تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
كه نام پدر تهم مرز بوده و جمشيد پسر اوست و چون كيومرز و تهمورز در دماوند مازندران بوده‌اند سيامك را مردم نامانوس آنجا كشتند و تهمورس مكافات كرد چنان كه در نامهء هوشنك شاه آمده كه سيامك بدست مردم پيكوى ديو كردار كشته شد زيرا كه در مازندران مردم كوهستانى جنكلى نامؤدّب و مردم‌آزار بسيار بوده‌اند چنان كه فردوسى كفته از آن ديوساران مازندران هم طايفهء ديوان بوده‌اند كه تا زمان صفويه در مازندران حكومت داشته‌اند و يكى از آنها الوند ديو نام داشته او را كرفته بفارس برده محبوس كردند و سياه و سپيد نام دو طايفه از سواته كوه مازندران بوده كه سلسله قاجاريه آنها را قلع و قمع كرده‌اند الحاصل فردوسى خود كفته
تو مر ديو را مردم بدشناس * كسى كو بيزدان نيارد سپاس
انورى كفته ربع مسكون آدمى را بود ديو و دد كرفت

ديوار

معروف است و ديوال تبديل آن است زيرا كه راء و لام بهمدكر بدل مىشوند فانيز با واو تبديل مىيابد لهذا فارسيان كاهى ديوار را ديفال نيز كويند

ديوانه

منسوب بديو و جن ضدّ فرزانه كه منسوب بعقل و حكمت است

ديوبند

لقب تهمورس است چون برياضات اخلاق ذميمه را بحميده بدل كرده بر نفس غالب شده بود او را ديوبند خواندند

ديوچه

كرمى كه پشمينه را ضايع كند و بمعنى زلو كه خون خورد مولوى معنوى كفته است
سك نه‌اى بر استخوان چون عاشقى * ديوچه‌وار از چه بر خون عاشقى

ديودار

بكسر دال و سكون ياى مثناة تحتانيه نام درختى است بسيار عظيم و بلندتر از پنجاه شصت زرع و اهالى فرنك از چوب آن دول جهازات سازند و بقيمتهاى اعلا خريدارى نمايند و سبب اين تسميه همان مفهوم بزركى ديو است و دار بپارسى درخت است و بلغة اهالى هند نيز ديو شئ بزرك را كويند و يحتمل اين لغت از پارسى و هندى مركّب باشد و فرشته و رب النوع را به هندى ديوته خوانند

ديوزده

يعنى ديو كرفته يعنى ديوانه و آن را ديوزد نيز كويند فخر كركانى راست
كهى چون ديو ز و بيهوش كشتى * فغان كردى و پس خاموش كشتى

ديورخش

نام نوائى است از موسيقى منوچهرى كفته
كه نواى نيف كنج و كه نواى كنج‌كاو * كه نواى ديورخش كه نواى ارجنه
و تبديل آن ديف رخش است

ديوسار و ديوسوار

يعنى ديو مانند و كسى كه ديو جامه پوشد و او جامه‌ايست پرها بر او بندند وقت شكار كبك پوشند دراز و عريض باشد چنان كه كوئى بر اندام ديو است و بر آن شانهاى عقاب نصب كرده و شكار مرغان را كسى در پوشد و در شكاركاه جنبيدن كيرد و شانهاى عقاب بجنباند جانوران كمان برند كه صداى بال عقاب است همه فروخيزند و از پرواز بمانند تا همه را بكيرند و اين شكار در زابلستان بسيار كنند و كفته‌اند جامه‌ايست پلاسين چه پشم آن بيرون سو باشد و آن را در جنك پوشند و پوشندهء آن را ديو سوار كويند عماد فقيه كرمانى كفته
ديو سوارش بزند لشكرى * خرمنى از كاه و زنار اخكرى

ديولاخ

يعنى مكان ديو چه لاخ بمعنى جاى و اين بيشتر تركيب كفته مىشود مانند سنك لاخ و رود لاخ و اهرمن لاخ فردوسى كفته
در آن اهرمن لاخ نرم و درشت * ز ماهى شكم ديدم از ماه پشت

ديومردم

به سكون واو بمعنى جن و مردمان بدخو و نسناس آمده جمال الدين اصفهانى كفته
الحذر اى عاقلان زين وحشت آباد الحذر * الفرار اى عاقلان زين ديو مردم الفرار

ديومشنك

بمعنى كاو مشنك است كه نوعى از حبوب باشد كه چون پوست آن را بكنند بعدس مقشر ماند چون خوردن آن كاو را فربه كند آن را كاو مشنك كويند

ديوه

بر وزن ميوه در برهان كويد كرم پيله ابريشم است

ديه

بكسر اول و ثانى و سكون ثالث به وزن پيه بمعنى خانه چند از رعايا است كه در جائى ساكن شده باشند و محل سكون آنها را ديه كويند و روستا نيز خوانند و به عربى قريه نامند فردوسى در محلى كه راهنما راه را كم كرده و مسافر راهنما را فريه يعنى لغت مىنموده و آخر بديه آمده‌اند كفته
همىكرد بر رهنمايش فريه * چه ره را رها كرد و آمد بديه
و آن را بحذف ياء ده نيز كويند و مشهور است

ديهيم

بمعنى تاج است و اصل داهيم بوده و ديهيم اماله آن است و داهم نيز كفته‌اند شمس فخرى كفته
شهريار جهان كه طلعت اوست * زيور تخت و زيور ديهيم
من كفته‌ام
ستاره بدان تابش چهر نيست * چو رخشنده ديهيم او مهر نيست
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 400 | رضا قلى خان ( هدايت )