجب * نداد قربت او مر مرا اميد وصال
كنون همى رسدم كش بفّر دولت شاه * ز آفتاب كنم تاج و ماه نو خلخال
و بمعنى قسمت و حصه كه بهر كس رسد خاصه رعايا و اصناف معروفست و رصد بصاد معرب آنست چنان كه صد كه دو پنجاه است پارسى است و با سين است آن را نيز معرب كرده صاد كرده
رسمو
بفتح اول و ضمّ ميم مكس عسل را كويند و از فرهنك دساتير نقلشد
رسين
بر وزن پسين در برهان كفته بمعنى رسواد است كه نيزه باشد بلغت زند و پازند و الله اعلم
نمايش هفتم در راء با شين
رش
بفتح اول و سكون ثانى نام روز يازدهم است از هر ماه شمسى و در اين روز سفر و صحبت ممنوع است و نام فرشتهايست كه موكل روز رش و مدبّر امور و مصالحى است كه در آن روز واقع شود حكيم فردوسى كفته
چو هور سپهر آورد روزرش * ترا زندكى باد پدرام و خوش
عنصرى نيز كفته
درآمد در آن خانه چون بهشت * به زور رش از ماه اردى بهشت
ديكر قسمى از جامهء ابريشمى باشد بس لطيف و كرانمايه و بمعنى ارش از سر انكشتان تا آرنج چنان كه كمال اسمعيل كفته
چو شاه خلق تو عرض سپاه لطف دهد * سلاح دارش سوسن كلشن سپركش باد
اكر چه دامن كوه است جاى پرورشش * بساط كوه كه خار است اطلس و رش باد
بپاى همت عالى اكر بهپيمائى * چهارطاق فلك جمله كم ز يك رش باد
عبد الواسع جبلى كفته
تا شود از باد آبان باغ پردنيار زرد * تا شود از ابرنيان راغ پر ديباى رش
بخت برناى تو باد از خرمى ناهيد وصف * راى والاى تو باد از روشنى خورشيدوش
و بمعنى خرماى سياه پركوشت كم قوت كم شيرينى نيز نوشتهاند بسحاق اطعمه در باب چنكال كفته
كر ز سوى بصره مىآيد هزاران قوصره * از براى مصلحت چنكال ازرش مىكند
و بمعنى زمين پشتهپشته و نوعى از انجير و بمعنى سيماب نيز آمده و با اول مضموم كردانيدن چشم باشد از روى غضب چنان كه حكيم سنائى كفته
كه فقيه از كه رو ترش كرده * باز تا بركه چشم رش كرده
رشت
بالفتح چيزى كه از هم فروريزد و ديوارى كه مشرف برافتادن باشد و خاك و كرد فرالاوى كفته
چون نباشد بناى خانه درست * بىكمانم به زير رشت آئى
حكيم زجاجى كفته
كس از روز بد چون تواند كريخت * خصوصا كه بر سر فلك رشت ريخت
و رشت در فرهنك و دساتير بمعنى كيج است كه بنّايان سنك و آجور را به آن محكم نمايند و به عربى شيد كويند و نام شهريست معروف از ولايت كيلان پَيَه پس كه ابريشم خوب در آنجا به عمل مىآيد و بند زير جامه و شلوار نيكو بافند مخفى رشتى در صفت دخترانى كه بند تنبان مىفروشند بايهام و مطايبه كفته
مخفيا دختران خطهء رشت * همچو طاوس مست مىكردند
از پى مشترى بهر بازار * بند تنبان بدست مىكردند
و منسوب به آن ولايت را رشتى كويند و چون خاكروبه را رشت كويند رشتى بمعنى خاكسارى نيز آمده چنان كه حكيم سنائى در تعبير خواب كفته
رقص كردن بخواب در كشتى * بيم غرق است و مايه رشتى
و با اول مضموم روشن را كويند و نيز نام مرديست كيمياكر كه زرّ او زر خالص بوده و ازين راه زر خالص را زر رشتى كويند با اول مكسور نيز دو معنى نوشتهاند يكى رشته يعنى ريسيده چنان كه در صفت جامه كفتهاند
رشته حوّا از براى آدمش در به دو حال * مريمش در كاركاه از بهر عيسى بافته
بفتح نيز بمعنى رنك كرده و برشتى يعنى رنك كردى محمد عصار كفته
برشتى هفت رنك اكنون برآنى * كه سازى مدخلى در ارغوانى
شيخ سعدى كفته
حنّا است آنكه ناحن دلبند رشتهء * يا خون بيدليست كه دربند كشتهء
رشته
بكسر اول بمعنى ريسيده است نظامى كفته
سخن رشته بسى باريك ريسم * اكر چه در شب تاريك ريسم
از قبيل بافته ابريشمينه مانند رشته سر علم و كلوكاه نيزه و آنكه درويشان بر ميان بندند و عياران به بام افكنند چنان كه كفتهاند
رشتهء در كردنم افكنده دوست * مىكشد هرجا كه خواطرخواه اوست
فردوسى كفته همى رشتهخوانى كمند مرا و ديكر بمعنى ابريشمى كه جواهر به دو كشند حكيم عنصرى كويد
هنر سرشته كند يا كهر برشته