و هاروااوا خراسان و بكسريه بلخ و اين لغات از ترجمه كتب باستان پارس بدست آمده
رازيام
بمعنى رازيانه است و رازيانج معرب آنست
راس
بمعنى راه باشد چه سين و ها را به يكديكر تبديل كنند چنان كه خروس و خروه
راست
ضدّ كج و دروغ و نام مقامى از موسيقى
راستبالا
درخت سرو را كويند
راستبود
وجود حقيقى كه ذات بارىتعالى باشد و در آن شبيه نيست
راستپوش
پوشنده آنچه راست باشد و بتازى آن را كافر خوانند
راستاد
وظيفه و راتبه را كويند خدايا نخواهم ز تو راستاد و در رستاد تحقيق آن بيابد
راستخانه
آدم راست و امين را كويند
راستخديو
اشاره به بارى تعالى است
راستروشن
نام وزير بهرام كور بوده كه بواسطه ظلم بسيار كشته شد
راسته
بمعنى آنكه همه كارها را بدست راست كند ضدّ چپه و بمعنى صف و قطار رسته است نه راسته
راستين و راستينه
بمعنى حقيقى و واقعى انورى كفته
كو آصف جم كو بيا ببين * بر تخت سليمان راستين
راسخت
بضمّ ثالث مس سوخته و روى سوخته و معرّب آن روسنتحج بهترين آن مصرى است
راسن
بر وزن دامن درختى است كه آن را پيلكوش كويند و آن دوائيست نافع زنندكى جانوران را سودمند انورى كفته
در بوستان خاطر من كر چه جابهجاى * با سرو ياسمين مثلا سير و راسن است
راسو
بضمّ سين جانوريست كه آن را موشخرما كويند ناصرخسرو راست
بفريفت مر مرا بجوانى جهان پير * پيران روا كنند بلى مكر بر جوان
عمر مرا بخورد شب و روز و ماه سال * پنهان و نرمنرم چو موشان راسوان
راش
توده و انبار غله پاك شده را كويند مرادف جاش كه مرقوم شده همانا كه هر دو را در اول زاى فارسى باشد چه جيم را بسيار بزاى پارسى بدل كنند
راغ
بمعنى دامن كوه كه بجانب صحرا باشد حكيم اسدى در صفت اسب كفته
يكى دشتپيماى برنّده راغ * بديدار و رفتار زاغ و نه زاغ
چو شب بود ليكن چو بشتافتى * بتك روز بكذشته را يافتى
سعدى كفته
نه در باغ سبزه نه در راغ شخ * ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
شيخ عطار كفته
بهر انكشت دركيرم چراغى * ترا مىجويم از هر دشت و راغى
من نيز در صفت بزركى باغ كفتهام
يكى باغ ديدم به پهناى راغ * اكر راغ باشد پر از كل چو باغ
راف
بفتح بزباز باشد كه بسباسه معرب آنست
رافه
كياهى باشد مانند سير كه آن را بريان كرده بخورند
راك
بمعنى قوچ جنكى باشد منصور شيرازى كفته
ببافت بازوى حكمت به پنجه قوت * ز موى كردن شير ژيان قلاده راك
بمعنى كاسه و رشته سوزن نيز كفتهاند و كاسه چوبين را هم كفتهاند و كشف را لاكپشت بدين مناسبت كفتهاند بسحاق اطعمه كويد
مالشم دادند در لاك فلك * شد مكس ران سر خوانم فلك
راكاره
در برهان بمعنى زن بدكاره و فاحشه آورده است
رام
ضدّ توسن و نام روز بيست و يكم از ماه فارسى و نام ملك موكل بر مصالح روز رام و آن مهركان بزرك است و روز ظفر يافتن فريدون است بر ضحاك و در اين روز پارسيان شكر و پرستش و زمزمه كردندى كه از ظلم ضحاك عرب فارغ شدهاند و نجات يافتهاند و ديكر نام عاشق ويس كه واضع ساز چنك بود خاقانى كفته
كر چه تن چنك شبه ناقه ليلى است * ناله مجنون ز چنك رام برآيد
چون در اصل فرس رام بمعنى خوش آمده و آن بسيار عياش بوده او را رام كفتهاند فخر كركانى در مثنوى ويس و رامين كويد
شهى خُوش زندكانى بود و خوشنام * كه خود در لفظ ايشان خوش بود رام
و او را رامتين و رامتينه نيز كفتهاند ديكر بمعنى خوش فردوسى كويد شهنشه ازين كفتها رام كشت و نام درّهايست در هند فرخى كفته
زان كرد نكونام كه اندر دره رام * با پيل همان كرد كه با كرك بخوارى
و لقب ملوك هند و به اعتقاد هنود يكى از نامهاى خداوند جلّ جلاله باشد فرخى كويد
كاهى به دريا در شوى كاهى بجيحون بكذرى * كه راى بكريزد ز تو كه رام و كه خان كه تكين
و بمعنى روان در جهانكيرى آمده و اين بيت فردوسى شاهد آورده
بسوى زفر كردم آن تيررام * بدان تا بدوزم زبانش بكام
و بعضى كفتهاند كه رام بمعنى ضدّ توسن است و بطريق مجاز