چو شمشير تو رنكرز من نديدم * كه ريك سيه را كند ارغوانى
رنكرز را رنك ريز هم كويند حكيم اسدى طوسى كفته
شد از بيم رخها چو برك رزان * سر تيغ چون دست و شى رزان
حكيم منوچهرى در صفت رز كويد و تاك را ستوده
بنكريد آن رز و آن پايك رزداران * درهم افكنده چو ماران زبر ماران
دست درهم زده چون ياران در ياران * بركهاى رز چون پاى خشنياران
هم بمعنى باغ انكورستان كفته
دهقان بسحركاهان كز خانه بيايد * نه هيچ بيارامد و نه هيچ بيايد
نزديك رز آيد در رز را بكشايد * تا دختر رز را چه به كار است و چه شايد
مؤلف كويد كه ازين دو بيت فردوسى كه در باب رستم و اسفنديار كفته معلوم مىشود كه بمعنى زهر نيز آمده از قول سيمرغ حكيم برستم كويد
بزه كن كمان را و اين تير كز * بدين كونه پروردهء آب رز
هم كويد
كمان را بزه كرد و آن تير كز * كه پيكانش را داده بود آب رز
و رزان جمع رز و بمعنى رنك كننده حكيم اسدى كفته
خزان بدكهء برك ريز رزان * جهان سبز و بيرم بزردى رزان
و آن را رزنده نيز كويند و بر اين قياس رزيده رنك كرده در جهانكيرى به معنى ريزان آورده مولوى كويد
كاندران خشك بيابان تو رزان چشمهء حيوان * دو هزاران كل خندان ز دل خار برآيد
رزبان
پرورنده رز يعنى تاك انكور استاد ابو شكور بلخى كفته
بيار آنچه بكردار ديده بود نخست روان * روشن بستد بقهر ازو زربان
از آنچه قطرهء آن كر فرو چكد به زمين * ضرير كويد چشم من است مرده روان
منوچهرى كفته
رفت رزبان چو رود تير بپرتاب همى * برز اندر بشتاب از ره دولاب همى
هم او كفته
رزبان رفت سوى رز بسحركاهان * كو دلش بود هميشه سوى رزخواهان
رزده
بفتح راء و دال پنهان مانده و كوفته و آزرده و رزد بحذف هاء شكمخوار را كويند
رزم
بفتح معروف رزمجوى و رزمخواه و رزمكاه مشهورند و بر زبان خوارزمى هيمه را كويند و بفتحتين رَزَم يعنى رنك كنم نظامى كفته
بر آنكس كه جانش بآهن كزم * بسى جامها در سكاهن رزم
و بدين قياس وشّى رزان وشّى رنككنان ورزيده رنك كرده ورزنده رنككننده است
رزمكير
بر وزن كرمسير نام روز يازدهم باشد از ماههاى ملكى
رزمه
بفتح يك بسته قماش چنان كه انورى كفته كر همه يك بدره رز بود است و يك رزمه ثياب در لغت عربى نيز آوردهاند
رزميوش
بمعنى جنكجو آمده چنان كه حكيم اسدى در كرشاسب نامه كفته
نه پيدا بد از خون تن رزمپوش * كه پولادپوش است يا لعل پوش
هم او كفته
زرهپوش در صف شدى رزميوش * برون آمدى باز مصقول پوش
و مصقول رنك سرخ بوده است
رزوان
بفتح اول نام جرم فلك زهره
رزه
بفتحتين ريسمانى كه از ليف خرما تابند و در غاية محكمى است و آن را سارو نيز كويند و طنابى كه بر آن رخت آويزند رزيدن رنك كردنست
رژه
همان رزه است كه مرقوم شد
نمايش ششم در راء با سين
رس
بمعنى رسيدن و امر از رسيدن يعنى برس در بعضى محل دسترست بمعنى دسترس ديده شده حكيم عسجدى كفته
دست مفكن چو دست رستت نيست * كار در خورد شان پستت نيست
بمعنى رسن و كمند نيز آمده
از موى زنخ دشمن شه را فلك آرد * هنكام خپه كردن و آويختنش رس
بمعنى رود ارس نيز كفتهاند و در فرهنك كفته كلوبند زنان را نيز كويند و با اول مضموم بمعنى حريص آمده حكيم سنائى كفته
هركه در دام نيفتاد است * عقل شاكرد او چو استاد است
هركه بر كس بچيره كرد درس * عيش او تيرهدان چو دركه كس
استاد فرخى كفته
رادمردان همه بر دركهش آموختهاند * چون بُزرس كه بياموزد با سبز كياه
و بمعنى محكم و سخت نيز آمده و بمعنى حريص و اخاذ و اكال انورى كفته هر درى نيستم چو كربه رس ابو شكور بلخى كفته
رسى بود كويند سالارسان * همهساله چشمش به چيز كسان
رسا و رسائى
بمعنى كامل و كمال و و اصل و وصال و بالغ و بلوغ از فرهنك دساتير نقل شده
رسانه
بفتح را و نون حسرت و افسوس ناصرخسرو علوى كفته
پدرت و برادرت و فرزند و مادر * شد ستند ناچيز و كشته فسانه
تو پنجاه سال از پس مرك ايشان * فسانه شنيدى و خوردى رسانه