هر يكى چو حصن حصين
و بمعنى رنك سياه و كبود نيز آمده و اسب پرويز كه بسيار سياه بود شبديز خواندند پس ديز بمعنى رنك است زيرا كه آن را شبكون نيز مىخواندهاند چنان كه امير خسرو نيز كفته
يكى شبكون كه نامش بود شبديز * كرو برده ز صرصر در تكتيز
نظامى كفته
نهاده نام آن شبرنك شبديز * بر او عاشقتر از مرغ شبآويز
و ديز و ديزه بر كرك و خر نيز اطلاق نمودهاند چنان كه سوزنى كفته
از سهم از سياست دريا كداز تو * بر كرك ديزه پوست به درد سك شبان هم او
خران ديزه بآواز پيش او نايند * چو او بخواند شعر اندران بدّرد ناى ديكر رنكى
خاكسترى باشد بسياهى مايل كه مخصوص بود مر اسب و استر و خر و بعضى حيوانات را كه مانند سمند خط سياهى از كاكل تا دمش كشيده بود و آن را سول و سور نيز خوانند حكيم فردوسى كفته
بفرمود تا برنهاد نذرين * بر آن ديزه پيلتن روز كين
ديكر نوعى از ديك باشد كه در آن كوشت و پلا و نيز پزند رضى الدّين لالاى غزنوى كفته
پندى بكويمت بشنو هين ديكر مپز * در ديزه خيال اباهاى حرص و آز
آن را از كل و مس سازند و سه پايهء آهن بر زير آن كذارند و آن را ديزاندان نيز كفتهاند و آن پخته را نيز بمجاز ديزى خوانند
ديسودس و ديسه
بمعنى مثل و مانند و شبيه و نظير سابقا مرقوم شد با شواهد
ديسناد
نام كتاب مزدك بوده كه در آئين خود نوشته و آمين شكيب نام مردى از پيروان او و آن را از پارسى باستانى بپارسى ترجمه كرده و مزدك را چنان كه در تواريخ است انوشير دادكر كشتن فرمود چه بدآئين بوده
ديك
معروف است كه از مس سازند و در آن طعام پزند و در حمامها براى كرم كردن آب در خزينه نصب كنند و بمعنى توب بزرك نيز آمده است كه در قديم الزّمان در قلاع و حصار براى حفظ داشته و مىكذاشتهاند و با داروهاى آتشين انباشته بجانب خصم مىافكندند بعضى درازتر چنان كه هست و بعضى كوتاهتر بتركيبى كه اكنون خمپاره نامند كه بپاره خم ماند كه زبر او شكسته و زير او قدرى باقيست و كلولهء آن را سنك و غيره مىكردهاند چنان كه حكيم على اسدى در كرشاسب نامه در سانحه قتل نريمان در پاى كوه سپند در سيستان كفته
يكى ديك منجر در آن قلعه بود * كه تيرش بد از سنك صد من فزود
بدار و مر آن رعد انباشتند * همه روز تا شب نكهداشتند
از آن برج آن سنك آمد رها * بدآن آتش و دود چون اژدها
ز باره چو آن رعد انداختند * جهان از نريمان بپرداختند
و آن ديك را ديك رخشنده مىكفتهاند كه از آتش مىدرخشيده هم حكيم اسدى طوسى كفته است
بهر كوشه عراده برساختند * همه ديك رخشنده انداختند
و باشباع كسر دال و ياى معروف ديك يعنى ديروز چنان كه پارسيان ديكروز كويند
ديكافزار و ديكاوزار
هر دو بمعنى كرم دارو است كه براى بوى خوش در طعام كنند و به ادويه مشهور است و در بوى افزا نيز كذشت
ديكپايه
بمعنى سهپايهء آهنين كه ديك بر سر آن نهند و در زير آن آتش كنند تا پخته شود و آن را ديكدان نيز كفتهاند يعنى ظرف ديك مانند كلابدان كه ظرف كلابست حكيم خاقانى در ثروه و دولت عنصرى كفته
شنيدم كه از نقره زد ديكدان * ز زر ساخت آلات خوان عنصرى
اكر زنده بودى در اين كور بخل * جنك ساختى ديكدان عنصرى
ديكينه و دينه
يعنى ديروز مولوى كفته
هر روز فقيران راست هم عيد و هم آدينه * نى عيد كهن كشته آدينه و ديكينه
حكيم سنائى كفته
بچهء بط اكرچه دينه بود * آب درياش تا به سينه بود
ديلم و ديلمان
با اول مكسور و ياء مجهول و لام مضموم نام شهريست از ولايات كيلان كه موى مردم آنجا اغلب مجعد مىشود و بيشتر حربه آنها تير و زوبين است شعرا كفتهاند
بت ديلم مه مشكين كلاله * بمشك چين كرفته روى لاله
و بزوبين افكنى سلم عموم اهالى نبردند مسعود سعد سلمان كفته چو باد يافته از دست ديلمان زوبين و پادشاهان ديالمه بزركواران بودهاند و مشهور است
ديم
بالكسر رخسار و چهره و مخفف اديم و اديم به عربى پوست است كه آن را چرم نيز كويند و در قاموس آورده كه آدم بالمد كندم كون و ابو البشر و بالاخره كفته كه اصح آنست كه آدم عجمى است نه عربى و موافقت اين نام با اين معنى از اتفاقات است مع القصه حكيم ابو الحسن فرخى كفته
عنبرينخطى و بيجادهلب و نركسچشم * حبشىموى و حجازىسخن و رومىديم
حكيم سنائى غزنوى كفته
ديم ما هست كردم او نيست * نام ما هست كريم او نيست