تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 399

مساهمون:

ص٣٩٩
حكيم افضل الدين خاقانى كفته
عيسوى دم باد و احمد ديم چشم حادثات * در شكر خواب عروسان از دم و از ديم او
عبد الواسع جبلى كفته
ماه كردد دوتا هر سه ماه * تا نهد بر زمين به پيش تو ديم
وقتى به زبان درى و لغت تبرى كفته‌ام
دلارآم مَه ديم تا تِه و نيم ره نَديمَه * مَنِه هر دَه چشِ رَه برِمَه يار و نديمَه مِه آتش‌پرستى تِه ديم ور قَديمَه * بهاره بِهشتَهِ مهر و مانكَه نه دَيمه
معنى چنين باشد كه اى دلارام ماه روى من تا روى ترا نديده‌ام هر دو چشم مرا كريه يار و نديم است و دو نديمه تجنيس تام دارند آتش‌پرستى من در پيش روى تو عادت قديم است بهار است بهشت است خورشيد و ماه است نه رويست و مانك بپارسى درى ماه است زراتشت بهرام كفته همان دم كه صبح دويم ديمه داد يعنى رخ نمود و در فرهنك بمعنى روشنى كفته در جهانكيرى كويد نوعى از چرم بود كه در تازى اديم كويند ناصرخسرو كفته
دام ديو است اينكه خواهد پا و سه * مر ترا دستار خيش و كفش و ديم
سوزنى كفته
كردن دول تو از سيلى چون ديم كنيم * تو مپندار در اين كار كه ما كفشكريم

ديماس

صاحب برهان كفته بر وزن ريواس ترجمه توضيح باشد كه از واضح شدن و ظاهر كرديدن است و مصحح برهان كويد ديماس بمعنى خانه زيرزمين چه خانه حيوانات و چه حمام چه محبس حجاج ثقفى آمده ولى بمعنى توضيح در كتب عرب و عجم نديده‌ام و اصل اين لغت عربيست و در اصل پارسى نيست لهذا بدان اشارتى رفت

ديماوند

نام كوه مشهور بدماوند است فخر كركانى در ويسه و رامين كفته
درم بسته پس دربند رفته است * مكر امشب بديماوند رفته است
در وجه تسميه اين نام وجوه كفته‌اند ديواوند و دماوند و ديماوند كفته‌اند اصل در اين لغت ديمه‌آوند است چه ديمه نام قصبه آنجا مىباشد آوند ظرف است و كوه باسم ديمه ديماوند شده و استوناوند قلعه بوده در حوالى ديماوند مذكور از قلاع قديمه كه بيش از دو هزار سال بنا كرده بودند و اصل درين لغت استون‌آوند بوده چه ستون بسيار داشته و آوند بمعنى ظرف است

دين

اسم فرشته‌ايست كه بمحافظت قلم مامور است فردوسى كفته
چه لشكر كشد در جهان دين وارد * حسود ترا درد و غم باد و درد
ديكر روز بيست و چهارم‌ست از هر ماه شمسى در اين روز فرزند به دبيرستان فرستادن نيك است

دين‌پژوه

نام روز پانزدهم است از هر ماه ملكى و بمعنى جوينده دين بمعنى آن فرشته دين نام نيز آمده

دينور

به وزن كينه‌ور شهرى از اقليم چهارم است در ميان بغداد و همدان بكردستان و از آنجا برخواسته شيخ محمد شاد عارف مشهور بممشاد الدينورى كه از معاصرين جنيد بغدادى بوده و كفته است صاحب معجم البلدان از قول حمزة بن حسن كه ماه سپندان اسم اين كوره بوده و اسامى بلاد را نسبت به ماه مىداده‌اند چنان كه ماه نهاوند و ماه نهراران و ماه شهرياران و ماه بسطام و ماه كرمان و اصل اين كوره دين‌آوران نام داشته زيرا كه دين زردشت را بىاكراه قبول كردند لهذا آن را ماه دين‌آوران نام نهادند و دينور مخفف آنست و دين از لغات مشتركه عرب و عجم است

ديو

بسيار معروف و مشهور است و معنى كه ريخته اين لفظ است اين است كه پارسيان هر سركش مستمر در اخواه از جنس انس و خواه از جن و خواه از ديكر حيوانات را ديو خوانند چنان كه عرب شيطان كويد و هركه كار نيك كند فارسيان او را فرشته كويند و هركه بدكردار بود ديو خوانند بنابراين ديو سپيد را كه نام مردى پهلوان بوده چون بر خداوند خويش كيكاوس عاصى شد ديو خواندند و اين برمز است و هوم را كه افراسياب كرفته بدست كيخسرو داد فرشته دانند و ابليس را كه پارسيان اهرمن و ديو خوانند براى عدم اطاعت و بندكى اوست و همچنين هر چيز را كه از افراد خود قوى جثّه‌تر و بزرك‌تر باشد بديو اضافت نمايند يا بغول كه آن هم ديو موهومى است مثلا كمان بزرك ركمان ديو خوانند يعنى ديو را مىشايد نوعى از اسپست را كه ساق و برك آن از امثال بزركتر است ديو اسپست كويند كلوخ كلان را ديو كلوخ و عنكبوت بزرك را ديو پا زيرا كه پايهاى بزرك و بلند دارد و كرد باد را كه بلند شود ديوباد كويند و اشخاصى كه در زمان خود قوىتر از امثال و اقران بوده‌اند و مطيع احكام نمىشده‌اند ديو مىكفتند و اين نام را مايه فخر و بزركوارى و اثبات شجاعت خود مىشمرده‌اند مانند كى و تهم و كو و كيومرز يعنى بزرك زمين و تهم مرز يعنى پهلوان مرز كه طهمورث معرب آنست و ديونجهان يعنى بزرك جهان
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى ) — صفحة 399 | رضا قلى خان ( هدايت )