نمايش اول در راء با باء
ربا
بضم بمعنى ربودن است كه مصدر است و امر بربودن هم هست يعنى بر با و چون مركب شود به همه صيغها موافق آيد مثل ربودن و رباينده و ربوده و مىربايد و ربود تركيب آن مانند دلربا و كهربا و امثال آن شيخ شبسترى كفته
كجا شهوت دل مردم ربايد * كه حق كهكه ز باطل مىنمايد
رباب
بالفتح ساز معروف و نام زنى بحسن مشهور و بهر دو معنى عربيست و پارسى آن ساز روَاوَه است و رباب معرب آنست
ربوخه
بفتح راء و خاء معجمه بمعنى كسى كه بغايت لذّت جماع برسد منجيك ترمدى كفته
كه ربوخه كردد او بر پشت تو * كه به زير او ربوخه خواهرت
ربوسه
بالضّم و باى مضموم و سين مهمله و معجمه نيز كفتهاند آنچه بسر پوشند چون مقنعه و چادر و غيره و آن در اصل ربوشه بوده و مخفّف روپوشه است كه بمعنى چادر و مقنعه و روپاك زنان باشد و روپوش را سرپوش نيز كفتهاند
ربون
بالفتح و باى مضموم زرى كه پيش از مزد بمزدور دهند و به عربى بيعانه كويند دقيقى كفته
اى خريدار من ترا به دو چيز * به تن و جان مهر داده ربون
خسرو دهلوى كفته
خصم تو در رزم بمردارخوار * ديده ربون داده و دل مزدكار
ناصرخسرو كفته
اى مر ترا كرفته بت خوشزبان زبون * تو خوش به دو سپرده دل مهربان زبون
و كفته ربون زرى باشد در بهاى چيزى مشروط بر اينكه اكر خوش آيد نكاه دارند و اكر نه واپس دهند چنان كه در خريدن خربزه و هندوانه عوام به شرط كارد كويند و بعضى كفتهاند ربون زرى است كه زياده از آنچه بمزدور قرار دادهاند بدهند كه بلغة عربى انعام كويند و اين نيز عربى است كه صاحبان فرهنكها پارسى دانستهاند
نمايش دويم در راء با تاء
رت
بضم بر وزن بت بمعنى برهنه شيخ عطار كويد
سر آن كاخها با خاك هموار * زمينى رت نه در مانده نه ديوار
فقير كويد لخت بمعنى برهنه است و چون آن را مخفف كنند و تاى آن را بيفكنند لت ماند چون لام و راء با يكديكر بدل مىشوند رُت شود چنان كه شيخ فرموده بمعنى برهنه است و بر اين قياس ظن مؤلف اينست كه لوط معرب لخت بوده است و در لغت عرب لوط به اين معنى نيامده مكر نام پيغمبر و عمل قوم او بفتح لام است و اينكه در بازى شطرنج شاه بىاسباب را لوط كويند بدين معنى است زيرا كه عرى بمعنى عريان است چنان كه انورى كويد
از محاق قضا برون شد ماه * و از عرى خطر برآمد شاه
ظهير الدين فاريابى كفته
راست چون پيش شاهرخ بعرى * پيش تير شهاب ديو لعين
نصر طاير بعينه كفتى * دو پياد است بند يك فرزين
نمايش سيّم در راء با جيم
رجال
بفتح اول عنكبوت و مكسكير از فرهنك دساتير نقلشد و در برهان بزاى معجمه آورده همانا سهو كرده
رچك
بالفتح و جيم مضموم بمعنى آروغ طيان ژاژخاى بمىكفته
به بندد دهان خود از فرط بخل * كه برنايد از سينه اورچك
نمايش چهارم در راء با خاء
رخ
بضم اول بمعنى روى و چهره و آن را رخسار و رخساره نيز كويند مولانا جامى كفته
رخ كر چه نمىنمائيم سال بسال * حاشا كه بود مهر ترا بيم زوال
دارم همه جا با همهكس در همه حال * در دل ز تو آرزوى و در ديده خيال
و نام مهره از مهرهاى شطرنج و نام مرغى موهوم مانند سيمرغ و عنقا و در برهان بمعنى شكاف و رخنه و غم و غصه كفته و اين معانى معروفند ولى در جهانكيرى بمعنى عنان اسب آورده و اين شعر حكيم عنصرى را شاهد آورده
شطرنج كمال را تو شاهى با رخ * مر اسب جمال را ركابى با رخ
رخ با الفتح شكاف و غصه و اندوه سوزنى كفته
تو شاد بادى و آزاد بادى از غم دهر * عدوت مانده ز بار عنا و غم رخ رخ
عميد لومكى كفته
صبا مثال درآيند خرّم و خوشحال * بخاكبوس جنابش صدور از غم و رخ
رحنبين
بكسر راء و باء موحده چيزى سياه بسيار ترش كه بقراقروت ماند و از شير و آرد كيرند و به عربى كُج خوانند بضم كاف و سكون باى موحده و حاى مهمله در آخر و در كتب طبّى به معنى قراقروت كفتهاند ناصرخسرو علوى كفته
سرخ است