تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 404

مساهمون:

ص٤٠٤
رمه‌بان كويند و رمه از كاو و كوسفند و اسب شامل همه است و در مقام ازدحام و اجتماع بر آدمى نيز اطلاق شود ابو المعالى نحّاس كفته
قومى اندر نهان بدم كفتند * مىشنيدم ز دور همهمه‌شان خويشتن را چو كرك خواهم كرد * تا برآرم دمار از رمه‌شان من ازين دشمنان كى انديشم * كير خر در كس زن همه‌شان

راميتن

بكسر ميم و ياى معروف و فتح تا نام قصبه‌ايست بزرك از ولايت بخارا معمور و آباد و از آنجا است خواجه على راميتنى كه او را خواجه عزيزان كويند و از اكابر نقشبنديه بوده و در اوايل حال نسّاجى مىنموده چنان كه خود كفته
خواهى كه به حق رسى بيارام اى تن * اندر طلب دوست بياران مىتن خواهى مدد از روح عزيزان يا بى * پا از سر خود ساز بياراميتن
آخر از بخارا بخوارزم رفته و مسكن كرفته تا در كذشته در سفارت خيوه مزارش در اوركنج خوارزم زيارت شده رحمه اللّه مولوى معنوى در باب او كفته
كر نه علم حال فوق قال بودى كى شدى * بنده اعيان بخارا خواجه نساج را

ران

معروف انورى كويد
در بيشه كوزن از پى داغ تو كند پاك * هم سال نخست از نقط بيهده‌ران را
و امر براندن و راننده و بمعنى درخت انغژه

رانين

بفتح نون شلوار باشد عروضى سمرقندى در چهار مقاله آورده كه چون رودكى قصيده در تحريص رجعت به بخارا بر امير نوح سامانى خواند ملك چنان سرعت كرد كه در دو فرسخى هرات رانين و موزه در پوسيد خاقانى كفته
چرا بندد مكس دستار و فوطه * چرا پوشد ملخ رانين ديبا
هم او كويد
كر ملخ را نيست برپا موزه زرين‌شان * ران او رانين ديبا برنتابد بيش ازين
رشيدى كفته بعضى بكسر نون كفته‌اند و به عربى رانان كويند و از بيت انورى كه با شين قافيه كرده ثابت مىشود كه بفتح نون است چنان كه كفته
مرا كه طوطى نظمم در اين‌چنين و حلى * چو جوزه پاى بكل در نباشد آخر شين مكر چو بط و همايم كند كراست تو * بچه بزيور مسحى و زينت رانين

راوچه

در برهان نوعى از انكور كفته

راود

جهانكيرى كفته زمينى كه مشتمل باشد بر فراز و نشيب و در آن آب روان و سبزه فراوان باشد فردوسى كفته
فيله بر او دهمى داشتى * شب و روز در دشت بكذاشتى

راور

بر وزن داور بلده‌ايست از كرمان بجانب يزد بحصانت معروف رائين نيز از بلوكات كرمان است و ببرد سير منسوب و سراى سير جان و بستان سيرجانى از بناهاى عضد الدوله ديلمى بوده

راورا

بفتح را و ضم همزه و واو معروف خارپشت باشد عماد الدين يوسف كفته
كر سايهء عمود تو افتد بفرق او * سر بركشد به سينه عدويت چو راورا
رشيدى كفته ظاهرا بهر دو زاى فارسى باشد چنان كه بيايد

راوش

بر وزن كاوش در برهان كويد بمعنى ستاره مشتريست و چنين نيست زاوش بزاى معجمه است و در همه كتب لغة هم‌چنين آمده حتى در لغة برهان هم به همين معنى موجود است چنان كه بيايد

راوك

به وزن ناوك بمعنى صاف و روان و بىغلظت و رادق معرب آن ظهير فاريابى كفته
بكذشت ماه روزه بخير و مباركى * پر كن قدح ز باده كلرنك راوكى
اثير الدين آخسيكتى كفته
همى تا نيفرايد از زير رامش * همى تا نيفرايد از راست سلمك دلت همره نزهتى باد دايم * كفت همدم باده باد راوك

راوماده

در برهان بمعنى انغوژه نوشته آن نيز خطا است چنان كه كذشت رادباده تحقيق شد

راوند

بمعنى ريسمانى باشد كه خوشهاى انكور و جامه و فوطه بر آن آويزند و نام جائى از توابع قزوين

راويز

درخت اشترخار كه آن را اشتر غار نيز كويند و بخار شتر مشهور است

راه

معانى متعدده دارد بمعنى طريق و طريقه و سنّت و مقام و پرده موسيقى و نوبت و مرتبه و روش و مذهب چنان كه كويند رسم و راه و ازينجاست راه بمعنى نغمه و آهنك و مقام خاص حكيم فرخى كفته
بدين بهانه كه شعرى به راه بايد خواند * به خانه در شدمى دست بردمى بفغان
حافظ كفته راهى بزن كه آهى بر ساز آن توان زد شيخ نظامى كفته
بزن راهى كه شه بيراه كردد * مكر كاين داورى كوتاه كردد
يعنى طريق خاص بزن كه شاه راه هشيارى بكذارد و راه راست طريق مستقيم و راه خسروانى يعنى نغمه و آهنك خاص كه بخسروانى معروف است
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 404 | رضا قلى خان ( هدايت )