كه در فرهنك جهانكيرى بمعنى ده نيز آمده و اين بيت آخسيكتى آورده
چو عنكبوت بده دست و پات سحر تنم * از آن دهانه چهار اوستاد شش مزدور
و بمعنى دهانه است سابقا مرقوم شده اكنون نيز تكرار يافته
دهنه
بفتح اول و ضمّ ثالث بمعنى زيور و آرايش و آن را هر هفت نيز كويند خاقانى كفته
موكب شاه و اختران رفت به كاخ مشترى * شش مهه داده ده نهش چرخ دوازده درى
ده هزار و ده هزاران
بمعنى بازى چهارم است از هفت بازى نرد و عوام بغلط واو هزار كويند
دهون
با اول مفتوح و ثانى مضموم بمعنى حفظ باشد و آن را از بر نيز كويند عبد القادر نائينى راست
آنكه مدح شاه خواند از دهون * از دهونش بوى مشك آيد برون
رشيدى كويد دهون همان دهان است و حق با او است چه الف و واو در پارسى تبديل مىيابند
دههفت
بر وزن زربفت زرى ناسره بوده كه ده مثقال آن سه مثقال غل و غش داشته
دهيد
بمعنى زنيد نيز آمده حكيم اسدى كفته
پس از خشم فرمود كاين را دهيد * همه دستها را به خون در نهيد
نمايش هيجدهم در دال با ياء
دى
با اول مفتوح نام ملكى است كه موكل باشد در تدبير امور و مصالح ديماه و روز دى به مهر و ديبا دين و ديبا زر و نام ماه دهم است از سال شمسى و آن مدت ماندن نيّر اعظم است در برج بزد آن را جدى گويند و ماه اول از فصل زمستان است شيخ نظامى كفته
چو خرم كسى كو بهنكام دى * به پيش آورد منقل و مرغ و مى
امير خسرو كفته
بجان مىداد راحت ديدن وى * چو برف اندر تموز و شعله دردى
و در اين ماه فارسيان در آن سه روز كه اسامى آن در صدر مرقوم شده عيد كنند و بكسر دال بمعنى روز كذشته است كه ديروز نيز كويند و اكر شب باشد دى شب نيز كويند
ديبا
و ديبه بمعنى حرير نيك ديباج معرب آن است و ديباى پخته در پخته بضم هر دو باى فارسى ديبائى كه تاروپودش خام نباشد و به عربى آن را مطبوخ كويند و ديباجه بحسب لفظ مصغر ديباج است و در اصل لغت فرس بمعنى جامهايست نيمچه از ديباى خسروانى مكلّل كه پوشش خاصه پادشاهان عجم بودى آن را بر بالاى جامهاى ديكر پوشيدندى و در هيچ پوشش چندان تكلف نكردندى كه در ديباجه زيرا كه آن يكى از علامات پادشاهى است مانند لواجه و سرير و اكليل چنان كه سامانى كفته و بعضى كفتهاند ديباجه قطعهايست كه روى كار ديبا باشد و خطبه كتاب را بطريق مجاز ديباجه خوانند باعتبار آنكه زينت كتاب بدان است چنان كه هم سامانى كفته ملك الشعراى كاشانى در افتتاح عبرت نامه كفته
ديباجه اين خجسته ديبا * پيرايهء اين پرند زيبا
شيخ سعدى كويد
خاك شيراز چو ديباى منقش ديدم * زان همه صورت زيبا كه بر آن ديبا بود
فردوسى كفته
شكستى دم مار و خستى سرش * بديبا بپوشيد خواهى برش
حكيم عنصرى در صفت باغ و كاخ حسن ميمندى كفته
بسان قبهء ار تنك مانويش غلاف * بسان كعبه و ديباى خسرويش ازار
چو ديبه كه برنك پرند هندى تيغ * زبرجدنيش پود و زمرّدينش تار
و آن را ديباه نيز كفتهاند و در حقيقت ديباج معرب ديباه است حكيم ازرقى كويد
نهيب او ز سرلشكرى برآرد كرد * چو جنك را تن شهارود بلشكر كاه
سياهيئى كه زره برنهد بجامهء او * بر او مليحتر آيد كه نقش بر ديباه
حكيم فرخى كويد
تا بديماه بود كوه برنك مصمت * تا بنوروز شود دشت برنك ديباه
تا بفروردين كرده چو رخ و دو لب دوست * باغ و راغ از كل نورسته و از سبز كياه
ديباجى
ديباباف را كويند يعنى هرچه از ديبا بافته شده باشد
ديبادين
نام فرشتهايست و يكى از نامهاى خدا است و آن را ديبدين نيز كويند حكيم فردوسى كفته
چو پيدا شود افسر ديبدين * بكام تو بادا زمان و زمين
ديكر نام روز بيست و سيّم باشد از هر ماه شمسى و در اين روز از ديماه مغان عيد كنند و جشن نمايند و كويند نيك است در اين روز دعا كردن بجهة دفع شر شيطان و از حقتعالى فرزند خواستن
ديباذر
نام سروشى است مدبر روز ديباذر فردوسى كفته
ز ديبا ذرت خرمى بهره باد * همان آذرت سال و مه شهره باد