بر آدمى كه سركش نباشد و فرمانبردار و رامپيشه بود اطلاق كنند و بطريق مجاز بر جمادات نيز اطلاق نمايند چنان كه تير را كه از كمان زود كشاد دهند كويند تير و كمان را رام كرديم و ازين باب است رام در اين بيت فردوسى نه آنكه بمعنى روانست چنان كه در فرهنك كفته بلكه در بيت اول فردوسى نيز ليكن در بيت اول چون بمعنى شاد كه در لغت آمده درست مىآيد حاجت بمجاز نيست
راماردشير
نام شهريست بنا كرده اردشير و معنى تركيبى آن مسخّر و فرمانبردار اردشير است و بعضى كفتهاند طرب اردشير چه رام و رامش بمعنى طرب است و درين تامّل است چه رام بمعنى شاد و خوش آمده نه شادى و خوشى و بخاطر مىرسد كه رام بمعنى شهر و بنا باشد چنان كه رامهرمز شهريست در الكه اهواز بنا كرده هرمز كاهى تخفيف داده رامز نيز كويند و رام كرد نيز نام شهريست و رامجرد معرب آنست
رامبرزين
دو معنى دارد اول نام آتشكده باشد حكيم فردوسى كفته
بر آن نامه بر مهر زرين نهاد * بر مؤبد رام بر زين نهاد
دويم نام پهلوانى بوده چنان كه هم او كفته
سپاهى بزرك از مداين برفت * بشد رام برزين سوى جنك تفت
رامتين و رامين و رامى
نام همان رام است كه به خوبى چنك معروفست و واضع چنك بوده چنان كه كفتهام
شد چنك طرب ديكر نواهنك * بكرفت بچنك رامتين چنك
عبد الواسع جبلى كفته
بر فلك برداشته خورشيد جام و وانكهى * بر سما بنواخته ناهيد چنك رامتين
منوچهرى كفته
حاسدم خواهد كه شعر او بود تنها و بس * باز نشناسد كسى بر بط ز چنك رامتين
و هم كفتهاند
چو رامين كه كهى بنواختى چنك * ز خوشى بر سر آب آمدى سنك
رامش و رامشت و رامشك
بمعنى شادى و طربست و كفتهاند رامش مخفّف آرامش است چه آن سبب شادى و آراميدكى خواهد بود و رامشكر سازنده و كوينده و مطرب است منوچهرى
ز رامشكران رامشى كن طلب * كه رامش بود نزد رامشكران
مى زعفرى خور ز دست بتى * كه كوئى قضيبى است از خيزران
مى زعفرانى كه چون خورديش * رود سوى دل راست چون زعفران
و رامشكر را رامشى نيز كويند چنان كه دانشور را دانشى كويند اين كلمات نقش نكين انوشيروان بوده راه بسيار تاريكست مرا چه بيش هستى عمر دوباره نيست مرا چه خواهش مرك در پى است مرا چه رامش و رامشت بمعنى روز چهارم از خمسه مسترقه سال ملك شاهى نيز آمده
رامشجان
نام نوائى است از مصنفات باربد جهرمى شيرازى كه سالار بار پرويز بوده شيخ نظامى در صفت باربد كويد
چو كردى رامش جان را روانه * ز رامش جان فداكردى زمانه
رامشخوار
نام نوائيست از موسيقى
رامكرد
بكسر كاف فارسى نام شهرى بوده در فارس از ابنيه بهرام شاه چه كرد در لغت فارسى بمعنى شهر و حصار است و رام مخفف بهرام است و اكنون آن شهر را معرب كرده برامجرد مشهور است
راموز
در فرهنك كفته نام ماهيئ است دلير و جنكجو كه با آدمى مايل است و با كشتى همراهى كند اكر ماهيان ديكر قصد كشتى كنند دفع سازد و اكر كشتى غرق شود مردم را بكنار ساحل رساند شيخ آذرى در عجايب الدنيا اين افسانه را نقل كرده و بعد از چند بيت تحقيق كرده و كفته
هست راموز مرشد كامل كه برد مرد را سوى ساحل
و با اين تفصيل و تاويل صاحب فرهنك جهانكيرى از اول حكايت غافل مانده و بمعنى ناخدا آورده صاحب برهان نيز به تقليد او بمعنى ناخدا و كشتيبان نقل كرده
رامهرمز
به سكون ثالث نام شهرى بوده از بناهاى هرمز پادشاه در اهواز حوالى شوشتر و آن را تخفيف داده رامز كويند و منسوب بدانجا را رامزى و رامى كويند همانا ابريق در آنجا نيكو مىساختهاند كه خاقانى در تحفة العراقين كفته
از راه كرامتى بهر ميل * رانده ز ابريق رامزى نيل
مع هذا صاحب جهانكيرى نوشته شهريست از اهواز و آن را در قديم سمنكان مىكفتهاند بر وزن قلمدان و برهان نيز به دو اقتفا كرده
راميار
بر وزن دامدار بمعنى شبان در جهانكيرى و برهان آمده و اصل در اين لغت رمه يار بوده يعنى ايلخىبان و رمهبان چنان كه حكيم نزارى قهستانى كفته
رسيدم در ميان مرغزارى * در آن ديدم رَمى بىراميارى
و بعضى كفتهاند رمه در اصل رامه است يعنى رام شبان و مطيع او كه آن را