تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
و آن را داهى نيز كفته‌اند

انجمن نهم از فرنك انجمن‌آرا در حرف راء با الف

[ نمايش راء با الف ]

رابو

نام كلى است خوش‌بو چنان كه كفته‌اند نركس و رابو شكفت بر طرف بوستان

راخ

بر وزن شاخ بمعنى غم و اندوه فردوسى كفته
دو كوشش ز خنجر چو سوراخ كرد * دل مرز توران پر از راخ كرد

راد

سخى و جوان‌مرد و بعضى كفته‌اند ضد سفله و لهذا جواد را و شجاع را و دانا را نيز راد كويند ناصرخسرو كفته
از آن داماد كايزد داد هديه‌اش * دل دانا و صمصام و كف راد
حكيم فرخى كفته
برابر يكى از معجزات موسى بود * در آب دريا لشكر كشيدن شه راد

رادباده

به سكون دال صمغ درخت انجدانست كه به عربى حلتيث خوانند سامانى كفته اين مركب است از راد يعنى راى كه در لغت هند بمعنى امير است و باده بمعنى شراب چه هنود را در خوردن آن ولوع است خاصه بزركان ايشان را با نغژه ميل تمام است و معنى تركيبى اين عبارت يعنى باده بزركان هند و در فرهنك رشيدى چنين نوشته و اللّه اعلم و اين صحيح است

رادبوى

عود را كويند و آن را داربو نيز خوانند و آن اصحّ است همانا قلب كرده‌اند فخر زركوب كفته
بمفلس كف مردم رادبوى * چو نزد غنى عنبر رادبوى

رادمرد و رادمنش

كريم الطبع را كويند حكيم سنائى كفته
رادمردى كريم بيش پسر * داد چندين هزار بدره زر كفت بابا نصيبه من كو * كفت قسم تو در خزانه هو
حكيم اسدى كفته
وفا خو كن و درع رادى بپوش * كمان از خرد ساز خنجر ز هوش

راز

بمعنى پوشيده و پنهان است نظامى كفته
رهى خواهى شدن كز ديده راز است * به بىبركى مشو كين ره دراز است
شيخ سعدى كفته
چنان اين سخن در دلت دار راز * كه كر دلت جويد نيابدش باز
اسدى كفته
اكر چند پنهان كند مرد راز * بديد آردش روزكار دراز سخن كو كذشت از ميان دو تن * پراكنده شد بر سر انجمن
ديكر بمعنى رنك است و امر از رنك كردن حافظ شيرازى كفته
بسازيد تابوتم از چوب زر * كفن نيز همرنك خمرم به زر
فخر كركانى كويد
همى رفت از زمين بر آسمان كرد * تو كفتى خاك جامه راز مىكرد
در جهانكيرى بمعنى خارپشت نيز آمده روحى سمرقندى كفته
چون كرد سوى روز شب تار ترك‌تاز * درخش كشيده روز سر از بيم شب چو راز
و نام قريه‌ايست در يك‌فرسخى سبزوار راز و قوشخانه دو قصبه‌ايست كه در ميان شمال و مغرب بوزنجرد و مشهور ببوجنورد و كنار اتك واقع است و چهار صد خانه‌وار در آن سكنى دارند و كويند راز نام بانى شهر رى است و هر دو برادر بوده‌اند و در تسميه شهر مناقشه كرده‌اند عقلا مقرر داشته‌اند كه شهر را بنام برادرى رى خوانند و اهل شهر را بنام برادرى رازى خوانند و چنين كرده‌اند و از انجاست فخر رازى مولوى كفته
كر كسى از علم با تمكين بدى * فخر رازى رازدار دين بدى
شيخ بهائى كفته
زان نكردد بر تو هركز كشف راز * كر شود شاكرد تو صد فخر راز
خود فخر رازى كفته
اكر دشمن نسازد با تو اى دوست * تو مىبايد كه با دشمن بسازى و كر بخراشدت سينه بآزار * توكل كن بلطف بينيازى و كرنه چند روزى صبر فرماى * نه تومانى نه آن نه فخر رازى
حكيم انورى در توصيف شهر رى كفته
چهار شهر است عراق از ره تخمين كويند * طول و عرضش صد در صد بود و كم نبود اصفهان كاهل جهان جمله مقرّند بدان * كاندر آفاق چنان شهر معظّم نبود همدان جاى شهان كز قبل آب و هوا * در جهان خوش تر از آن بقعه خرم نبود قم به نسبت كم از اينها است و ليكن آن نيز * نيك نيك ارچه نباشد بد بد هم نبود معدن مردمى و كان كرم شيخ بلاد * رى بود رى كه چو رى در همه عالم نبود
آن رى كه انورى ديده اكنون ويران است اما در دولت قاجاريه خاصه شاهنشاه عصر ابو النصر ناصر الدّين شاه طهران صد برابر رى قديم شهرت و شكوه و آبادى يافته و بتازه ناصريّه نامند

رازبان

بمعنى صاحب راز باشد و كسى را نيز كويند كه سخن ارباب حاجت را بعرض سلاطين رساند

رازمنا

نام قديم خوارزم بوده چنان كه هاراهراة و سغدا سمرقند و دريا يا عربستان و مديه عراق و اوجها اهواز و خوزستان و بابروس بابل و مدرايا مصر و ارمانا ارمنستان