ديكر نام روز هشتم است از هر ماه شمسى اين روز نيز جشن كنند و صدقه دهند
ديباوند
لقب تهمورس بوده معنى آن تمام سلاح است جهة آنكه تما ديوان را مسخّر كردانيد آن را ديوبند خواندند
ديباه
مثالش در ضمن ديبا كذشت و آن را ديبه نيز كويند
ديبمهر
نامى است از نامهاى آلهى فردوسى كفته
چو مهر سپهر آورد ديبمهر * ترا تازهتر باد هر روز چهر
ديكر روز پانزدهم باشد از هر ماه شمسى و اين روز مغان جشن كنند و اين روز را مبارك كيرند و صورتى از خمير نان يا رز كل بسازند و در راه كذر نهند و تعظيم كنند و كويند فطام فريدون در اين روز بوده و در اين روز بر كاو نشسته و زردشت در اين روز از ايران بيرون رفته زراتشت بهرام كفته
بدانكه كه بنمود خورشيد چهر * به روزى كه خوانى و را ديبمهر
ز ايران برون رفت زردشت پاك * همى رفته كريان چو ابر زفاك
و در شب اين روز سوسن دود كنند و در بامداد سيب بخورند و نركس ببويند و آن را سيب خير و بركت دانند
ديبه خسروى
نام كنج سيم است از كنجهاى خسرو پرويز
ديدا
بفتح اول بر وزن پيدا بمعنى ناپيدا و پنهان آمده و چيز كم شده را نيز كويند
ديدار
بمعنى بينش و روى ديدن چنان كه كفتهاند
عالم همه پر جلوهء يار است و ليكن * چشمى كه بود قابل ديدار نداريم
حكيم فرخى كفته
اى از در ديدار بديدآى و بديدار * آن روى كز او نور ستاند كل بر بار
يك بار بديدار مرا شاد كن اى دوست * كر هيچكسى شاد شد است از تو بديدار
شيخ سعدى كفته
ديدار مىنمائى پرهيز مىكنى * بازار خويش و آتش ما تيز مىكنى
فردوسى كويد
اكر هست خود جاى كفتار نيست * و ليكن شنيدن چو ديدار نيست
حكيم قطران تبريزى بمعنى بينش تصريح كرده
ديدهء فضل را توئى ديدار * خانه جود را توئى بنيان
حكيم سنائى كفته
ز ديدارت نپوشيد است ديدار * به بين ديدار اكر ديدار دارى
در فرهنك جهانكيرى بمعنى باصره و قوت بينائى آورده و همين دو بيت را شاهد كرده بمعنى آشكار و پيدائى و پديد آمدن همان بديد آمدن است يعنى به چشم آمدن و ديده شدن بمعنى ديده و چشم ارزقى كفته خاك قدم تو نور ديدار من است بعضى بمجاز و بعضى بحقيقت استعمال شده است خاقانى كفته
ديو دل باشيم و برپاشيم جان * كان پرى ديدار ديدار آمد است
ديد و ديده و ديدهبان
ديد بمعنى بينش است مولوى كفته
ديد بر دانش بود غالبفزا * زان همىبچربد عامه را
زانكه دنيا را همىبينند عين * وان جهانى را همىدانند دين
و ديده بمعنى چشم است و ديكر بمعنى مرئى و مشاهده شده امير خسرو بهر دو معنى كفته
اى خال و خط و زلف تو آرايش ديده * كرديده بسى ديده و مثل تو نديده
ديكر بمعنى درخت بلند يا پشته و كوهى كه ديدهبان بر سر آن نشسته نكاه كند حكيم فردوسى كفته
ز ديده بيامد ز دركاه رفت * زمانى پرانديشه بدزين شكفت
اين بيت دلالت بر ديدكاه كند ديكر ديدهبان را كويند فردوسى كفته
غو ديده بشنيد دستان سام * بفرمود بر چرمه كردن لكام
ديدهكاه و ديدهكه
جاى نشستن ديدهبان است حافظ كفته كه تو در خواب و ما بديده كهيم
ديدهور
بمعنى صاحب بينش و مرد حقيقتبين
دير
بفتح معبد رهبان و بكسر نقيض نزديك حافظ كفته در دير مغان آمد يارم قدحى در دست هم او كفته ديريست كه دلدار پيامى نفرستاد
ديرباز
بمعنى مدت طولانى و دراز و آن را ديركاه نيز كويند و اصح ديرباز ديرياز بياى تحتانى است يعنى ديركش چه يازان بمعنى كشان است امير مغرى كفته
كجا كرد مصاف او جهان شب كرد بر اعدا * شب آن قوم چون روز قيامت ديرباز آمد
سوزنى كفته
در امل تا ديريازى و درازى ممكن است * چون امل بادا ترا عمر دراز و ديرياز
فردوسى كفته
كنيزان برفتند بركشت زال * شبى ديد يازان به بالاى سال
ديرزى
بكسر اول و زاى هوز بمعنى بسيار بمان و زندكانى كن و نام روز بيست و هفتم است از ماههاى ملكى
ديرند و ديرنده
بمعنى ديربار و دراز و ديركننده چنان كه حكيم منوچهرى دامغانى كفته
چو نيمى زان شب ديرنده بكذشت * برآمد شعريان از كوه موصل
ديز و ديزه
بمعنى قلعه و مرادف دز است حكيم فرخى كفته
ز كنك ديز بفرمان شاه بستاند * حصار و پيل و مان