تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
نه آنكه راه خسروانى نام سروديست چنان كه صاحب فرهنك كمان برده خسرو دهلوى كفته
نوا چون كفته شد بكشاد جوجو * ز راه خسروانى عشق خسرو
و در مروج الذهب نيز كفته كه خسروانى نام سروديست مر فارسيان را

راه‌آورد

بمعنى چيزى كه از سفر براى دوستان آورند و آن را راهواره نيز كويند اثير آخسيكتى كفته
دست تهى نبايد كردون به خدمت تو * مه بر طبق برآرد بر شرط راهواره

راه‌انجام

بمعنى اسباب سفر براى سفر از قبيل اسب و ساير اسباب و بمعنى قاصد و پيك هم آمده آن را ره‌انجام نيز كويند چنان كه كفته‌اند
تنورى چنين كرم بربند نان * ره‌انجام را كرمتر كن عنان

راه جامه‌دران

نام راهى است از تصنيفات نكيسا چنكى پرويز كويند اين نوا را چنان نواخت كه حضار مجلس همه جامها بر تن پاره‌پاره كردند و مدهوش كرديدند بنابرآن بدين اسم موسوم شد

راه خاركش و راه خاركن و راه خسروانى

هريك نام نوائيست از موسيقى

راه‌دار و راه‌دان

معروفند

راهزن

بمعنى دزد و قطّاع الطريق و راه‌زن بمعنى سرود كوى چنان كه حافظ كفته چه راه مىزند اين مطرب مقام‌شناس

راه‌شبديز

نيز نام لحن سيزدهم است از مصنّفات باربد

راه‌كَلَندر

نيز نوائى است از موسيقى و اصل در آن گلندرست بكاف فارسى و قلندر معرب آنست شعر
اى صنم چنك زن چنك سبك‌تر بزن * پرده مستان بساز راه قلندر بزن

راه‌كان

بر وزن و معنى رايكانست و شرح آن بيايد

راه‌نشين و ره‌نشين

كدائى كه بر سر راه نشيند كدائى كند

راه‌نورد و ره‌نورد

قاصد و مسافر و بريد و پياده‌رو

راهوى

نام مقامى از موسيقى شيخ نظامى كفته
نكيسا در ترانه جادوى ساخت * پس آنكه اين غزل در راهوى ساخت
انورى نيز كفته
غزلكهاى خود همىخواندم * بنهاوند و راهوى و عراق
رشيدى كفته رهاوى قول عوام است اصل راهوى است مؤلف كويد در لغت پارسيان مقلوبات متداول و جايز است

راى

لقب ملوك قنوج است چنان كه خان لقب ملوك تركستان و شاه لقب ملوك ايران و شار لقب ملوك غرجستان تبّع لقب ملوك خمير و يمن و قيصر لقب ملوك روم و اخشيد لقب ملوك فرغانه و نجاشى لقب ملوك حبشه و هرقل ملوك شام و اسپهبد لقب ملوك تبرستان و مازندران و افشين لقب ملوك اسروشنه و مهراج لقب ملوك جزاير بحر شرقى و بطليموس لقب سلاطين اسكندريه و نمرود لقب پادشاهان كلدانى و سريانى و فرعون لقب پادشاهان مصر و قبط و خوارزمشاه و شيروان شاه لقب ملوك خوارزم و شيروان و مصمغان لقب ملوك ديماوند و ماهويه لقب ملوك مرو و ترخان لقب ملوك سمرقند رازويه لقب ملوك سرخس و كركان ناخدا لقب ملوك كوركانان و بر اين قياس و اصل در اين لغت يعنى قنوج كنوج بوده قنوج معرب است فردوسى كفته
نكار رخم راز قنوج راى فرستد * همى سوى خاور خداى و كنوج از ملك سند است

راىزن

كسى كه در كارها با او مشاورت كنند

رايكا

در فرهنك بمعنى محبوب و مطلوب و معشوق است و مردم تبرستان الف آن را حذف كرده ريكا كويند و در نسوان استعمال نكنند و بيشتر در پسران استعمال كنند و دختران را كچا كويند مولوى كويد
رايكا روى نمود است و غلط افتادى * باش تا در طلب بويه جهان‌پيمائى
مؤلف كويد چنان بخاطر مىرسد كه صاحب جهانكيرى رايكان را رايكا خوانده و بمعنى ريكا فهميده است اكر چه ريكا بمعنى پسرور است ولى با اين شعر مناسبت ندارد

رايكان

بر وزن شايكان بمعنى هفت و بىبدل و بيمايه و بىزحمت و بىتحمل چنان كه كوئى چيزى در راه پيدا كرده‌اند زيرا كويند در اصل راه‌كان بوده يعنى چيزى در راه يافت شده وقتى كفته‌ام
از ابر رشته‌رشته چكد درّ شاهوار * وز خاك توده توده دمد كنج شايكان زان رشته‌رشته رشتهء لؤلؤ است بىبها * زان توده‌توده تودهء ياقوت رايكان
سامانى كفته است رايكان راهكان بوده چه كان افادهء معنى لياقت و سزاوارى و درخورى كند و حاصل معنى سزاوار راهست چه چيز كم‌مايه و فرومايه درخور آن است كه بر سر راهها افتاده باشد چنان كه شايكان سزاوار صاحبى و خداوندى باشد و مجازا راهكان دو تن را كويند كه با يكديكر راهى دارند و بيك راه روند

رايه

جوششى است كه بر سر و روى اطفال برآيد و بتازى سعفه كويند